آذر آریان پور نویسنده این کتاب زنی به شدت شجاع و سخت کوش که با سوادی و تحصیلات بالا ی اون در خط به خط کتاب کاملا ملموس است کتاب روایت گر دوره ای ۱۳ ساله از زندگی نویسنده و فراز و نشیب هایی که سر راه تلاش های او برای آزادی همسرش ،دکتر شیخ الاسلامی، در زمان انقلاب است که آن زمان وزیر بهداری شاه بود با وجود پایان کاملا غیر منتظره ای که داشت ولی اوج صداقت نویسنده در شرح وقایع و توصیفاتی که از همسرش داشت واقعا برام تحسین برانگیزه
خاطرات آذر آریانپور،همسر وزیر بهداری دولت هویدا،وزیری که به جهت مصلحت در دولت شریف امامی بازداشت میشود و بدون محاکمه تا ۲۲ بهمن در زندان به سر میبرد.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و آزادی تمام زندانیان محبوس در بند، دکتر شیخالاسلامزاده برخلاف برخی از زندانیان سیاسی دیگر خودش را به انقلابیون معرفی میکند و ...
بعد از اتمام کتاب،یکی دو روزی را در بهت بودم.سرنوشت انسانها گاهی چقدر پیچیده و عجیب و غریب میشود!
گویی انقلابها همیشه مثل سیل می آیند و هرآنچه مربوط به پیش از خود می بینند، بی توجه به خوبی و بدی آنها، از بین می برند! و دادگاههای انقلابی: خشونت بار، بی منطق و ناعادلانه!
آذر آریان پور شیرزن فرهیخته ای است که در این میانه سخت در جهت احقاق حقوق همسر و خانواده اش تلاش میکند. تلاشش ستودنی است و آنچه بر او رفته، بسیار دشوار و تکان دهنده. کتاب روایتگر زندگی اوست و بخشی مهم از تاریخ ایران.
شاید نباید پنج تا ستاره میدادم. چون این کتاب رو خیلی وقت پیش خوندم. تو نوجوونی مثلاً. و از اون موقع خیلی سلیقه ام عوض شده. اما هنوز تصاویر کمی از صحنههای کتاب به یادم میاد که تاثیر شدید این کتاب رو در اون سن بهم نشون میده. اگر هم کتاب حرف جدیدی برای بزرگتر ها نداشته باشه. برای نوجوونها ارزش پنج تا ستاره رو داره کاملاً
هیچوقت از این زاویه به انقلاب و اتفاقات کشور در سالهای انقلاب توجه نکرده بودم و مطلبی نخوانده بودم، سرگذشت خانم آریان پور در آن دوره بسیار سخت و تکان دهنده بود بعد از اتمام کتاب سردرد عجیبی گرفتم … البته که به وجود هموطنی مثل دکتر شیخ الاسلامی بسیار مفتخر شدم و بعد از پایان کتاب هم با سرچ اندکی متوجه زحمات ایشان شدم… خداوند ایشان را رحمت کند.
در مورد قلم نویسنده و سبک نوشتن بسیار بسیار دلنشین بود متنی روان و سبک به نظرم کتابی بود که آگاهی حدودا خوبی نسبت به سال های اوایل انقلاب به خواننده میداد
البته تحصیلات نویسنده قطعا تاثیر مثبتی روی این خوش خوان بودن کتاب داشت . صداقت نویسنده در تمام کتاب در هر دو زمان قبل و بعد از انقلاب کاملا آشکار بود ..
اتفاقی که برای زندگی این خانواده افتاد هم در پایان بسیار تلخ و تاثیر گذار بود.. با هر عقیده ای پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانید
توی کتاب به جملاتی مثل "نور ماه روی صورت شجاع افتاده بود" ، " خدمتکار دستی به ریشش کشید" ، "با ماشین ابتدا به چپ سپس به راست پیچیدم!" و... برخوردم که خودبخود سوال پیش میاد وقتی نویسنده داره حداقل درمورد ده سال پیش صحبت میکنه چطور این جزئیات رو یادش مونده؟ من بشخصه تو این مواقع اعتمادم به نوشته کم میشه، احساس میکنم داستان میخونم نه واقعیت. اما مساله دیگه ای هم که هست اینکه برای جذاب تر شدن نوشته اینطور توصیف های جزئی خالی از لطف نیست؛ اما درمورد داستان های واقعی مهمه که غلو امیز نباشه و از واقعیت دور نشه. کتابی که من خوندم مال نشر اختران بود، قبل از مطالعه کتاب به هیچ عنوان بخش مقدمه و بخصوص قسمت "درباره نویسنده" رو نخونید که تا اخر کتاب رو لو میده.
With all due respect to her struggles, Aryanpour's story was laughably bad.
Her narrative was an attempt at emotional honesty, but often oblivious to her own nature*, which was in perfect parallel with the gaping grammatical mistakes gracing too many pages. But the conclusion ended on an inspiring tone of self-reliance, enveloped in a succinct social commentary.
I think she needs an editor!
*I would dare to correct the rationale for Azar's divorce - the revolution did not transform their inherent natures; it only brought them to the surface.