این مجموعه شامل 31 قطعه شعر نو است. شعرها از حیث قالب شعری، نگاهی نوگرا و پیشرو و از جهت مضمون و اندیشه، جوهرهای شیعی و عاشورایی دارند. از این شاعر، آثار دیگری نیز در عرصهی شعر و مباحث نظری شعر، به چاپ رسیده است.
دکتر سید حسن حسینی (زاده ١ فروردین ۱۳۳۵ تهران – درگذشته ۹ فروردین ۱۳۸۳) شاعر، مترجم، نویسنده و پژوهشگر معاصر ایرانی بود.
از سال ۱۳۵۲ نوشتن و سرودن را در مطبوعاتِ قبل از انقلاب علی الخصوص مجلهٔ فردوسی آغاز کرد. در سال ۱۳۵۸، حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی را که به همراه استاد محمد رضا حکیمی، آقایان رخ صفت، تهرانی و آیت ا... امامی کاشانی، راهاندازی کرد که مسئولیت بخش ادبیات و شعر را به همراه قیصر امین پور بر عهده داشت. در دورهٔ آموزشی سربازی بود که جنگ شروع شد. بعد از اتمام دورهیآموزشی، با اینکه رَسته بهداری داشت، مسئولیت رادیو ارتش را به عهده گرفت تا چند سال بعد از آزادی خرمشهر، در رادیو ارتش ماند اما وقتی دید جنگ تمام شدنی نیست، به حوزههنری باز برگشت. در سال ۱۳۶۶ در اثر اختلافاتی که با مدیر وقت حوزههنری (حجه الاسلام محمدعلی زم) داشت، دسته جمعی استعفا کرده و به تدریس در دانشگاه الزهرا و دانشگاه آزاد روی آورد. او از سال ۱۳۷۸ در واحد ویرایش رادیو تا زمان مرگش حضور داشت. سال ۱۳۷۹ مجموعهیکامل غزلیات بیدل دهلوی را که نزدیک به سه هزار غزل را در بر میگیرد خواند. حوزه فعالیتهای دکتر حسینی شامل شعر، تحقیق، ترجمه و تألیف میباشد. او سالهای آخر عمرش را به سبکشناسی قرآن و زبانشناسی حافظ مشغول بود و در ۹ فروردین ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی، درگذشت. در چهارمین همایش چهرههای ماندگار در سال ۱۳۸۳، از دکتر حسینی تقدیر شد
گنجشک و جبرئیل یکی از مهمترین مجموعه شعرهای پس از انقلاب است. مجموعه ای که تحولی درخور توجه در حوزه ادبیات آئینی به وجود آورد و حرکتی را که بزرگانی چون سیدعلی موسوی گرمارودی و مرحوم طاهره صفارزاده شروع کرده بودند را تا حدود زیادی تکامل بخشید
سید حسن حسینی در گنجشک و جبرئیل مفاهیم آئینی را وارد شعر نو فارسی و راهی را پیش شاعران گشود که تا به امروز هم ادامه دارد و شعرهای خوب زیادی در این حوزه سروده شده است
گنجشک و جبرئیل در اوایل دهه هفتاد منتشر شد و با وجود آنکه سیدحسن حدود دوازده سال پس از آن هم زندگی کرد آخرین اثر منتشر شده از وی در طول حیاتشان است سیدحسن حسینی وصیت کرده بود که این کتاب را در کفنش بگذارند تا شفیع او در صحرای محشر باشد
سه شعر از این کتاب
《در چشم ذوالجناح》
کوه صبور فاجعه می دانست آن شیهه غریب بوی مهیب زلزله می داد
کوه صبور فاجعه وقتی در آستان خیمه نمایان شد گیسوی راهوار بغض بلندش درگردباد ضجه پریشان شد در چشم ذوالجناح خبرهای تازه بود *** اندوه بر تو باد دل من! اندوه بر تو باد! آن شیهه غریب در اصل بوی زلزله می داد
《کرامت سرخ》
آن روز بار دیگر در گیر و دار حادثه ای مغموم پیشانی بلند زمزمه ای ناب در رکعت گلوی تو ضربت خورد و آفتاب نارس یک مفهوم در خانقاه خون تو کامل شد... باغ کرامت است گلوی تو یا حسین!
«کنار درک تو کوه از کمر شکست»
به گونه ی ماه نامت زبانزد آسمان ها بود و پیمان برادری ات با جبل نور چون آیه های جهاد محکم تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و ساعتی بعد در باران متواتر پولاد بریده بریده افشا شدی و باد تو را با مشام خیمه گاه در میان نهاد و انتظار در بهت کودکانه ی حرم طولانی شد تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و کنار درک تو کوه از کمر شکست
شاید پانزده سال پیش بود تمام شعرهای این مجموعه را تایپ کردم و میخواستم بگذارم توی وبلاگم فکر میکردم همه باید این شعرهای خوب را بخوانند
ديباج اصفر *
پيشاني ات از ميان ديوار مي درخشد ديباج ! منصور از جنوب غربي تاريخ با بولدوزر به مصاف صداي صاف تو آمد وقتي جوانان بني هاشم از شرق ميهنم در صورهاي سپيده سرخ دميدند
*
منصور با دست هاي منفور از هزار سوي زمين ياري مي شود اما درهاي آسمان تنها به روي پيشاني تو باز است ديباج ! به تماشاي صدايت زنجيريان بصره و بغداد قامت برافراشته اند ديباج ! و طواف گلويت را از اقصي نقاط تازيانه و زنجير حلقوم هاي خسته قصد زمزمه دارند ...
*
صدايت از ميان ديوار مي درخشد و پيشاني بلندت بر فرق منصور آوار مي شود جوانان بني هاشم گرد غربت از حنجره مي تكانند و در صورهاي سپيده سرخ مي دمند درهاي آسمان تنها به روي پيشاني تو باز است ديباج احمر !
* ديباج اصفر : محمدبن ابراهيم بن حسن بن حسن بن علي بن ابي طالب ( ع ) . مادرش كنيزي بود به نام « عاليه » و محمدبن ابراهيم را به خاطر زيبايي و حسني كه داشت « ديباج اصفر » ( ديباي زرد ) مي ناميدند . محمدبن عبدالله عتكي از محمدبن حسن روايت كرده كه گفت : چون فرزندان حسن را به نزد ابوجعفر منصور بردند ، نگاهش به محمدبن ابراهيم افتاد . بدو گفت : « ديباج اصفر تو هستي ؟ » گفت : « آري » منصور گفت : « به خدا سوگند به وضعي تو را بكشم كه هيچ يك از خاندانت را آنچنان نكشته باشم . » سپس دستور داد جرزي را شكافتند و محمد را زنده زنده در وسط آن گذاشت . سپس آن را مرمت كردند ... و نيز از زبيربن بكار روايت كرده كه مردم دسته دسته به تماشاي محمدبن ابراهيم مي آمدند تا زيبايي او را بنگرند . مقاتل الطالبين _ تاليف اوالفرج اصفهاني _ ترجمه ي سيدهاشم رسولي محلاتي ص 193
در مواجهه با شعرهای آیینی نمی توانم خودم را کنترل کنم. همیشه در برابرشان موضع دارم و حین خواندن اشعار این پیشفرضهای منفی هیچگاه رهایم نمیکنند. شعر حسن حسینی از نظر زبان بسیار قابل توجه است. حسآمیزی، استعارات و تلمیحات فراوان، وجه مشخصهی شعر اوست. محدود بودن مضامین موجب می شد شعرها بعضا تکراری و خسته کننده به نظر بیاید. تعابیر بدیعی هم داشت که فارغ از سایر اجزای شعر هنوز هم زیباییشان پابرجاست اما برخی تعابیر به شدت متاثر از درون مایه ی شعر هستند. موضوع دیگر که بعضا آزاردهنده می شد، سیاه و سفید بودن شعرها بود. در واقع ابیات یا بندها یا در مدح کسی بود یا در ذم کسی؛ و درست جایی که شاعر ازین چهارچوب خارج می شد و مثلا فضاسازی می کرد یا اجزای صحنه را توصیف می کرد و یا به هر روی از دوگانه خیر-شر خارج میشد آن تعابیر زیبا رخ می نمودند. به عنوان نمونه: "... و زبان زبر مشک هیچ لفظ مرطوبی را ادا نخواهد کرد..." یا: "پشت به اقیانوس هرگز دعای باران بالا نمی رود." یا حتی در مواردی مدیحهسراییهایی اینچنینی که شایستهی توجهاند: " اینک قاریان قبیلهی من تارهای صوتی خود را به روایت تو شانه می زنند ای معلم سوم!"
این دومین مجموعه شعری است که از سید حسن حسینی می خوانم - بعد از همصدا با حلق اسماعيل. خوندن "هم صدا با حلق اسماعیل" که واقعا تجربه ی داغونی بود و ذیل همون کتاب توضیح دادم چرا
بعد از اون تجربه این کتاب رو با اکراه باز کردم. اما با کنار زدن تجربه ی بد پیشین به نظرم اومد که این مجموعه مجموعه ی واقعا معقول تریه. زبان ادبی و صور خیال موجود در اشعار واقعا به چشم می آد و من خواننده حس می کردم دارم واقعا شعر می خونم. تقریبا همه ی اشعار مجموعه نسبتی با امام حسین و کربلا دارند اما نه از نوع روضه خوندن بلکه از جنس یک سوگنامه ی ادبی و در عین حال انقلابی
از نظر سیاسی احتمال زیاد آبم با شاعر تو یه جوب نمی ره اما باید اذعان کرد که تصاویر شاعرانه ی قوی ای در این شعرها میشه یافت
«پشت به اقیانوس هرگز دعای باران بالا نمی رود !» لبانم سربلند اعتراف می کنند : اگر گلوی تو نبود عقل این حنجره هرگز به فریادهای بلند قد نمی داد... من شمشیر باستانی شرقم: پرورده مصاف بیزار از غلاف! یا مرسل الریاح سپاست باد !
بسم الله ۱۴۰۰/۰۲/۱۰ ابتدا عرض کنم از نگاه یک مخاطب عام شعر و مخاطب عامیتر در شعر نو بخوانید. تقریبا تمام اشعار کتاب درونمایهی عاشورایی دارند و در سالهای جنگ (گویا ۶۳ و ۶۴) سروده شدهاند. البته این درونمایهی عاشورایی در شعرهایی از کتاب به دفاع مقدس کشیده میشوند. کتاب چند استعارهی بسیار زیبا دارد و توصیفهایی از عاشورا و اتفاقاتی که معلول واقعهی کربلا است. «آن رحل خون چکان» یا «راز رشید» دو نمونه از استعارههای عاشورایی مذکور است. دربارهی دفاع مقدس هم البته وقتی شاعر به جای بغداد میگوید: «این سرزمین باستانی بیداد» شما نمیتوانید به وجد نیایید خصوصا در بازهی زمانی سرایش شعر که در بحبوحهی جنگ هستیم و «صدام یزید کافر» در آن سرزمین بیداد جا خوش کرده است. به گمانم اکثر اشعار کتاب و منظور شاعر، بسیار در لفافه پیچیده شدهاند تا جایی که در بعضی اشعار کتاب، به قدری فضا برای من ناملموس میشد که یافتن ارتباطها و فهمیدن استعارههای شاعر برایم سخت و حتی نشدنی بود. انگار میفهمیدم که قصد دارد مطلبی بگوید ولی متوجه نمیشدم چه میخواهد بگوید و علت استفاده از این واژهها در این جا، چیست. دو بخش کوچک از کتاب : «عطش چه بیرحمانه آتش میبارد باید چراغ را خاموش کرد تا چهره مردانگی روشن شود»
و بخش دوم که میگوید:
«من شمشیر باستانی شرقم اصحاب آفتاب بر قبضه قدیمی من کندند: «یاران مصطفی شمشیر زرنگار حمایل نمیکنند...» من شمشیر باستانی شرقم: پرورده مصاف بیزار از غلاف!»