اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
من فکر میکنم هرکسی میخواد ضعف دیالوگ نویسی رو در ادبیات داستانی و کمی هم در ادب نمایشی امروز ما ببینه باید مقایسه شون کنه با آثار سه نمایشنامه نویس بزرگ ایران ینی رادی و ساعدی و بیضایی رو بخونه. و در این بین از همه بهتر هم به نظرم رادی ئه. زبان نمایشنامه های رادی ترکیبیه از زبان کوچه بازاری، اصطلاحات و لهجۀ شهرستان ها، زبان شاعرانه و خارق عادت، و گفتگوهای روزمره. شاید همین زبان زیبا و جذابه که باعث میشه حتا اون جاهایی که درون مایه و پیرنگ رادی تکراریه باز آدم با ولع بخوانه و پیش بره. نمایشنامۀ "آهسته با گل سرخ" مثل بسیاری از آثار رادی که در حول و حوش این دوره از زندگیش نوشته شدن یه خانوادۀ متوسط رو به بالا رو دستمایه قرار میده. جذابیت و تفاوت این بار در اینه که ماجراها در بستر انقلاب رخ میدن و رنگ و بوی خاص و ایرانی به اثرش میدن. با شروع نمایش داشتم به این فکر می افتادم که نکنه با اثری شبیه "سیر طولانی روز در شب" یا "همۀ پسران من" یا "مرگ فروشنده" روبرو باشم. ولی خب رادی دقیقن جایی که میترسی تکراری بشه یه برگ برندۀ جدید رو میکنه. اینکه میگن اثر باید فرزند زمانۀ خودش باشه دقیقن همینه.
برایم نوع روایت رادی از تضاد موجود بین سنت و مردنیته جالب بود.اشاره ب روایت بازاریانی که با انجام اعتصاباتی کور ،ناخواسته بر موج انقلاب سوار شدند و آب بر آسیاب کسانی ریختند ک حتی بعد از ۴۰ سال از همان بلندای موج بهره میبرند.جالب بود پارادوکس روایت فرار فرزندانشان ب غرب و اعتصابشان. رادی روایتی خاص خود دارد ک خواندنیست.
چه خوبه که انسان شرافتمندانه و از روی حس مسئولیت اجتماعی بلندگوی تاریخ زمان خودش باشه و مفهوم عدالت را به نقد بکشه و این وظیفه یک نویسنده واقعی است که متاسفانه امروز ما اعلب انشاء نویس داریم نه نویسنده! هرچند وقتی ما انتخاب میکنیم که بلندگوی زمان خودمان باشیم خواه ناخواه به خاطر اینکه ما هم انسانیم و سطح دانسته هامان اندک است نمیتونیم به همه جنبه های حقیقت پی ببریم دچار اشتباهاتی هم میشویم که این هیچم عیب نیست همینکه جرات میکنیم و کتاب میخونیم و خودمون آلوده ثروت و شهوات نمیکنیم و چشمهامون رو به عنوان روشنفکر و وجدان بیدار جامعه باز نگه میداریم یعنی ما انتخاب شده ایم برای به عنوان یک روشنفکر قاضی اخلاقی زمان خود باشیم چه کسی از این قضاوتمان خوشش بیاید چه نیاید
استاد رادی این جسارت و شجاعت را داشت آنهم در زمان دهه 60 و در اکثر نوشته هایش به این قضاوت اخلاقی از مفهوم عدالت اجتماعی بر میخوریم در آهسته با گل سرخ بار دیگر با مفاهیم تضاد طبقاتی روبرو هستیم ، سیامک یعنی فرزند کوچک خانواده نماینده نسلیست که امروز یعنی بعد انقلاب پیش روی ماست و سینا برادر بزرگتر که خوب وارث اخلاقیات پدر خود یعنی دیلمی چای فروش است نماد طبقه سرمایه دار مرفهیست که امروز یک پایش خارج از کشور است و تا یه چی میشه شعار حمایت از سلطنت طلبی سر میدهد هرچند در این کتاب رادی به اشتباه او را نماینده فاشیسم هیتلری معرفی میکند که این تنها ضعف این کتاب است چراکه با تعاریف فاشیستی امروز و دیروز این همانند سازی همخوانی ندارد و بیشتر میشد نماینده استعمار بریتانیایی یا آمریکایی اش خواند و جلال که نماینده طبقه کارگر زحمتکش با آرم گل سرخی که آرم مارکسیست های زمان است این نوشته میتواند حتی برای همین الان ما نیز کاملا عینی دیده شود بهار 1401 میتواند خود زمستان 57 دیگری باشد که هیچ تغییری در این 44 سال در نوع تیپ انسان های زمانه رخ نداده یکی سرمایه دار یکی فقیر یکی درگیر دل خوشکی های الکی از چوب اسکی و تفریح و ویسکی خوری و دختر بازی گرفته و دیگری که درست همون لحظه درگیر پاس کردن بدهی های بدبختی بیچارگیاش تو این گرونی اقتصادی خلاصه اینکه اگر امروز ما این شهامت جلال بودن را نداریم لا اقل میتوانیم همچون سیامک پرنده های قفسی امان را آزاد کنیم
بخش هایی از این کتاب: "جلال: تو اگه بخوای جراح قابلی بشی باید یه ردیف هم کتاب های ادبی داشته باشی سیامک اتفاقا ادبیات منم بدک نیست بگو ببینم «گرفتار» از لحاظ دستوری چه نوع کلمه ایه جلال: ادبیات فقط دستور زبان نیست بچه جان دستور بهت میگه مثلا گرفتار صفت فاعلیه یا صفت مفعولی در حالیکه تو هنوز یه آدم گرفتارو به درستی نمیشناسی سیامک: این که دیگه ادبیات نیس جلال: خب باستانشناسی هم نیست!"
نمایشنامههایی که تو بحبوحهی انقلاب نوشته شدند (فارغ از دیدگاه سیاسیشون) به شدت شعاری و سیاستزدهاند و به همین خاطر یه زمانهایی شخصیتهای سفیدشون (که با شمایل روشنفکر تو نمایشنامههای رادی پدیدار میشه) میتونه حالتون رو بد کنه... این نمایشنامه هم یه همچین شخصیت سفیدی داره که لک روش نمیفته و برای زمانهی ما خیلی دور و آرمانی و غیرقابل باوره. چیزی که تو نمایشنامههای انقلابی (مثل چهارصندوق بیضایی) خیلی تو ذوق میزنه رو بودن نمادهاست... یعنی انقدر اون نماد رو تو چشممون میکنند که نتونیم نادیده بگیریمش و به همین خاطر لذت کشف رو از مخاطب میگیره. تو این نمایشنامه هم دیلمی نماد بازار، سینا نماد بورژوازی تازه به دوران رسیده، سیامک نماد جامعهای که داره به رشد میرسه و جلال هم که نماد قشر تحصیلکرده و روشنفکره... زنها هم (یعنی شمسالملوک و ساناز) به شدت شخصیتهای منفعلی هستند و اون هم در حالی که ساناز سعی میشه که شخصیت تأثیرگذاری تو نمایشنامه معرفی بشه. تنها جایی که از نمایشنامه دوست داشتم (جدای از اینکه اون هم به شدت شعاری بود) پایان نمایش بود که شکل تصویر تأثیرگذاری به داره اما به خاطر این که اسپویل نکنم چیزی ازش نمیگم.
پ.ن: این رو به تازگی کشف کردم که تو اکثر آثار، به خصوص آثار ایرانی، زن شکل نمایشیای داره و اصلاً شبیه زنهایی نیستند که اطرافمون هستند، حتی اگه نویسندهی اون اثر خودش یک زن باشه.
نمایشنامه یکی از متون دهه ۶۰ اکبر رادیست با درونمایه خانواده و انقلاب . خانواده ای بازاری را میبینیم که در دوره ی انقلاب با چالش های هویت زدایی خانواده خود دست و پنجه نرم میکند . چالش ها در نقطه ی ورود برادر زاده پدر خانواده یه اوج میرسد که تصویری از شخصیت روشنفکر فقیر است . برادر زاده همچون مدیومی عمل میکند که خانواده به وضعیت بی هویتی و تربیت بد فرزندان پی میبرد و در پایان این تراژدیست که ظهور میکند .
This book was absolutely amazing. The tension, the fear, and the fragile hope in the middle of the unrest felt so real 💛. Reading it was like being right in the middle of a world on edge, where every choice matters and every silence speaks volumes. The family’s struggles, the conflicts, and the bravery of the youth made me feel all sorts of emotions—sadness, awe, and admiration at the same time.
One line that really stuck with me:
«این… یادت باشه سینا»
It’s so short but so meaningful, like a whispered promise or a warning in the chaos around them. The play made me feel the weight of living in uncertain times, and the way Radi captures it is so delicate and powerful at the same time 🌹.
I loved it completely. It’s emotional, tense, and unforgettable. Even with all the fear and uncertainty, there’s beauty in how the characters love, fight, and survive in their own ways. I keep thinking about it, and I just can’t stop feeling for them 💛✨.
⸻
Persian Review 🌿
نظر من دربارهی آهسته با گل سرخ ✨
این کتاب واقعاً فوقالعاده بود. تنش، ترس و امید شکنندهای که در وسط آشفتگی حس میشود خیلی واقعی بود 💛. خواندنش مثل بودن در وسط دنیایی بود که همه چیز در تعلیق است، جایی که هر تصمیم اهمیت دارد و هر سکوت حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
مبارزات خانواده، تضادها و شجاعت جوانها باعث شد حسهای مختلفی را تجربه کنم—غم، تحسین و شگفتی به طور همزمان.
یکی از جملههایی که خیلی در ذهنم ماند:
«این… یادت باشه سینا»
کوتاه است اما پر از معنا، مثل یک وعده یا هشدار آرام در میان آشوب اطرافشان. نمایشنامه به خوبی سنگینی زندگی در زمانهای نامطمئن را نشان میدهد و رادی آن را به طرزی ظریف و در عین حال قدرتمند بیان کرده است 🌹.
من عاشقش شدم. پر از احساس، تنش و فراموشنشدنی بود. حتی با تمام ترس و عدم اطمینان، زیبایی در عشق، مبارزه و تلاش شخصیتها برای زنده ماندن وجود دارد. مدام به آن فکر میکنم و نمیتوانم احساساتم نسبت به آنها را فراموش کنم 💛✨
حس عجیب این نمایشنامه را زمانی میشود درک کرد که خودمان را بگذاریم جای تک تک شخصیتهای داستان. هرکدام در حال و هوای خودش زندگی می کند و آرزوها و عقدههای فروخوردهی خودش را دارد. و چیز جالب�� حس حسادت است که در میان شخصیتهای مختلف نمایشنامه موج میزند. حتی جلال و سینا که دو قطب مخالف یکدیگرند، بدشان نمیآمد اگر جای دیگری بودند و زندگی و شخصیت طرف مقابل را داشتند.
و یک چیز دیگر. چقدر بیش از همه دلم برای سیامک سوخت. شخصیتهای دیگر یا مثل سینا و ساناز زندگی جدیدی را آغاز می کنند، یا مثل دیلمی و شمسالملوک زندگی شان را کردهاند، و یا مثل جلال ... اما این وسط سیامک است که تنها مانده است. نه پدر و مادرش اورا خوب می فهمند، و نه سینا و جلال و ساناز ماندهاند... و او که مشخصا در ابتدای جوانی الگویی همراه میخواهد، خود را تنهای تنها میبیند... و چه قدر سخت است سیامک بودن در روزگاری که انقلابی در جامعه دارد رخ میدهد.
با این که یکی از طرف دارهای اکبر رادی ام، ولی تم کارهاش داره برام خسته کننده می شه البته این احساس رو در مورد ِ خیلی از نویسنده های بهتر هم برام پیش اومده.
آهسته با گل ِ سرخ هم به نظرم شعار می داد. احساس می کنم دنیام از این حرف ها خیلی دورِ دیگه از این دو قطبی ها خسته شدم
پ.ن: شاید هم این حرف ها همه از سرِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ عصبانیت
فضاسازی پررنگ و قوی این نمایشنامه خیلی به دلم چسبید دیالوگ ها جوری بودند که حس میکردم در صحنه حضور دارم، همه چیز به اندازه ی دیدن نمایش روی صحنه برام زنده بود. با این تفاوت که قیافه ی شخصیت ها و فضای خونه به تخیلات خودم واگذار شده بود. که این برام به شدت لذت بخش بود .باز هم از اکبر رادی خواهم خواند
سيامك: بگو ببينم... «گرفتار» ازنظر دستورى چه نوع كلمهايه؟ ساناز: (كلاه بارانى را پشت سرش مىاندازد.) أف... (درمانده به جلال) شما يه چيزى بگين. سيامك: تو بگو جلال... اگه تونستى بگى! جلال: ادبيات فقط دستور زبان نيس بچه جان؛ دستور بهت میگه مثلاً «گرفتار» صفت فاعليه يا صفت مفعولى. سيامك: میتونه اسم مصدر باشه. جلال: در حاليكه تو هنوز يه آدم گرفتارو به درستى نمیشناسی.