برای من خیلی جذاب نبود. اما ایده جالبی داشت برای فهمیدن و درک کردن بعضی از مونولوگ ها باید فکر میکردم و دنبال نماد هاش میگشتم، که فکر نکنم این موضوع برای نمایشنامه، که سریع از جلوی چشم آدم میگذره زیاد چیز خوبی نباشه. چون درحین دیدن نمایش وقت نمیکنم که درباره متن فکر کنم و نماد هارو پیدا کنم. داستان خوب بود و چرخش خوبی داشت. شاید اگر همین ایده رو به شکلی دیگه روایت میکرد و پرداخت میکرد، به شدت خوشم میومد ازش.
یه نمایشنامه بی سر و ته! خیلی نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد. به نظرم قرار بوده نمایشنامه فلسفی بشه ولی خب اگرم شده من چیزی دستگیرم نشد. فقط همون یه جمله ای که پشت جلد کتاب نوشته جالبه و فکر میکنم خیلی ها برای همین یه جمله کتاب رو بخرن. پشت جلد نوشته شده: مادر: قانون به کلی نگهداری جسد تو خونه رو ممنوع کرده. قانون میخواد که همه چیز سرجای خودش باشه. زنده ها تو شهر، مرده ها تو قبرستون! وقت ملاقات با مرده ها هم مشخص شده و کاملا دقیقه. پدر: شما میتونین یه معشوقه داشته باشین، ولی تا میمیره میشه جز اموال شهر.
نه خوب بود نه بد یه نمایشنامه ی متوسط رو به پایین. من تنها توصیف اولش رو که از دهن دختر وقتی خودکشی کرده است دوست دارم و این که جسدها رو پیش خودشون نگه می دارن. موضوعش جذابیت خاصی هم نداشت و گاهی واقعا حوصله سربر بود
ما با هم پیر می شیم، قدم هامون کند می شن، تو با زحمت حرف می زنی، پشتت خمیده می شه، شب من دستمو می ذارم روی لپ چروکیده ات، مدت زیادی تو تاریکی می شینیم . صدای بچه هامون دور می شه. برق چشامون تو چشم اونا می افته، تو اون دورا گم می شیم...
خیلی به نظرم چیز خاصی نداشت و شاید هم 2.5 ستاره. من باهاش ارتباط برقرار نکردم. داستان یه خانواده و مرگ و.... تجربه خوندن یه نمایشنامه از اروپای شرقی خوب بود. شاید اجرای تئاتری ش که تو پیش گفتار بهش اشاره شده چیز خفن تری بوده.
مادر: قانون به کلی نگهداری جسد تو خونه رو ممنوع کرده. قانون میخواد که همهچیز سر جای خودش باشه. زندهها تو شهر، مردهها تو قبرستون! وقت ملاقات با مُردهها هم مشخص شده و کاملاً دقیقه. پدر: شما میتونین یه معشوقه داشته باشین، ولی تا میمیره میشه جزو اموال شهر.
یک نمایشنامه ی بینظیر که چند بار خوندش رو به همه پیشنهاد میکنم،، وقتی نمایشنامه خونده میشه جایی ورای مرگ و زندگی قرار میگیری، یک نقطه ی صفر بین نامتناهی وجود داشتن و نداشتن. این نمایشنامه پر بود از بودن هایی که وجود نداشتند. پر از دردهای لذت بخش. بعلاوه، پر بود از لذت ناشناختگی متن. حتی درک بعضی از دیالوگا برای یک فارسی زبان سخت بود. متن پر بود از هیولاوارگی که تو رو میخکوب حضور صدایی ناشناخته در متن میکرد. در بطن متن بی قانونی حکم فرما بود، هیچ چیز قانون نداشت، نه زندگی و نه مرگ و نه عشق! یک لامتناهی ورای دو راهی هست و نیست! در پایان یه دیالو کوچک از متن میتونه راه گشا باشه داماد:یه چیزی باید بهتون بگم، اون دیروز فوت کرد. دختر: فوت کرد؟ من مدت زیادی به دهن خاموشش گوش میدادم. دیگه نفس نمیکشید. وقتی بردنش صدای ناله اش رو شنیدم. دلم خالی شد. چقدر بدبخت بود. دختر: مطمینید که مأیوس نشدید؟ داماد: نه، دیوارها بوی موهاش رو نگه میدارند
پدر:من چراغ رو خاموش کردم.تو تاریکی همه چی قشنگ تره. داماد:من بازمزمه هام بیدارت میکنم. دختر:عشق چه شکلیه؟ داماد:عطرگردنت رو خواهم شناخت.اول از همه باید جای نفس هاش رو روی شیشه پاک کنیم. دختر:صبرکنین!
اولین تجربه من در خواندن نمایشنامه بود و جذب آن شدم و دیالوگهایش به نظرم جذاب و گیرا بودند
مادر : قانون به کلی نگهداری جسد تو خونه رو ممنوع کرده.قانون میخواد همهچیز سر جای خودش باشه.زندهها تو شهر،مردهها تو قبرستون!وقت ملاقات با مردهها هم مشخص شده!
پدر : شما میتونین یه معشوقه داشته باشین ولی تا میمیره میشه جزو اموال شهر.