خیال میکنم در آبهای جهان قایقی است و من -مسافر قایق- هزارها سال است سرود زندهی دریانوردهای کهن را به گوش روزنههای فصول میخوانم و پیش میرانم. مرا سفر به کجا میبرد؟ کجا نشانِ قدم ناتمام خواهد ماند و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟