.شامل سه قصه ی نمایشی نویسنده در هر سه داستان، انتظارِ آمدن یک فرزند را دستمایه ای برای بیان “وسعت معنای انتظار” قرار می دهد.
نتیجه اما چیزی در حد فاجعه است
داستان اول، انتظار را فراموش و به استیصال می رسد داستان دوم، بیانیه ای شبه فلسفی است که قرار است انتظار را عامل وحدت امت بداند و داستان سوم که کمی قابل تحمل تر است، و نویسنده را وادار میکند که بگوید: نمیدانم
کتاب در ظاهر به عنوان یک مجموعه از سه داستان نمایشی ست. اما حقیقتا هر سه داستان برای توصیف «وسعت معنای انتظار» به کار گرفته شده اند و وجود هر کدام شان الزامی ست. در عین مستقل بودن این سه داستان، درون مایه ی ان ها بی ربط از یکدیگر نیست. این چنین مجموعه ای بسیار جالب و قلم ابراهیمی زیبا بود.
مقدمه ی کتاب:
هنوز، روی تخته سیاه بزرگ کلاس ما مساله های زیادی حل نشده باقی مانده است. من، این همه خطوط درهم و برهم، دایره ها، مثلث ها و مربع ها را می بینم و چیزی نمی فهمم. و تعجب آور اینکه همکلاسیهای من هم، اغلب، مثل من هستند -گرچه خیلی از آن ها پنهان می کنند... و باز هم تعجب آور اینکه آقا معلم را می بینم که ایستاده است رو به تخته، با یک تکه گچ، و معطل مانده است... ما، قبل از هر چیز باید مساله هایمان را حل کنیم- شکی نیست...
-نگاه، در نیست که بشود قفلش کرد. -واقعا اعتقاد داشتن مهم است، چیزی که این روزها خیلی کم پیدا می شود...این که به چه چیز اعتقاد داری اصلا مهم نیست. -نه!!!مال من یا همین حالا می آید، یا هرگز نمی آید. اتفاقا اشتباه تو همین جاست.یا همین حالا می آید، یا بالاخره می آید. نیامدنی در کار نیست. -همیشه چیزی توی افق هست که می شود پیدایش کرد... به شرط آنکه همه با هم نگاه کنند -نشستن، اگر برای رفع خستگی و گفت و گو نباشد، سقوط کردن است. -بی ایمان به معجزه!!! اما با ایمان به حرکت. -تو آن ها را علیه من برانگیختی... انا، صبر کن!یک روز چنان خجل شوی.... فردایی که همیشه فردا بماند، مرا نمی ترساند.
از سه نمایش نامه کوتاه تشکیل شده و هر کدوم به نحوی انتظار رو معنا میکنه: داستان اول بی نظیر بود ، عاشق داستان هایی هستم که بتونن آدم رو میخکوب کنن این داستان هم درست در صفحه آخر تیر اش رو از کمان رها کرد و چند لحظه حسابی شوکه شدم. داستان دوم از ذات انتظار حرف میزد که حتی انتظار بدون عمل هم اگر انتظاری خالص و پاک باشد ارزشمند است طوری که "روزی مردی به آسمان نگاه میکرد چند رهگذر از کنار اش رد شدند عده ای متعجب شدند و توقف کردند و همراه آن مرد به انتظار ایستادند ، ناگهان بالنی از آسمان عبور کرد رهگذرانی که توقف کرده بودند از مرد پرسیدند منتظر این بودی؟! مرد گفت نمی دانم شاید". ( داستان دوم در همین راستا است ولی داستان چیز دیگه ای است) زندگی خیلی از ماها هم به همین شکله مخصوصا اگه پا به دانشگاه ها بذارید و از دانشجو ها بپرسید چرا اومدی دانشگاه منتظر چی هستی واقعا نمیدونن منتظر چی هستن امیدوارم روزی بالنی از زندگی هاشون عبور کنه :) اما داستان سوم به نوعی نتیجه گیری نهایی را انجام می دهد و انتظار بدون حرکت را باطل می داند. و من حس میکنم داستان سوم تکمیل کننده داستان دوم است و بالن آرزو های ما بدون حرکت وصرفا به خاطر ذات انتظار از جلوی چشمانمان عبور نخواهد کرد.
تو می توانی همه چیز داشته باشی و امید هم داشته باشی. تو می توانی در همه حال امید را داشته باشی، چون امید با اینکه چیز خیلی خیلی بزرگی است، حجمی را اشغال نمی کند و لازم نیست تو برایش قفسی درست کنی، یا اتاقی یا خانه ای. یک ذره امید، به قدر تمام این دنیا بزرگ است؛ ولی همین ذره، کنار لب یک بچه ی دو ساله، وقتی می خندد به خوبی دیده می شود.
این کتاب رو یه جور عجیبی دوست دارم. فکر کنم بیش از دوسال از خوندنش میگذره و هربار که توی قفسه کتاب های خواهرم (کتاب رو امانت گرفته بودم) میبینمش دوباره همون حسی که بعد از خوندنش داشتم در من زنده میشه. من کلا طرفدار اکثر کارهای نادر ابراهیمی هستم اما بعضی از اثارش از نظرم جور دیگه ای قشنگه. خوندن این کتاب رو با همه ی این اوصاف کاملا پیشنهاد میکنم اما نه هر وقتی. توصیه میکنم کتاب رو در صورتی بخونید که حوصله و صبر خوندن رو داشته باشید و فقط از سر کنجکاوی نباشه؛ یه وقتی بخونیدش که دلتون برای سر زدن و ساعت ها در سکوت کنار پدربزرگ و مادربزرگتون نشستن تنگ شده باشه. حس کتاب با شرایط خوندش توی ذهن من تداعی میشه: چیزی شبیه به یک بعد از ظهر طولانی و پرنور تابستان که انگار توش زمان متوقف شده، یا عصر گرفته ی یک روز پاییزی که هوا پر از حس های دوگانه است.
خیلی سال پیش بود. یکی بهم هدیهش داده بود که مدام از کتابی که «هلیا» داشت نقلقول میکرد. از جملههای اینطوری خوشش میآمد. راستش از این کتاب خوشم نیامد. مدتی پیش گذاشتمش بین کتابهایی که بردمشان کتابخانهی شهر و راهیشان کردم به جایی دور از دسترس خودم
هر مفهومی در قلم و تفکر خاص نادر ابراهیمی عظمتی دیگر پیدا میکنه. یک مفهوم یک کلمهای یعنی انتظار، چنان در این سه داستان به شکل زیرمتن تصویر میشه که شگفت انگیزه. انتظاری که در یک داستان معنی میشه، در داستان دیگر تصویر میشه و در روایت آخر اثبات.