دیوان حکیم سنائی غزنوی براساس معتبرترین نسخه ها مقدمه و شرح زندگی و شیوه ی سخن سنائی به قلم استاد بدیع الزمان فروزانفر به اهتمام پرویز بابایی موسسه انتشارات نگاه تهران 1375
Hakim Abul-Majd Majdūd ibn Ādam Sanā'ī Ghaznavi, Born: 1080 (Persian: حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی, Arabic: سنائي الغزنوي) was a Persian poet who lived in Ghazni between the 11th century and the 12th century in Persia (The Ghaznavid Empire) . He died between 1131 and 1141.
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)، در شهر غزنه بهدنیا آمد. وی از بزرگترین عارفان و شاعران قصیدهگو و مثنویسرای زبان پارسی و تمام تاریخ ایران است، که در سدهٔ ششم هجری میزیستهاست. سنایی از جمله تاثیرگذارترین شاعران تاریخ ادبیات فارسی بر شاعران نسلهای بعد از خود بوده است. برخی معتقدند که سنایی شاعری است که برای نخستین بار عرفان را به صورت جدی وارد شعر فارسی کرد هرچند شاعران پیش از او نیز در اشعار خود مضامین عرفانی را بیان کردهاند که میتوان به شاهنامه فردوسی اشاره کرد. عرفان سنایی با آنکه از سخنان قلندران و اهل ملامت نیز مایه میگیرد، عرفانی انسانی و معتدل است. ظاهرا در ابتدای زندگی سنی مذهب بوده ولی بعد از تحول روحی مذهب سنایی شیعه میشود. سنایی طی عمر خود سه حالت شخصیتی مختلف پیدا کردهاست. نخست مداح و هجاگو بوده، پس از آن وعظ و نقد اجتماعی روی آورده و دست آخر عاشق و قلندر و عارف شدهاست.
دوستانِ گرانقدر، <سنایی غزنوی> شاعرِ سدهٔ ششم هجری میباشد و در سالِ 473 هجری قمری دیده به جهان گشود... دیوانِ او از 680 صفحه تشکیل شده است و شاملِ قصائد، غزلیات، رباعیات، قطعات، ترکیب بند و ترجیع بند میباشد در زیر به انتخاب، ابیاتی از این دیوان را برایِ شما دوستانِ اهلِ ادب، مینویسم --------------------------------------------- جانا بجز از عشقِ تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجایِ تو کسم نیست خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم از تنگ دلی جانا، جایِ نفسم نیست ********************************* از دوست به هر جوری، بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد خواهی که خبر یابی از خود زِ نگارِ خود الا زِ وجودِ خود، بیزار نباید شد ********************************* تا دلِ من صید شد در دامِ عشق باده شد جانِ من اندر جامِ عشق جان و دین و دل فدا کردم بدو تا مگر یک ره برآید کامِ عشق ********************************* هر روز مرا با تو نیازی دگرست با دو لبِ نوشینِ تو رازی دگرست هر روز ترا طریق و سازی دگرست جنگی دگر و عتاب و نازی دگرست ********************************* ازآن می خوردنِ عشقست دائم کارِ من هر شب که بی من در خراباتست دائم یارِ من هر شب مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی نگارِ من چو بیند چشمِ گوهربارِ من هر شب ********************************* عشق بازیچه و حکایت نیست در رهِ عاشقی شکایت نیست هرچه داری چو دل بباید باخت عاشقی را دلی، کفایت نیست ********************************* جامِ مِی پُر کن که بی جامِ مِیَم انجام نیست تا به کامِ او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم زانکه در هجرِ دلارامم مرا آرام نیست ********************************* الا ای ساقیِ دلبر، مدار از مِی تهی دستم که من دل را دگرباره به دامِ عشق بر بستم کنون از بادهٔ پیمون نخواهم یک دم آسودن که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم ********************************* هرگه که به تو درنگرم خیره بمانم من رویِ تُرا اِی بت مانند ندانم هجرانت دمار از منِ بیچاره برآورد گر دست نگیری تو مرا، زنده نمانم ********************************* بر خاک نهم پیشِ تو سر گر خواهی وان خاک کنم زِ دیده تَر گر خواهی ای جان چو به یادِ تو مرا کار نکوست جان نیز دل انگار و بِبر گر خواهی ********************************* تا این دل من همیشه عشق اندیشست هر روز مرا تازه بلایی پیش ست عیبم مکنید اگر دلِ من ریشست کز عشق مراد خانه ویران بیشست ********************************* منشین با بدان که صحبتِ بد گرچه پاکی، تو را پلید کند آفتاب ار چه روشن است، او را پاره ای ابر ناپدید کند ********************************* بگو به زاهد سالوسِ خرقه پوشِ دو روی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه تو خرقه را، زِ برای ریا همی پوشی که تا به زرق بری، بندگان حق از راه ********************************* در رمضان و رجب، مالِ یتیمان خوری روزه به مالِ یتیم، مار بُود در سله مالِ یتیمان خوری، پس چله داری کنی راه مزن بر یتیم، دست بدار از چله ********************************* روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند داری این مایه وگرنه خر ازین کلبه بران دین فروشیم چو این قوم جزین مینخرند مایه سازیم هم از همّت و خونِ دگران ********************************* ننگ این مسجد پرستان را در دیگر زنیم چون که مسجد لافگه شد قبله را ویران کنیم --------------------------------------------- امیدوارم این انتخاب ها را پسندیده باشید <پیروز باشید و ایرانی>
ابوالمجد مجدود بن آدمِ سنایی غزنوی (۴۶۷-۵۲۹)، نمایندۀ برجستۀ قصیدهسرایان منتقد در زبان فارسی است که در اشعارش بیپرواترین نمونۀ نقد اجتماعی و اخلاقی و عرفانی را عرضه کرده است. از اینرو شعر فارسی را به شعر قبل و بعد از سنایی تقسیم نمودهاند و مولوی نیز به سبب ادای حق این شاعر نامدار ایرانی با شیفتگی و حرمتی بسیار از او یاد کرده است (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۰: ۹-۱۰-۱۴). حجم بزرگی از دیوان حدوداً چهاردههزار بیتی این شاعر اهل افغانستانِ امروزی را مدایح تشکیل میدهد (همان: ۱۴-۱۷). هرچند بنابر نظر شفیعی کدکنی، سنایی تا پایان عمر میان دو ساحت وجودی خود یعنی مدایح چاپلوسانه و اشعار عارفانه در نوسان بوده است (همان: ۱۶). سنایی جبری و اشعری خالص است و عملاً در حوزۀ اهل ذوق و خرَدستیزان قرار میگیرد (همان: ۳۹). چنانکه در قصیدهای بلند به مقایسۀ عقل و شرع پرداخته و میگوید:
عـقل بیشرع، آن جهانی نـور ندهد مر تو را شرع باید عقل را همچون مُعَصفَر را شَخار عقلِ جزوی کی تواند گشت بر قرآن محیط؟ عـنکبوتی کی تـواند کرد سیمرغی شکار؟ (سنایی، ۱۳۸۸: ۱۹۰)
و گویی در قصیدهای دیگر خطاب به خیام متذکّر میشود:
تا کی از کاهِل نمازی، ای حکیمِ زشتخوی همچـو دونـان اعـتـقـادِ اهـل یـونـان داشـتن عـقـل نـبـوَد فـلسـفه خواندن ز بـهرِ کاهلی عقل، چِبوَد؟ جان نَبیخواه و نُبیخوان داشتن (همان: ۴۶۰-۴۶۱)
از دیگر آثار مسلّم سنایی میتوان به کتاب حدیقةالحقیقه، سیرالعباد الیالمعاد، تحریمالقلم، کارنامۀ بلخ و مکاتیب سنایی اشاره کرد (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۰: ۱۷-۱۸). سنایی در مثنویِ حدیقةالحقیقه، که الهینامه و فخرینامه نیز خوانده میشود، برخلاف تفکرات پلورالیستی مولوی به لعن و نفرین ابنملجم پرداخته و او را سگ خوانده است (سنایی، بیتا: ۲۵۷). چنانکه در قسمتی دیگر از این کتاب به نکوهش دختران اقدام کرده و در ابیاتی کاملاً سخیف مینویسد:
ور بـود خـود نـعـوذ بالله دُخت کار خام آمـد و تـمام نـپخت طالعت گشت بیشکی منحوس بخت میمونِ تو شود منکوس وآنـکه او را دهـیـم ما صـلـوات گفت کالمَکرُمات دفـنُ بَنات (همان: ۶۵۷-۶۵۸)
از دیگر نکات جالب توجه در دیوان سنایی غزنوی میتوان به یک رباعی منسوب به خیام اشاره کرد که در کتاب در اقلیم روشنایی نیز از ابیات منسوب به سنایی شمرده شده است (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۹: ۱۵۶). گر آمـدنـم ز مـن بُـدی نـامَـدَمی ور نیز شدن ز من بُدی کِی شُدَمی؟ بِه زان نَبُدی که اندرین دَهرِ خراب نه آمـدمـی، نه شُـدَمـی، نه بُـدَمی (سنایی، ۱۳۸۸: ۱۱۷۵)
محمدتقی مدرّس رضوی معتقد است در دیوان سنایی هجوها و هزلهای رکیکی یافت میشود که بهطور مسلّم از خود اوست (همان: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۶۱). چنانکه گویی شیفتۀ پسرکان زیباروی بوده و در ابیاتی طبل رسوایی خویش را به صدا درآورده است:
دیدم آن کون کـودک قصاب بـر زبـر هـمچو قُـبّـۀ اعـظم با یکی خیمهای ز دیبه سرخ کـیر قصّاب چون ستون خیم گاه بیرون کشید همچو زریر گاه اندر سپوخت چون عندم (همان: ۳۸۰)
منابع:
_ سنایی غزنوی، ابوالمجد مجدود بن آدم، ۱۳۸۸، دیوان حکیم سنایی غزنوی، به اهتمام محمدتقی مدرّس رضوی، تهران، سنایی.
_ سنایی غزنوی، ابوالمجد مجدود بن آدم، بیتا، حدیقةالحقیقة و شریعةالطریقة، به تصحیح محمدتقی مدرّس رضوی، تهران، دانشگاه تهران. _ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۹۰، تازیانههای سلوک: نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنائی، تهران، آگه.
_ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۸۹، در اقلیم روشنایی: تفسیر چند غزل از حکیم سنائی غزنوی، تهران، آگه.
:استدراج متواریست وقت شاد مباش - ایمن از قبض و مکر و استدراج * کاردان فریب
ديوان حكيم سنايی غزنوی بر اساس معتبرترين نسخه ها ، مجدودبن آدم سنايی ، مقدمه ، شرح زندگی و شيوه سخن سنايی به قلم استاد بديع الزمان فروزانفر ، به اهتمام پرويز بابايی – تهران : مؤسسه انتشارات نگاه 1385 - ص 612