علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.
هیچ وقت شعر نو را دوست نداشتم؛ اصلا نمیفهمم چرا متنی که موزون نیست باید در دستهبندی شعر قرار بگیرد. اما "افسانه" آن قدرها هم برایم غیرقابل درک نبود؛ شاید به این دلیل که کاملا در قالب شعر نو نمیگنجد، و یا شاید هم شیوه روایت نیما باعث این ملموس بودن شده است. افسانه حکایتی است از شبی تیره در درهای دور از آبادی، که گاهی از زبان عاشقی دیوانه روایت میشود که با معشوق استعاری خود - افسانه - در گفتوگو است و گاهی از زبان افسانه که برای عاشق شعر میخواند.
یک مساله هم که برایم مبهم است، دلیل سرشاخ شدن نیما با شاعری پرآوازه همچون حافظ است. نمیتوانم بپذیرم که هدف اصلی او انکار اندیشههای لسانالغیب بوده باشد. با این حال، نمونههای دیگری از رویاروییهای خصمانه شاعران معاصر با شاعران کلاسیک هم وجود دارد که میتواند این نوع از نگاه را هم توجیه کند.
«افسانه» داستانی به معنای کلاسیک ندارد، بلکه گفتوگویی نمایشی میان شاعر (یا عاشق) و شخصیتی نمادین به نام افسانه است. شعر با تصویر مردی تنها و سرخورده آغاز میشود که در دل طبیعت نشسته و از شکستها و رنجهای عشق سخن میگوید. سپس افسانه وارد گفتوگو میشود؛ گاه او را دلداری میدهد، گاه با باورهایش مخالفت میکند و گاه عشق را از زاویهای دیگر تفسیر میکند. در طول منظومه، این دو شخصیت درباره عشق، حقیقت، مرگ، طبیعت، رویا و زندگی مناظره میکنند. در پایان، هیچ پیروزی قطعی برای یکی از آن دو وجود ندارد؛ بلکه عاشق درمییابد که حقیقت، امری ثابت و یکبعدی نیست و انسان ناچار است با تناقضهای عشق، رنج و زندگی همزیستی کند. پایان افسانه بیش از آنکه یک پایان روایی باشد، پایان یک جستوجوی فلسفی است؛ جایی که قطعیت جای خود را به پرسش میدهد.
افسانه بیش از آنکه بیانیهای برای شعر نو باشد، نخستین کوشش جدی ادبیات معاصر ایران برای تبدیل شعر به فضایی برای درگیری با تناقضات درون ذهنی است. نیما در این اثر، روایت را قربانی احساس نمیکند و احساس را نیز قربانی فلسفه نمیسازد؛ بلکه هر دو را در قالب یک گفتوگوی دراماتیک کنار هم قرار میدهد. این همان چیزی است که «افسانه» را حتی تا امروز نیز مدرن نگه داشته است.
برای من، شخصیت افسانه یک زن یا معشوق واقعی نیست؛ بلکه تجسم تمام آرمانهایی است که انسان تا پایان عمر به دنبال آنها میدود؛ حقیقت، زیبایی، عشق و حتی هنر. عاشق در حقیقت با بخشی از ذهن خود گفتوگو میکند. بنابراین، این سروده بیش از آنکه عاشقانه باشد، اثری درباره خودآگاهی است.
آنچه بیش از همه تحسینم را برمیانگیزد، فاصله گرفتن نیما از قطعیت است. برخلاف بسیاری از شاعران کلاسیک که در پایان به حکم اخلاقی یا عرفانی مشخصی میرسند، نیما پاسخ نهایی ارائه نمیدهد. او جهان را مجموعهای از ابهامها میبیند؛ جهانی که حقیقت در آن از دل تضادها زاده میشود، نه از یقین. این نگاه را میتوان یکی از نخستین جلوههای اندیشه مدرن در شعر فارسی دانست.
از نظر زیباییشناسی نیز طبیعت در «افسانه» صرفا پسزمینه نیست؛ طبیعت ادامه روان انسان است. کوه، شب، دره، باد و جنگل، بازتاب وضعیت درونی عاشق هستند. این همان رویکردی است که بعدها در بسیاری از آثار بزرگ قرن بیستم نیز دیده میشود؛ جایی که منظره بیرونی به آینه ذهن انسان تبدیل میشود.
در نهایت، ارزش واقعی «افسانه» برای من نه فقط در شکستن قالبهای سنتی، بلکه در تغییر تعریف شعر است. پس از این سروده، شعر دیگر صرفا وسیلهای برای ستایش، شکایت یا توصیف نیست؛ بلکه به بستری برای اندیشیدن در باب تناقضات درونی تبدیل میشود. به همین دلیل، «افسانه» را باید آغاز یک تحول فکری دانست، نه فقط آغاز شعر نو. این اثر نشان میدهد که مدرنیته در ادبیات، پیش از آنکه در وزن و قافیه رخ دهد، در نوع نگاه به انسان و جهان اتفاق میافتد.