Jump to ratings and reviews
Rate this book

سیروس در اعماق

Rate this book

187 pages

First published January 1, 1373

12 people want to read

About the author

سیروس شمیسا

40 books135 followers
سیروس شَمیسا (زادهٔ ۲۹ فروردین ۱۳۲۷ در رشت) استاد ادبیّات فارسی و نویسندهٔ پرکار ایرانی است که تاکنون بیش از ۴۰ اثر خلق کرده‌ است. وی تحصیلات عالی خود را در دانشگاه شیراز آغاز کرد و چند سالی پزشکی خواند، ولی پس از چندی تغییر رشته داد و در همان‌جا مدرک کارشناسی خود را در ادبیّات فارسی گرفت. پس از آن وارد دورۀ دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۵۷ از رساله خود به راهنمایی دکتر خانلری دفاع کرد. او در سال هشتاد یکی از چهره‌های ماندگار ایران لقب گرفت. کتاب‌های او در بسیاری از دانشگاههای ایران تدریس می شود.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (20%)
4 stars
4 (40%)
3 stars
3 (30%)
2 stars
0 (0%)
1 star
1 (10%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
2 reviews
April 16, 2020
تصویرسازی های دقیق و طولانی که اصلا خسته کننده نیستند، باعث میشود تا خواننده با داستان به خوبی همراه شود. در بعضی جاها حتی خط روایی داستان رها میشود و بعدتر هم پی آن گرفته نمیشود؛ اما فقط با دقت و غور در آن میشود متوجه این امر شد. زیرا نوع روایت و لحن و طرز بیان مطالب طوری است که کشش لازم را برای ادامه ایجاد میکند.
از معایب آن میشود به این نکته اشاره کرد که واژگان محلی در آن بسیار استفاده شده که در پایان کتاب هم توضیحی داده نشده است.
بی شک شمیسا استاد ادبیات است و در این کتاب هم استادی خودش را به خوبی نشان میدهد.
Profile Image for محسن.
39 reviews10 followers
April 29, 2009
سبک عجیب و مرموز و پیچیده ترکیبی از صادق هدایت و سهراب سپهری!
قسمت اول داستان سیروس در اعماق
سيروس، همسال، همبازي و همنام من، هسمايه ما بود. يعني خانه شان درست همان خانه كوچك سر كوچه بود كه هنوز هم هست.

ديوار اطاق هايش - گمان مي كنم دو اطاق و يك ايوان داشت - قسمتي از ديوار حياط ما بود كه شكم آورده بود و يك درخت انجير وسطش روئيده بود.

در قسمت شمالي حياط خانه ما بود كه بزرگ بود هنوز و هم هست
حالا مدتی است که تمام خانه های قدیمی را کوبیده اند اما در محله ما آن دو خانه قدیمی هنوز به هم تکیه داده اند و مانده اند و شاید بدین ترتیب غربت خود را در لابلای آن همه آهن و آلومینیم و آنتن تلویزیون و لوله های جور واجور دور و بر تحمل می کنند . خانه باید ناودان داشته باشد، صدای باران را منعکس کند. لکلکها درخت چنار می خواهند کلاغ ها هم روی آنتن تلویزیون نمی نشینند
Displaying 1 - 2 of 2 reviews