پشت جلد کتاب: نویسنده [حالا حکایت ماست] واقعاً غوغا کرتاهه --- نیودهلی اثری نفسگیر و حالگیر --- تایم کتابی است عاشقانه و عارفانه و هندوانه و انگور بیدانه. --- نیوزویک ا[حالا حکایت ماست] اثری است که ماستش دو من کره دارد. --- اکسپرس چوخ ساغ اول، چوخ ساغ اول. ---حُریّت یاشاسن آقای ع. شکرچیان. --- ادبیات و اینجه صنعت نامش «عمران» است، اما همیشه باعث خرابی است. --- اشترن الهی نویسنده [حالا حکایت ماست] دستش لای در بماند. --- شلم شوربا آی خونهدار و بچهدار – زنبیلو وردار و بیار --- وانت بار تریبون
عمران صلاحی (زادهٔ يكم اسفند ۱۳۲۵ – درگذشتهٔ ۱۱ مهر ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.
صلاحی تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سالها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود.
وی با گل آقا با نامهای مستعار ابوقراضه، بلاتکلیف، کمال تعجب، زرشک، تمشک، ابوطیاره، پیت حلبی، آب حوضی، زنبور، بچهٔ جوادیه، مراد محبی، جواد مخفی، راقم این سطور و… و مجله بخارا همکاری داشت.
عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه بهطور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست مینوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشتهها آقای حکایتی لقب گرفت و بعدها توسط انتشارات مروارید به چاپ رسید و چاپ کتاب در سال ۱۳۹۳ به نوبت چهارم رسید. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
هرچه میخواهید از من بدانید، از خود من بپرسید. فکر میکنم خود من دربارهٔ خودم بیشتر از دیگران اطلاع داشته باشم.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ نکته
بعضیها میخواهند همه را به شکل خودشان در بیاورند، اما خودشان به شکل خودشان نیستند.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ از یک مکالمه
_اگر موضعتان را روشن کنید، شاید بتوانیم کاری برایتان انجام دهیم.
-موضع ما نه تنها روشن است، بلکه در بعضی نواحی دچار سوختگی هم شده.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
فارسی
میگویند اعتمادالسلطنه از اینکه فرانسوی را میدانسته، خیلی به خود میتازیده است. و باز میگویند ناصرالدین شاه در سفر فرنگ وقتی وارد فرانسه میشود یک بچه فرانسوی را به اعتماد السلطنه نشان میدهد و برای رو کم کردن میگوید: «یادبگیر،نصف تو است،فرانسه را مثل بلبل حرف میزند.» حالا حکایت گزارشگر هنری مجله سروش است که در شمارهٔ ۵۹۲ آن مجله نوشته است: «هنرمند تاجیک که فارسی را به خوبی حرف میزند! مشغول صحبت با طرف ایرانی خود میشود.»
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
حرمت استاد
یکی از استادان دانشگاه میگفت، ماشین قراضهای دارم که با آن مسافرکشی میکنم. یک روز در میدان ونک برای میدان آزادی مسافر سوار کردم. وسط راه جوانی از پشت سر گفت استاد سلام عرض شد. توی آیینه نگاه کردم و یکی از شاگردانم را دیدم. انگار همهٔ ابهت و عظمتم را از دست داده بودم. فکر میکردم چطور میتوانم در کلاسی که او هست درس بدهم. به میدان آزادی که رسیدیم آن جوان میخواست که پول بدهد،نگرفتم و گفتم من محض خالی نبودن عریضه این کار را کردم. داشتم میرفتم میدان آزادی گفتم خالی نروم. آن جوان پولش را توی جیبش گذاشت، بقیه مسافرها هم از او پیروی کردند و با همدیگر حرمت یک استاد را نگاه داشتند.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خاطره
سابق بر این پیران مینشستند و برای نوه-نتیجههایخود خاطره تعریف میکردند، مثلا میگفتند این گوشتی که حالا کیلویی سیصد و پنجاه تومن میخورید، در زمان ما کیلویی سیشاهی بود و از این قبیل چیزها. حالا قیمتها چنان به سرعت بالا میرود که یک بچه دو ساله میتواند برای یک بچه یک ساله خاطره تعریف کند و مثلا بگوید این پستانکی را که برای تو به این قیمت خریدهاند، در زمان ما به این قیمت میخریدند.
آقای رضاسید حسینی نویسنده و مترجم گرامی سالها تحقیق کرده و کتاب مکتبهای ادبی را نوشته است. به نظر ما این کتاب ناقص است و به بعضی از مکتبها نپرداخته. یکی از مهمترین مکتبهای ادبی و غیر ادبی«مکتب ریالیسم» است که این روزهای پیروان زیادی دارد. برای تکمیل کار این محقق، یادآور میشویم که «ریالیستها»کسانی هستند که مطالبی را از اینجا و آنجا بر میدارند و سرهم بندی میکنند و با جلد گالینور و قیمت بالا به کتابخرها میفروشند و از بیمایگی به مایه میرسند ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
چرا نمینویسید؟
ما یک همکاری داریم به اسم جعفر آقا. جعفرآقای ما خیلی خوش خنده است. نوک دماغت را که میخارانی، صدای خندهاش تا عرش میرود. ما مطالبمان را که مینوشتیم، اول برای جعفر آقا میخواندیم و او هر هر میخندید و ما خیال میکردیم مطالبان بامزه است. این دفعه که مطالبمان را برایش خواندیم عکسالعمل نشان نداد و گفت مطالب دیگران از مال تو بامزه تر است. گفتم به چه دلیل!؟ رفت چندتا روزنامه و مجله آورد، روی میز من پهن کرد و گفت به این دلیل. برادر این مصاحبهها و اظهار نظرهای سیاسی و هنری را بخوان، ببین چطور میشود مردم را خنداند. یکی از آنها را خواندم و دیدم حق با جعفرآقاست و راستش را بخواهید دیگر دستودلمان به نوشتن نمیرود…
روحشون شاد،ولی من شعرهاشون رو بیشتر خوشم اومد تا طنزهای این اثرشون رو، بقیه کاراشون رو نخوندم. در کل به جز چند بخش که در نقد مطبوعات بود بقیه بخشها رو خوشم نیامد.
آقا جلال می گفت: بر خلاف دیگران با فیلم های ویدئویی به شدت مخالفیم. این فیلم ها خیلی طولانی است و حوصله مان را سر می برد. کی حوصله دارد در این کمبود وقت، دو ساعت بنشیند و فیلم سینمایی تماشا کند. ما ترجیح می دهیم همان فیلم را در صدا و سیما تماشا کنیم، چون این رسانه کاملاً وقت ما را رعایت می کند و فیلم های دوساعته را در عرض یک ساعت نشان می دهد.
***
وقتی در صدا و سیمای خودمان به اخبار گوش می دهیم، فکر می کنیم توی دنیا سنگ روی سنگ بند نمی شود و مردم دنیا هیچ کاری ندارند جز این که یقۀ هم را بگیرند و بزنند توی سر و کلۀ هم. یاد بعضی از سینماهای قدیمی افتادیم که برای جلب مشتری، روی سر در خود می نوشتند: فیلمی مهیج، پر آنتریک و سراسر زد و خورد!
خب طبیعتا طنزهایی که برای سال های دهه هفتاد نوشته شده، برای مخاطب دهه نود خنده دار نیست زیاد. ولی بازم یه جاهایی از کتاب هنوز خنده داره. و نکته جالبش اینه که مشکلات اجتماعی که عمران صلاحی در اون زمان با زبان طنز، نقدشون کرده، هنوز هم به قوت خودشون باقی هستن و طنزنویس های جدید هم هنوز با همون سوژه ها می تونن طنز بنویسن!