Shahriar Mandanipour is an award-winning Iranian novelist in modern Persian literature and is now a well-known international writer. He won the Mehregan Award for the best Iranian children's novel of 2004; the Golden Tablet Award for best fiction of the past 20 years in Iran, 1998; and Best Film Critique at the Press Festival in Tehran (1994). Mandanipour "was prohibited from publishing his fiction in his native country between 1992 and 1997. He came to the United States in 2006, as an International Writers Project Fellow at Brown University, and stayed in America."
با دیدن این کتاب، احتمالاً مخاطبِ پروپاقرصِ آثار شهریار مندنیپور گمان میبرد که داستانهای تازهای از او منتشر شده است؛ اما این واقعیت ندارد. بهگواهِ تاریخی که پای داستانهای این مجموعه آمده و نویسنده با آن تاریخِ اولین تحریر و بعضاً تاریخ بازنویسی را گزارش کرده، این کتاب مجموعهای است از داستانکوتاههای عمدتاً قدیمیِ مندنیپور که تا کنون بختِ انتشار نیافته است. اما این بهخودیِخود عیبی ندارد. عیب این است که تقریباً هیچیک از داستانها بهقوّتِ آثاری که پیش از این از مندنیپور دیدهایم و خواندهایم، نیست؛ چنانکه گویی علت انتشارنیافتن آنها بعد از بیستسی سال، چیزی جز خامی و ضعف نبوده است. در این داستانها که کموبیش همه با پیرنگی بیکشش و ملالانگیز عجین شده، دیگر حتی از نثر شاعرانه و پرخیال و گیرایی که از نویسنده سراغ داشتهایم، چندان خبری نیست. بیفزایید به اینها سهوهای تایپی و خطاهای ویرایشی و دستورخط بعضاً عجیبوغریبی که در جاهایی از اثر به چشم میخورد (مانند «مییاد» بهجای «میآد/میاد»). مجموعهی اینها «هفت ناخدا» را به کتابی سست و ناموفق بدل ساخته که هیچ ارزش خریدن و خواندن ندارد.
شاید به جز خود داستان هفت ناخدا -که به حق خوب بود- مندنیپور مابقیِ کتاب دستخالیتر از همیشه بود اینبار. به حساب مهاجرت و دوری بذاریم یا نه، حیف اینهمهیی که بود و حالا نیست.
با ذوق و شوق این کتاب رو برداشتم که برای اولین بار از مندنیپور بخونم، اما بهنظرم برای اولین مواجهه این کتاب اونقدری مناسب نیست. از بین هشت داستانی که توی کتاب بود «بانوی باغ» و «هفت ناخدا» رو دوست داشتم.
چندتا داستان اول انقدر بد بودن که این کتاب نزدیک سهماه تو شلف کرنتلی ریدینگم مونده بود و اصلا حوصلهم نمیکشید تمومش کنم. مجموعهداستان قبلیای هم که از مندنیپور خوندم همینطوری بود. چندتا داستان خیلی بد و چندتا داستان تقریبا خوب. خب چاپ نکنید خیلی بدها رو دوستان خوبم. از این مجموعه نجوای سربازان، هفت ناخدا و گندمزار پاییزی رو دوست داشتم.
از مندنیپور به خاطر مجموعهداستانهای «شرق بنفشه» و «آبی ماورای بحار» انتظاری بیش از این داشتم داستانهای «زبان فارسی مرگ»، «هفت ناخدا» و «نجوای سربازان» سرتر از پنج داستان دیگر بودند. برخی از هشت داستان هم که میتوانم بگویم اصلا به جایگاه مورد انتظارم از داستان کوتاه بودن نرسیده بودند. از جمله «خودکشی نهنگ» و «رویین تنی» که نه از لحاظ فرم و ساختار و نه از لحاظ محتوا داستان کوتاه نیستند. در نگاه خوشبینانه داستانکند و در نگاهی واقعگرایانه یک طرح و پیرنگ
شهریار داستان، این بار برایمان از انبار داستانهایش، برگهایی رو میکند؛ از «بانوی باغ» مینویسد که گویی نویسندهای دل به مِهر شخصیت داستانش ببندد، و باز نثرش آدم را میگیرد، البت نه همچون همیشه اما شگفتی دارد، عاشقی و سنگسار کوکب را به تصویر میکشد و مخاطب را به اشک میرساند، از تکگویی و پاسخهای سربازی میگوید که با قطعیت، اشتباهی را عنوان میکند، تهمت میزند و باور دارد که درست میگوید و همه جز خودش ناراستاند. و در «دستور فارسی مرگ» از امیر داوودی شاعر میگوید که در شب شعرا دشمن پیدا میکند به خاطر خاطرخواهیاش و در آخر نیز تنها میماند با چشمی منتظر به دری که میداند، کسی کلونش را نمیکوبد...