شعر نازنین نظام شهیدی به نظرم ادبیات فراره. یعنی همونی که شما خارجیا بهش میگید اِسکِیپیزم. یعنی ادبیات در مقام جدا گشتن از اینجا و اکنون. مثلاً جون میده که پشت پنجره ای مُشرف به درختان بلند خزان زده، و البته شهر برف و بارون زده- پنجره ای متعلق به خونه ای در ولنجک یا کلاً بالاشهر- بشینی و قهوۀ داغ در کنار بگیری و بخونیش. شعریه که تو رو از اونچه در خیابون ها داره میگذره دور میکنه. شعر کسیه که کاری نداره به خیابون. البته بد نیست. بسیار خواندنیه. بسیار زیباست. منم خیلی دوستش دارم. ولی این روزها؟ چه میدونم. مگه این «این روزهای» ما تمومی هم داره؟
«صبح»
با لبخند ابری اش
صبح می آید
بر شیشه می ایستد
مثل کودک گیجی
سرک می کشد
- "اینک من اتاق مه گرفته ام
که اشیاء ساده ام یک دم
توری سپید می پوشند
و یاد می گیرند
ترکهای تازۀ خود را
به مرهمی بپوشانند.
سر از دامان ابری شهر
برگرفته است
زنی که آن سو میان ملافه ها
پلک باران گرفته اش را
باز می کند
با لبخند ابریش
یکدم
صبح گیج را می نگرد.
جهان آشناست
و همچنان آفتابی نیست.