او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد. وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار اقدام ناموفق به خودکشی، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد.
آثار: * سفر ناگذشتنی * دو منظره * چهارراه * تالارها * شبهای تهران * خانه ادریسیها
چهار اثر نخست در مجموعهای با نام با غزاله تا ناکجا در سال ۱۳۷۸ توسط نشر توس منتشر شدهاست. کتاب خانه ادریسیها سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه بیست سال داستاننویسی را از آن خود کرد.
سفر ناگذشتنی عنوان نخستین اثر خانم غزاله علیزاده است. این اثر مجموعهی داستان کوتاهیست متشکل از سه داستانِ «شجرهی طیبه، پاندارا، با انار و با ترنج از شاخ سیب» که در سال ۱۳۵۶ توسط خود نویسنده چاپ و منتشر گردیده است. قلم خانم علیزاده در این سه داستان بسیار خام بود. رگههایی از نبوغ تنها در چند نقطهی انگشتشمار قابل مشاهده بود، اما ایشان مدام به بیراهه میزدند و علاقه داشتند به هرشکلی که شده داستان را به درازا بکشانند.
فضای داستانها تنه به تنهی افسانههای قدیمی میزنه و زبان عجیب و غریبی داره که نمیدونم چه صفتی رو میشه بهش اطلاق کرد. نقطهی قوت این کتاب به نظرم بسامد بالای واژگان و نقطه ضعفش توصیفهای طولانی و جزء به جزء بود که گاه باعث کسالت میشد. در مجموع سلیقهی من نبود.
"سفر ناگذشتنی" نوشته غزاله علیزاده تجربه جالبی بود. سه داستانِ از جنبه درونمایه و روایت همانند و از لحاظِ تجربه درنگ بر زبان قابل تأمل. این تکّه را از میانه داستانِ سوم "با انار و با ترنج از شاخ سیب" بخوانید: "هوایی دوگانی و کاهل از من میگذشت و چراغ هایی در دور، فروزان میشد و نوری، همتاش چارچوب پنجره ها، می تافت و از مطبخ، رشحه های بی حراک بیدستان جاری میشد و نور مهگون نیم پرکی از برگ های بید را میگداخت و پشت برگ، تاریک و سرد میماند." ص۸۵ راویِ اول شخصی که پسرِ جوانِ نَزاری است وابسته به مادر که از سویِ خانواده ای ثروت مند به دلیل نیمچه شهرتی در کاراگاهی به یافتنِ پرنده ای گمشده فراخونده شده. راوی یک دور از همه شاهدانِ در خانه بازجویی میکند که یادآورِ "در بیشه" آکوتوگاواس با این تفاوت که در آکوتاگاوا مسأله تعدد و تفاوت دیدگاه ها و پرسپکتیو هاست و اهمیت تکثر و در علیزاده یگانگیِ تکثر در نوعی وحدتِ عرفانی. همانطور که در تکّه ای که از متن که شاهد آوردم خواندید زبانِ پر از اشارات و واژگانِ نمادین و فضاسازی هایِ شعرگون داستان را از یک روایت کارآگاهی به حکایتی عرفانی میکشاند جوریکه به قولِ خودِ راوی: "اما در آن زمان هر چیز معنایی ویژه داشت." ص۹۶ در آغاز کمی حسِ تعلیق داشت اما نرسیده به نیمه خواننده آگاه میشود که با داستانی نمادین طرف است. زبانِ آهنگینِ صوفیانه و نثرِ پُر از تشبیه و استعاره و ترکیب هایِ موزون مانند:"هیزم های اخترناک" و "بی حراک" و "تراتاشیده" یک سو و تیپ هایِ شخصیتی ای که هر کدام به شیوه استعاریِ خودشان به کند-و-کاو و جُست-و-جو برای یافتن پرنده گم شده دست میزنند. شیوه هاشون جُست-و-جویِ هر کدام جالب است. مثلا خانم احتشام که زنِ مردِ ثروتمندِ داستان شیوه تجربه عرفانی اش به واسطه "شامه" و میانجیِ "بو" است. دخترِ کوچکِ داستان "رحیلا" که با راوی هم ناوَک و غمزه ای دارد با دوربین پِیِ این پرنده رَهیده است و راوی جایی اینگونه دختر را خطاب قرار میدهد که: "گفتم او راه جستجوی پرنده را نمی داند و دوربین وسیله بازیافت او نیست." ص۹۲ این تکّه خود گویاست، ابزارِ مدرن راه به متافیزیک نمیبرد و یا در صفحه نود و پنج راوی میگوید:"در خاموشی هر چیز روشن تر بود." که یادآورِ یکی از مراحلِ سلوک عُرفا است. داستان در نهایت با جلوه گریِ خودِ راوی به عنوان پرنده نمادین و مونولوگ هایِ تجربه هر تیپِ حاضر در داستان پایان میگیرد. دو داستان دیگرِ این مجموعه یعنی "شجره طیبه" و "پاندارا" نیز از حیثِ زبانی مانندِ داستانِ "با انار..." هستند و پلاتی ساده دارند برای پیش کشیدنِ روایتی زبان-محور که لذت خوانشِ نثری دلکش را ممکن میکند اما جاهایی هم به نفرین پرچانگیِ تصویری/توصیفی می افتد و هم تکّه هایِ کلیشه ای بَرمیسازد. خودِ کلیشه صورتبندیِ تجربه عرفانی در داستان با زبانی کهنه داستان را از لحاظ اقناعِ روایی از کار می اندازد. مثلا راویِ داستانِ سوم جوانی است نوخاسته که گفتارِ لبریز از توصیفاتِ رنگین اَش ناساز به نظر می آید. شاید گفته شود که استدلالِ پشتِ جزئیات توصیف هایِ راوی در رَسا و جامع بودنِ تصاویر/توصیف ها است که با پذیرش این گزاره داستان به گچ بری و مقرنس کاری ای فروکاسته میشود که راوی اش تنها عروسکِ خیمه شب بازی ای است برای بازنماییِ تجربه ای متعالی. کوتاه کنم که از نثر لذت بردم ولی از داستان ها نه. تمام.
چه زبان غریبی دارد داستانهای این کتاب. مخاطب را به مرز خیال و رویا میبرد و در حریر نازگون مستی و سرخوشی از عطری سکرآور میپیچاند. نمیفهمی کلمهها دستت را گرفتهاند و کشان کشان کجا میبرند. عطری از واژهها میپراشد که تا انتهای کتاب و خیلی بعدتر از سرت نمیپرد. از میان این سه داستان، پاندارا چیز دیگریست. من هنوز در آن کوچه پسکوچههای غریب ماندهام. ناصره؟ هرمز؟ جاوه؟ ناکجایی دور؟
این مجموعه داستان شامل سه داستان کوتاهه و اولین اثر غزاله علیزاده. خب هنوز نویسنده سبک خودشو پیدا نکرده و داستانها خامه . اما باز هم به نظرماز خیلی از آثاری که این روزها چاپ میشه بهتره.