در کنار خاکستر مردی بودم که انگار در کوزه قوز کرده باشد و با صدای ضعیف غبارگرفتهای بخواهد سر کوزه را باز کنم. نخ سرخ دور گردن کوزه را لمس کردم که با سه فنجان آمد و سینی را روی میز گذاشت. شیر چای لبپر زد و پرسید: «چه کار میکردی؟» گفتم: «انگار صدا میزند. به گمانم چیزی میخواهد.» ابروهاش بالا رفت و گفت: «چای میخواهد. عادتش است. اگر چایش دیر بشود خانه را به هم میریزد.» و کوزه را به جای اولش برگرداند...
داستان ها در فضیی سوررئال اتفاق می افتند در فضایی شرقی (هند) و گرم اما عجین شده با سردی سوژه. داستان مرده ها هم دروغ میگویند فوق العاده بود همینطور داستان بوتیمار.
از کنار خاکستر مردی بودم که انگار در کوزه قوز کرده باشد و با صدای ضعیف غبارگرفتهای بخواهد سر کوزه را باز کنم. نخ سرخ دور گردن کوزه را لمس کردم که با سه فنجان آمد و سینی را روی میز گذاشت. شیر چای لبپر زد و پرسید: "چه کار میکردی؟" گفتم: "انگار صدا میزند. به گانم چیزی میخواهد." ابروهاش بالا رفت و گفت: "چای میخواهد. عادتش است. اگر چایش دیر بشود خانه را بههم میریزد." و کوزه را به جای اولش برگرداند ...