Una mujer, un niño y una gata conviven en una cabaña en pleno bosque, calladamente la mayor parte del tiempo, pues el niño apenas habla. No tienen contacto con nadie, excepto por las visitas de un hombre que les trae provisiones de vez en cuando. No son familia, pero juntos salen adelante. Fuera, la naturaleza se está volviendo impredecible: el paisaje deslumbrante que rodea a los protagonistas adquiere a veces matices siniestros. Ellos subsisten con lo que obtienen de un huerto que cada vez da menos frutos, y con lo que consiguen del bosque inmediato. A lo lejos, en las ciudades, parece que también hay extrañas turbulencias, cuya amenaza se proyecta sobre la cabaña. José Ovejero nos presenta a estos personajes solitarios, sin alma de héroes, y nos hace reflexionar sobre el sentido de la vida, los lazos que nos unen a las personas de nuestro entorno y la capacidad de sobrevivir en situaciones adversas.
Nacido en Madrid en 1958. Licenciado en Geografía e Historia. Ha vivido varios años en Alemania y Bruselas y vive en la actualidad en Madrid.
Ha publicado novelas, libros de cuentos, poesía, teatro y libros de viajes. Ha recibido los premios Ciudad de Irún de poesía, Grandes Viajeros de libros de viajes y Primavera de novela.
Sus artículos y relatos han aparecido en diferentes periódicos y revistas, tanto en España como en el extranjero.
Ha dado conferencias en universidades e instituciones culturales en España, Italia, Estados Unidos, Bélgica, Francia, Argentina, Ecuador, México y otros países.
Es miembro de la Asociación Internacional de Literatura y Cine Españoles Siglo XXI (Alces XXI)
دود کتابی ایست از خوسه اوبخرو ، نویسنده اسپانیایی . کتاب او داستان افرادی ایست که از یک فاجعه جان به در برده و حال باید در جهان و طبیعتی که سخت خشن و وحشی شده ، زنده بمانند و زندگی کنند . قهرمان داستان اوبخرو ، که راوی داستان هم هست ، زنی ایست که به همراه یک کودک در کلبه ای متروک زندگی می کنند . زندگی آنها ، گاهی توسط توده انبوهی از زنبورها که خروج آنها از کلبه را محال می کنند ، تهدید می شود . محور اصلی داستان ، تلاش برای زنده ماندن ، غذا و آب پیدا کردن و پرهیز از برخورد با انسان های دیگر است . اوبخرو اطلاعات چندانی در مورد فاجعه رُخ داده بیان نکرده و این گونه کوشیده حس تهدید و ناشناختگی را افزایش دهد اما آشکار است که طبیعت و انسان بازند گان اصلی این فاجعه بوده اند . زندگی دور از جامعه و ارتباطات معمول انسانی ، تلاش برای زنده ماندن در شرایط سخت و کمبود منابع، ارتباط بین زن، کودک و گربه، که تبدیل به تکیهگاه آنها در این دنیای پرتلاطم می شود ، موضوعاتی ایست که نویسنده کوشیده آنها را در کتاب خود نشان دهد . با وجود تفاوت هایی آشکار ، دود ، جاده ، کتاب مک کارتی را به خاطر می آورد . زن و کودکی که نسبتی با هم ندارند در برابر مرد و پسر . کسانی که در خانه می مانند و افرادی که به جاده می زنند و هر دو ، ترس شدیدی از انسان دارند . دود در مقایسه با آثار مشابه، برتری یا ویژگی خاصی ندارد و دیدگاه یا رویکرد منحصربهفردی را ارائه نمیدهد. از این رو ، دود را باید کتابی متوسط دانست .
«دود» رمانی پیچیده و پساآخرالزمانی از نویسندهی ستایششدهی اسپانیایی «خوسه اوبخرو» است. این کتاب بطور عمده به روایت زندگی زنی جوان به همراه کودکی که در کلبهای زهوار در رفته در میانهی جنگلی دور از آبادی زندگی میکنند، میپردازد. این زن جوان و کودک، مادر و فرزند نیستند؛ بلکه سروکلهی او با چاقویی در دستانش در برابر کلبه ظاهر میشود و به زندگی با زن میپردازد. هر از گاهی مردی نیز به آنها سر میزند و چند صباحی را در کلبه با آنها میگذراند و پاسخگوی نیازهای اولیهی آنها در این دنیای جدید و بیقانون و بدوی است.
📚 از متن کتاب: «بچه زودتر از من قبول کرده که نمیتوانیم خودمان را با ملاحظات معمول انسانهای متمدن اداره کنیم. برای زنده ماندن باید به حیوانیتی برگردیم که قبلا به نظرم پست میآمد.»
فضای رمان مهآلود است و آنچه معدود شخصیتهای رمان در چنین فضا و شرایطی انجام میدهند، زندگی نیست بلکه بیشتر تلاشی است برای بقاء. خواننده در اوایل کتاب احتمالا امیدوار خواهد بود که با پیشروی داستان متوجه شود که چه اتفاقی افتاده است که افراد مجبورند در چنین شرایطی ادامهی حیات دهند؛ اما ما هیچگاه نمیفهمیم که در جهانِ قصه، پیش از آغاز روایت، چه اتفاقی افتاده است؟ به باور نگارنده، همین فضای وهمآلود و آشفته نویسنده را به انتخاب چنین نامی برای اثرش رهنمون شده است.
📚 از متن کتاب: «باور دارم [که] مواجه شدن با سرانجام حقیقی چیزها، حتی اگر یک پایان ناخوشایند باشد، همیشه تسکینمان میدهد.»
زبان نویسنده در این اثر مینیمالیستی است و با جملات کوتاه و ساده داستان را پیش میبرد، اما داستان به قدری جذاب و گیراست که زمین گذاشتن کتاب را برای خواننده دشوار میکند. تنهایی و انزوا، اعتماد، در آمیختن با طبیعت و تلاش برای بقاء از موضوعات محوری است که کتاب به آنها میپردازد و با پایانبندی فوقالعاده حیرتآورش خواننده را به وجد آورده و او را به فکر فرو میبرد.
مطالعهی کتاب را به علاقمندان به رمان با درونمایههای اجتماعی، روانشناختی و فلسفی توصیه میکنم.
از تازههای نشر چند ماه اخیر بازار کتاب از ادبیات اسپانیا که سر و صدا کرده بود. وقتی این کتاب رو میخونید یا دوسش داری یا بدت میاد ازش چون باهاش ارتباط برقرار نکردی؛ اما این حجم بسیار زیاد از صحنهسازیهای درجه یک در این حجم از صفحه کاغذ واقعا نشان از ذهن درخشان جناب اوبخرو داره. به دوران درگیری جهان با کووید یا بحث انتقام طبیعت از انسان و سایر تاویل و تفسیرها در مورد این داستان قائل نیستم، آخرالزمانی هست و اتفاق-وقوع کلید واژه اصلی تِم آخرالزمانیهاست اما اگر دنبال تفسیر نباشم در این داستان قطعا حظ وافری خواهیم برد. من جرعه جرعه نوشیدم این کتاب رو و چه پایان شگرفی داشت. ترجمه خوب اما قیمت چاپ دوم بسیار بالا که در چاپهای بعدی بالاتر هم خواهد بود قطعا.
«به نظر نمیرسد حواسش به این باشد که چه چیزی محصول یک عمل انسانی است و چه چیزی را طبیعت بر ما تحمیل میکند. شاید حق با اوست و فرقی ندارد. اینکه چیزی که آزارمان میدهد خودخواسته است یا یک رویداد تصادفی، تغییری در میزان آسیبش ندارد»
این کتاب رو توی یه نشست خوندم، واقعاً نمیشد زمینش گذاشت. در کمتر از ۲۰۰ صفحه، حسابی درگیرم کرد؛ هم بسیار جالب بود و هم بسیار غمگین.
این کتاب توی یه سفر که بخش اعظمیش طبیعتگردیه، همراهمه، انتخاب خوبی بود چون به این فکر کردم که اگر توی این کلبهی جنگلی توی یکی از شمالیترین کشورهای این جهان پهناور مثل این کتاب به دلیل نامعلومی گیر بیوفتم، امکان داره با چه چیزهایی روبرو بشم و چه کارهایی ازم سر بزنه…😬 گاهی مثل زن بگم: «با این همه لحظات شادی هم در زندگیام هست.» و گاهی هم خسته و درمانده بگم: «دلم حسابی تنگ شده برای پوسیدن، برای اینکه خاک بشوم.»
اما در مجموع برای من یه کتاب معمولی بود و داستان عمق نداشت. و اگه فیلم بود هم بهش نهایتا ۶ امتیاز میدادم. بعضیجاها احساس میکردم دارم فقط یه متن گزارشوار از تلاش برای بقا رو میخونم! به اون صورت حسی در من ایجاد نمیکرد و جملات دقیقا مثل زنبورهای بیرون کلبه بودن که توی گوشم پشتسرهم وز وز میکردن… با اینکه کتاب کوچیکی بود ولی این گذشتهی نامعلوم و اینکه در پایان هم قرار نیست این کابوس تموم بشه و زن همچنان توی دل این طبیعت بیرحم سرگردانه و محکومه به زنده موندن، خستهم کرد…
MARAVILLA😍 • Increíble. Una put* maravilla. Una put* locura de texto. Me ha encantado. Es una lectura distinta. Cómo se agradece. No esperad nada de ella. Y ya está. Mi amiga @sandry_77 vio un día el libro en IG, me lo enseñó, me gustó el título y la portada y compré dos (uno para ella, «of course»). • Soledad. Tristeza. Locura. Supervivencia. Dolor. Amor. Rencor. Desconcierto. Esperanza. Miedo. Hambre. Desesperanza. Supremacía. Muerte. Anhelo. Asfixia. Vida. Naturaleza humana. • 🗯Una cabaña vacía. Un día llega una mujer y se queda allí. Otro día, o antes («Qui le sait?»), una gata. Más tarde, un niño que apenas habla, y que también se queda allí. Y esta es la peculiar familia sobre la que gira la trama de «Humo». Más que vivir juntos, sobreviven como pueden. No tienen comida y tampoco hay gran cosa en el bosque en el que están. • ¿Qué encontraréis en este libro? Os lo resumo con una gran frase que leí hace muchos años en otro libro («El frío modifica la trayectoria de los peces»): «La naturaleza humana se manifiesta entre el fango». • Erratas encontradas: 8 {🤦🏻♀️ ¡psicoanalista ven a mí!} ➰A lo largo del libro encontraréis muchísimas veces “sólo”. Aunque la RAE ahora dice que nanay a mí me gusta así, por lo que no las he contabilizado en mi más que analizable TOC. • FRASES SUBRAYADAS: • «Que sea una voluntad o un suceso azaroso lo que nos hiere no altera la magnitud del daño.» • «Para seguir con vida tenemos que regresar a una animalidad que antes me habría parecido despreciable.» • «Somos una asociación, una forma de vida simbiótica. Yo soy la concha del cangrejo ermitaño, dura, insensible. Alguien tiene que asumir ese papel.» • «Elegir lo que no es razonable, ceder a un capricho, aunque no sea el mío, me hace sentirme dueña de mi vida.» • «Tú a lo tuyo, que no tenemos todo el día. Mentira. Tenemos todo el día. Y el siguiente. Y el siguiente. Pero es él quien empuña la escopeta.» • «Cierra la puerta y echa el cerrojo. Me hace un gesto con la barbilla. De nada serviría no entender. Para qué enfadarlo, ya va a ser todo suficientemente desagradable sin necesidad de escenificar una pelea con la que defender mi orgullo.» • «Se encharcan los caminos y el ánimo.» • «[...] he aprendido a huir de los hombres nostálgicos: quieren rehacer contigo aquello en lo que ya fracasaron. Esperan que seas la sutura de una herida que no has abierto tú.» • «[...] es difícil vivir en un lugar sin memoria alguna. Sin narración.» • «Pero una sabe lo que sabe, tiene la historia que tiene y muchas cosas las he aprendido produciéndome heridas e intoxicaciones.» • «Aunque mira en mi dirección, no hace un gesto de reconocimiento ni echa a andar hacia mí. Está. Como están los árboles.» • «Él no se enfada, recibe mis preguntas sin herirse con su filo. Como si su pasado no doliera nunca.» • Me vale para 4 de los #24retosdelectura: 1.- Novedad 2021 4.- Lectura conjunta 13.- Una novela que tenga veneno 14.- Obra que puedas leer en un día • #LeoYComparto #bookish #DimeUnLibro #bookaholic #GalaxiaGutenberg #EditorialGalaxiaGutenberg #NarrativaEspañola // #Libros / para #blogloqueleo / #Humo de @galaxia_gutenberg y #JoséOvejero • #HastaElTotoDelCoronavirus • Por cierto, tras leerlo, este es uno de esos libros cuya foto de portada me parece que no tiene nada que ver con la historia. #MeMata
با توجه به اینکه خوزه اوبخرو در مصاحبهای تأکید کرده که قصد نداشته رمان دود در زمره کتابهای post-apocalyptic قرار بگیره، میتونیم این اثر رو بیش از هر چیز، ترسیم نمادینی تعبیر کنیم از تنهایی انسان معاصر و تلاشش برای حفظ فردیت و بشریت در جهانی که عواطف و اخلاقیات در آن رو به زوالاند و حتی غرایز هم دیگه قادر به کمک بهش نیستن.
"باز نکردن چشمها. بلند نشدن. از هم پاشیدنم مثل کلبه. اجازه دادن که رویم را گیاه بگیرد، باران بگیرد، گل و لای بگیرد، برگهای پژمرده بگیرد، شاخهها و پوستهها، خاکستر، گرد و خاکی که روی گوشتم را دلمه ببندد. تکه چوبی خواهم بود که در طبیعت تکه تکه میشود. فراموشی خواهم بود، حتی این هم نه، هرگز نبودهام. اما، هنوز بیمیلم. زنی هستم که نه میخوابد و نه بیدار میماند. صدایی هستم که تلفظ نمیشود. ایدهای هستم که از ذهن کسی نمیگذرد. من زبان خشک، لبهای خشک، شکم خشکم. تشنهام بدون این که دلم بخواهد بنوشم. فقط گاهی میدانم که زندهام چون برقی از خشم از وجودم میگذرد، خشمی که بلافاصله خاموش میشود. همهچیز باید تمام شود."
"Humo" es mi primer acercamiento al mundo literario de José Ovejero y os aseguro que no saldré nunca de el. ¿Cómo se puede expresar tanto en un buen puñado de páginas? En unas 140 páginas, más o menos, el autor ha creado una novela que te golpea muy fuerte y te deja totalmente noqueado.
Primero de todo, algo que seguramente leerás y escucharás de otras personas, la novela me ha recordado mucho a La Carretera, por ejemplo, incluso a algunas otras como La Poda, pero creo que aquí dentro hay personalidad propia, tanto en la historia como en el uso de un vocabulario excelente del autor.
La historia se centra en una mujer, un niño y una gata. Me ha gustado mucho el inicio, el cual nos deja con la duda de no saber quienes son los protagonistas, ni como llegan a esa cabaña abandonada en mitad de un bosque. Ella podría ser cualquiera, pero no sabemos ni su nombre, el niño no habla, es muy reservado, de un mutismo selectivo, que agobia y oprime. No los une nada, quizás algo de sus pasados paralelos que los llevó hasta allí, pero no vamos a saber el cómo ni el porqué llegan a la cabaña, allí en medio de la nada. Un lugar de refugio con pocas provisiones, repleto de mugre y lodo, donde parece haber tenido antiguos inquilinos y de los que tan solo se descubre una vieja fotografía. Van apareciendo otros personajes secundarios, algunos esporádicos, otros más impactantes e importantes para la trama, pero igual de solos, de rotos y misteriosos que los principales, igual de perdidos en un mundo que parece arder en llamas y acabarse del todo.
Desde la primera página y hasta el punto y final es una brutalidad de lectura. Adictiva. Impactante. Descomunal. Opresiva. Hay mucho silencio, algunas veces demasiado, pero dentro de la desesperación y ese mundo devastador que se presume aquí dentro, también hay ese pequeño rinconcito en el que todo ser humano merece poder encontrar un poco de luz y esperanza, allí donde la ilusión, la vida y las cosas bonitas consigan poner tu mundo del revés a pesar de todo lo malo que nos pueda suceder a veces.
CITAS: "Y el niño asiente y, antes de tumbarse de cara a la pared, se vuelve hacia mí. Por primera vez desde que nos conocemos, sonríe. Una sonrisa como una grieta en el barro seco".
"Cerrar los ojos. Eso es lo que no puedes hacer nunca. Confiarte. Relajarte. Distraerte. Olvidarte. Con sólo parpadear el mundo cambia."
He aprendido a huir de los hombres nostálgicos: quieren rehacer contigo aquello en lo que ya fracasaron. Esperan que seas la sutura de una herida que no has abierto tú.
دود» کتابیه که تمومش که میکنی، نه آروم میشی، نه فراموش میکنی… فقط یه سنگینی توی سینهت میمونه، یه حس عجیب که همه میبینن، ولی کسی کاری نمیکنه. «دود» روایتِ لحظهایه که دیدن تموم میشه و عادت شروع میشه. اگه دنبال یه کتاب افشاگر و بیرحم ولی واقعی هستی، این یکی رو از دست نده.
زنی با یه بچه، که بچهی خودش نیست، و یه گربه توی کلبهای در جنگل زندگی میکنن. مردی هر چند وقت یک بار بهشون سر میزنه و براشون غذا میآره📖
داستان کتاب آخر زمانیه. ما هیچچیز نمیدونیم درمورد اینکه در گذشته چه اتفاقی برای زن و بچه افتاده؛ حتی زن که گاهی به گذشتهش فکر میکنه باز هم تصویر واضحی بهمون نمیده. انگار توی یه خلاء هستیم و تنها چیزی که مهمه زمان حال و آیندهی نامعلومه. این سنتشکنی نویسنده رو خیلی دوست داشتم چون بیشتر داستانها با بازگشت به گذشته بهمون اطلاعات کافی رو میدن که چی شد به زمان حال رسیدیم📖
نویسندهی کتاب مَرده و راوی داستان زن. نویسنده بهخوبی تونسته از افکار و احساسات یک زن برامون بگه📖
قلم نویسنده، توصیفها و فضاسازی عالیه. حین خوندن داستان یاد کتابهای جاده از کورمک مک کارتی و لجن صورتی از فرناندا تریاس افتادم. فضاسازی مثل جاده بود با این تفاوت که اینبار در سکون بودن و نه حرکت و حرفها و افکار زن مثل راوی زن بدون اسم لجن صورتی📖
توصیف صحنهها و اتفاقاتی که میافته از همون شروع کتاب هم هولناک و وهمانگیزه، ولی هر چی به آخر کتاب نزدیکتر میشدم شدت گرفت و پایان هم عالی بود📖
یکی از بهترین کتابهایی که تو نیمهی اول امسال خوندم و خوندنش رو حتماً حتماً پیشنهاد میکنم📖
. کتاب دود اثر خوسه اوبخرو، یک روایت آخرالزمانی است که تصویری تکاندهنده از آیندهای تاریک ارائه میدهد؛ آیندهای که در آن، طبیعت به دلیل اشتباهات انسانها علیه آنها شوریده است. در این دنیای کابوسوار، زنبورها به نمادی از انتقام طبیعت بدل شدهاند و زمین را تسخیر کردهاند، تا جایی که نسل انسان در آستانه نابودی قرار گرفته است. انسانهای باقیمانده، در تلاش برای بقا، مجبور به تصمیمگیریهای دشواری میشوند که اغلب تاریکترین جنبههای شخصیت آنها را آشکار میکند. خودخواهی و تقابل برای زنده ماندن در این جهان وحشی، اصلیترین خطوط داستان را شکل میدهد. شخصیت های اصلی این داستان، یک زن و یک پسربچه هستند که بدون نام باقی میمانند. آنها در کلبهای ویرانه زندگی میکنند و برای زنده ماندن، با خطراتی گوناگون دستوپنجه نرم میکنند: از طبیعتی خشمگین و بیرحم گرفته تا انسانهایی فرصت طلب که چیزی برای از دست دادن ندارند. روایت دود تصویری است تاریک، آکنده از اضطراب و تلخی با توصیفهای خشن و بیپرده، نیازمند تحمل ذهنی و احساسی بالایی است و مخاطب را به عمق تاریکیهای روح بشر میکشاند.
کتابی که غرق خوندنش میشی و وقتی به خودت میای که حجم زیادیشو خوندی. اما علامت سوالهای زیادی توی ذهن آدم باقی میذاره برای همین جای مقداری پردازش بیشتر داشت. اما به صورت کلی روند جالب و پایان خیلی ناراحتکنندهایداره که بعیده از ذهنم پاک شه.
از اون کتابایی بود که یهو به خودم اومدم و دیدم کلی از صفحاتش رو خوندم، بدون اینکه بفهمم چجوری اینقدر غرقش شدم. فضای داستان انقدر ملموس بود که حس میکردم تو همون کلبهی جنگلی گیر افتادم، تو همون انزوا، سادگی، و تلاشِ مدام برای زنده موندن. انگار یه لحظه از خواب بیدار شدم و دیدم افتادم وسط یه موقعیت عجیب که نه میدونم انتخابش کردم، نه مطمئنم اجبار بوده. این بلاتکلیفی، این که کمکم باید بفهمی اصلاً چی به چیه، باعث شد بیشتر از اینکه داستانو بخونم، انگار توش زندگی کنم.
داستان دربارهی بقاست، ولی نه فقط به معنی زنده موندن، بلکه به عنوان یه جور سبک زندگی. اینجا هیچ آیندهای وجود نداره، هیچ رؤیایی، هیچ برنامهای. فقط امروز مهمه. اینکه امروز چجوری زنده بمونی، چجوری از خطر در بری، چجوری یه روز دیگه رو رد کنی. یه عده با سرسختی ادامه میدن، یه عده از زور عادت، یه عده هم وقتی دیگه نمیتونن، یه جور دیگه راهشونو انتخاب میکنن. این بخشش خیلی به دلم نشست؛ تفاوت ادم ها در نوع عکس الهمل نشون دادن به این تعلیق روزانه، گاهی آدم بدون دلیل ادامه میده و گاهی هم یه جایی میفهمه که دیگه نمیخواد.
در کل، «دود» یه داستان ساده ولی عمیقه، یه روایت مینیمال از انزوا، بقا، و تلاش آدمها برای پیدا کردن یه معنا توی دنیایی که روشون هیچ کنترلی ندارن. شاید جزو اون کتابایی نباشه که همیشه تو ذهنم بمونه، ولی حس و حالش موقع خوندن کتابو دوس داشتم.
داستان از زندگی یک زن و پسر بچه تو یک کلبه وسط جنگل شروع میشه ، و تلاش اون هارو برای بقا نشون میده و حتی این که چی شده به اینجا رسیدن چند وقته اینجان و خیلی چیزهای دیگه و نه میفهمیم نه قراره بفهمیم انگار کتاب یه دریچه ای باز میکنه فقط همراهشون باشیم برای بازهای کوتاه و دیدن رفتارشون در مقابل طبیعت غیرقابل کنترل و انسان هایی که برای بقا از تمدن فاصله گرفتن
“خیلی سخت بشود جایی که هیچ خاطره ای ندارد زندگی کرد؛ بی روایت…” … همون اولای کتاب با خودم فکر کردم که به به چه داستانی؛ چه نمادسازی و فضاسازی مسحورکنندهای و اونم با یک قهرمان زن که خیلی متفاوت بود؛ اما آخر کتاب به شدت ناامیدم کرد و حس کردم نویسنده سر و تهش رو یک جوری هم آورده. دلم میخواست اتفاقات مختلف و رمزآلودی بیفته و هر کدوم رو مثل یک قطعهی پازل بردارم و در انتها یک تصویری بسازم. خیلی ناراحت شدم که چنین روایت و داستان جدید و جذابی رو اینطوری رها کرد :) آخرش هم نمیفهمیم که چرا زن در این وضعیته و چه اتفاقی افتاده دقیقا و این کمی کلافهام کرد. من حداقل دلم میخواست بدونم که آیا زن خودخواسته این زندگی رو انتخاب کرده یا یک اتفاقی برای گونهی بشر افتاده و همه در این وضعیت هستند. فکر میکنم هدف نویسنده بیشتر رسوندن حس و حال گیر کردن و دستوپا زدن برای بقا بوده؛ حتی دلیلش یا اسم آدمها هم مهم نیست و میخواد خواننده رو فقط در اون فضاسازی معرکهاش غرق کنه که در این بسیار موفق بوده. یک چیزی هم که از زن برام جالب بود سعی کردن زیادش برای رعایت حداقل اخلاقیاتش تا جایی که ازش برمیومد بود. … “زنی هستم که نه میخوابد و نه بیدار میماند صدایی هستم که تلفظ نمیشود. ایدهای هستم که از ذهن کسی نمیگذرد. من زبان خشک، لب های خشک، شکم خشکم.تشنهام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم. فقط گاهی میدانم که زندهام؛ چون برقی از خشم از وجودم میگذرد؛ خشمی که بلافاصله خاموش میشود. همه چیز باید تمام شود؛ بچه هم همینطور؛ انتظارش هم. “ … و اینکه یاد سریال lost افتادم یکم 😁
دود هم از این کتابهای پادآرمانشهری بود. در یک آیندهای که نمیدونیم چه زمانیه؛ در مکانی که نمیدونیم کجاست، با شخصیتهایی که اسم ندارن، و حتی فکر کنم تا نیمه کتاب حتی جنسیت هم ندارن… داستان از جایی شروع میشه که هیچ ایدهای ازش نداریم. و چون یه کم زنبوری شروع میشد، یاد «مرگ به وقت بهار» افتادم… و بعد هم هرچی بیشتر پیش میرفت، بیشتر یاد کتاب «دیوار» میافتادم. مال یه نویسنده اتریشی که هی اسمش یادم میره!
من از داستانهای اسپانیاییزبان خوشم میاد و یادداشت زینب در بهخوان رو که دیدم گفتم وقتشه برم یه کتاب جدید بخرم. :)) خریدم و شروعش کردم. راحتخون بود، درگیرت میکرد و فضاسازی بینظیری داشت. جملههای قشنگی که به فکر فرو ببردتت هم کم نداشت. اما… اما نمیدونم چرا به اندازه کافی دوستش نداشتم. :) داستان نداشت؟ مشکلش این بود؟ نمیدونم. یا شایدم چون اذیتکننده بود..؟ ولی نه. اذیتکنندگی باعث نمیشه دوسش نداشته باشم. احتمالا همون داستان نداشتن باشه. یعنی یک جوری بود که انگار تجربه ۲۰۰ صفحه تلاش برای بقا رو میخونی ولی بازم حس برشی از زمان و مکان رو نمیده. شایدم زیادی بزرگ و سختگیر و خشک شدم. نمیدونم.
اما حالا خلاصهای از ابتدای داستان: زنی در یک کلبه ساکنه. به همراه بچهای که یه روز اومده دم در، و دیگه با هم زندگی میکنن. حرف نمیزنه و وقتی اسمش رو ازش پرسیده گفته «خداحافظ». برا همین گاهی به همین اسم صداش میزنه. ولی اون جواب نمیده، و حتی معلوم نیست میفهمه یا نه. و حالتهای عجیبی داره… گرچه گاهی هم چیزهایی از خودش نشون میده که میفهمه یه چیزهایی. و حواسش هست… و بعد فراز و فرودهایی به بیربطی زندگی عادی :)) رفتوآمدها.. حیوونها.. آدمها. تلاش برای زنده موندن؛ زدن از همه چی و وصل موندن به تنها چیزی که احتمالا انسان بهش وصل میمونه: بقا. —— فضای کتاب وهمآلود و نامشخصه. اما روون و جالب هم هست. اگه همچین چیزی دوست دارید، پیشنهاد میکنم. 😁
instagram.com/marco_ketab #ادبیات_اسپانیا 🇪🇸 دود نویسنده: خوسه اوبِخِرو مترجم: آرمان امین نشر: افق برشی از کتاب زنی هستم که نه می خوابد نه بیدار می ماند. صدایی هستم که تلفظ نمی شود. ایده ای هستم که از ذهن کسی نمی گذرد. من زبان خشک، لب های خشک، شکم خشکم. تشنه ام بدون اینکه دلم بخواهد بنوشم. فقط گاهی می دانم که زنده ام چون برقی از خشم از وجودم می گذرد، خشمی که بلافاصله خاموش می شود. همه چیز باید تمام شود. بچه هم همین طور. انتظارش هم … و اما قصه از چه قراره قراره با داستانی رو به رو بشید که ردی از زندگی شهری و پیشرفته توش نیست. از گذشته و آینده اش هم هیچ نمیدونیم. یه زن تو دل جنگل با یه بچه و اتفاقاتی عجیب و غریبی که براشون رقم میخوره و کلبه ی که تا آخرین لحظات سعی میکنه حفظش کنه. اوایل کتاب خیلی جذاب و گیرا شاید نباشه اما کنجکاو بودن برای اینکه بفهمید قراره چی بشه آخر این سیاهی دنبالش میکنید. یه حسی که فکر میکنم هرکسی این کتاب روبخونه تجربه اش میکنه این بود که چند جای داستان یاد فیلم یا کتاب دیگه ی میوفتادم که همه اونا مثل اصطلاحی که تو کتاب ازش گفته میشه و خیلی ها برای شناخت بهتر مخاطب از داستان میگن “داستان آخر الزمانی” رو نشونت میدن. پیشنهادم به نشر افق اینه پی نوشت هارو تو پاورقی همون صفحه بنویسن نه آخر کتاب. خوندنش برای من خالی از لطف نبود. ارزش یکبار خوندن رو قطعن داشت برای من اما به همه سلیقه ها پیشنهادش نمیدم. راستی شما از مدل جدید کتابای نشر افق خوشتون میاد؟ موافق این طراحی و اندازه اش هستید؟ t.me/marco_ketab
Empecé a leer esta novela y me encontré sumida en una atmósfera inquietante, donde la historia no me pedía que simplemente la leyera, sino que me exigía que la viviera, que me sumergiera en cada palabra con la misma desesperación que sus protagonistas. Desde el principio me vi atrapada en un mundo solitario, en el que nada parece dar tregua, donde la supervivencia es el único motor y la incertidumbre, el único paisaje. Esta novela no es fácil, es una obra que, al igual que sus personajes, se resiste a ser comprendida de inmediato. La historia de Humo comienza con la vida de una mujer y un niño que viven en una cabaña perdida en medio del bosque. La ausencia de nombres propios y detalles de fondo me obligó a enfocarme exclusivamente en el presente que el autor quería mostrarme. No había espacio para el pasado ni para el futuro; solo existía el ahora. Esta falta de información, que al principio me desconcertó, pronto entendí que era la esencia de la novela: el autor me empujaba a experimentar el mismo vacío existencial y la misma falta de certezas que los personajes, obligándome a reconstruir la historia a partir de fragmentos dispersos. El personaje de la mujer, que narra la historia, me hizo sentir una mezcla de desconfianza y empatía. Sus pensamientos eran ásperos y directos, sin adornos, lo cual transmitía la brutalidad de su existencia. Me vi preguntándome continuamente quién era ella, por qué estaba allí y qué la había llevado a un lugar tan remoto, sin explicaciones que pudieran calmar mis ansias de saber. Sin embargo, a medida que avanzaba en la lectura, comprendí que esta falta de respuestas no era una omisión, sino una forma de mantenerme en vilo, como si me dijera: “No necesitas saberlo. Solo necesitas vivir el presente”. El niño, que apenas habla, fue otro de los grandes misterios que me mantuvieron cautiva. La relación entre ellos es silenciosa, pero cargada de tensión. No es una relación de amor tradicional, sino más bien una de supervivencia, donde el afecto es algo que se permite solo cuando es estrictamente necesario.
La escasez de emociones explícitas, el ahorro de palabras y gestos, que reflejan la urgencia de subsistir por encima de todo, son aspectos clave en la novela. La forma en que la naturaleza se presenta en la narrativa es impactante. Al principio, pensé que el bosque sería solo un telón de fondo, pero pronto me di cuenta de que era un personaje más: impredecible, violento y sublime. Las abejas, los ruidos extraños, las nubes de estorninos, la luz que cambia de forma, todo tenía un aire de peligro latente. La naturaleza no era la fuente de belleza que solemos encontrar en otras narrativas; era algo más primitivo y salvaje, y en muchas ocasiones, llegué a temerla. Me di cuenta de que los personajes no solo se enfrentaban a la lucha por el alimento, sino a la constante amenaza de un entorno que podía destruirlos en cualquier momento. Al principio, la ausencia de explicaciones sobre el mundo exterior me dejó con una sensación de claustrofobia. Las ciudades, que se mencionan de forma vaga, parecen estar envueltas en algún tipo de caos o desastre. Sin embargo, el autor no me da detalles sobre qué está ocurriendo allá afuera. Es como si la novela me estuviera pidiendo que dejara de preocuparme por lo que no se sabe, y que me centrara en lo que estaba sucediendo en ese microcosmos de la cabaña. La escritura de Ovejero es precisa, sin florituras, y eso crea una atmósfera de tensión constante. Las frases son breves, cortas, como si cada palabra estuviera medida para generar el máximo impacto. Las pocas interacciones entre los personajes me parecieron aún más intensas por la brecha de incomunicación que existía entre ellos. Tuve que trabajar para entender las emociones, los deseos y las tensiones que subyacen en los silencios.
El hombre que visita la cabaña de vez en cuando fue otro de esos personajes que generaron más preguntas que respuestas. Su presencia es intermitente, pero sus visitas parecen confirmar la postura de la mujer: ella no está dispuesta a permitir que nadie altere su autonomía ni sus emociones. Su interacción con él me hizo pensar en cómo el afecto, en tiempos de supervivencia, puede ser algo peligroso. El hombre, al parecer, quiere establecer un “nosotros”, pero la mujer rehúye ese vínculo. En su aislamiento, ella lucha por mantenerse intacta, por no ceder ante la necesidad de compañía o afecto. Esto, es un tema recurrente en la novela: la constante lucha entre el deseo de estar solo y la necesidad de ser acompañado. El desenlace de la historia, al igual que la trama en su conjunto, es ambiguo y abierto, pero no vacío. Aunque no se ofrece una respuesta clara a las preguntas que surgen a lo largo del relato, me dejó con una reflexión profunda sobre la supervivencia, la identidad y el dolor humano. La novela no me ofrece una salida fácil, ni me entrega una moraleja, pero me deja con una sensación de inevitabilidad.
من واقعیتش خیلی با کتابهای ژانر آخرالزمانی توصیفمحور ارتباط برقرار نمیکنم و موردعلاقهام نیستن، اما این یکی رو دوست داشتم. نوع روایت و شخصیتها جالب و متفاوت بودن و به نظرم یکی از بهترین ویژگیهاش این بود که نویسنده بیخود کشش نداده بود و پایان خیلی خوبی داشت.
یک روزه خوندمش فضای وهم انگیز کتاب باعث میشد بی وقفه پی ادامه ش باشم خیلی عمق نداشت شروع و پایان مشخصی هم نداشت اما در این سبک داستان های آرمان شهری توصیفات قوی ایی داشت بهش ۴ ستاره میدم
No sé quién es la mujer, no sé quién es el niño, no sé dónde están, no sé qué año es, no sé qué ha pasado para que estén en esa situación tan hostil. En una cabaña, solos, aislados, recolectando y cazando lo que pueden para sobrevivir. No sé de qué huyen ni sé de quién o de qué se esconden. No sé por qué están juntos porque familia no son. No sé de dónde vino el niño ni como llegó la mujer a esa cabaña ni de quien era esa cabaña. No sé por qué, de vez en cuando, un hombre llega y les lleva alimentos ni sé quién es ese hombre ni de donde viene ni por qué. No sé por qué huyen de los demás, ni sé por qué no dejan que nadie se acerque ni quieren acercarse a nadie. No sé muchas cosas.
Pero si sé que han sobrevivido a algo, que resisten, que la situación es tremenda, que pasan hambre, frío y miedo, que aguantan como pueden, que se apoyan sin palabras, que se ayudan y se salvan.
Sé que he sentido su angustia, su deseo de sobrevivir y sus emociones. Y he sentido la hostilidad y la ternura, la fragilidad y la fortaleza humana, el cansancio, la incertidumbre, el dolor, la violencia y la muerte.
También sé que es duro pero de gran belleza. Y sé que me ha fascinado la gran sensibilidad y la maestría con las que el autor transmite las emociones.
Un libro para sentir la angustia, la hostilidad, el miedo, el deseo de huir.. pero también la belleza, los momentos que nos hacen felices y todas y cada una de las sensaciones que transmite .
«دود» به تازگی کتاب رو تمام کردم و با وجود حجم کم غرقم کرد.
اثری کوتاه اما تکاندهنده از خوسه اوبخرو که با نثری مینیمال و فضایی وهمناک، خواننده را به دل تنهایی، ترس و ابهام پرتاب میکند. داستان از زبان زنی روایت میشود که در خانهای دورافتاده، در دل کوهستانی مهآلود زندگی میکند؛ جایی که حضور و غیبت مردی – که نمیدانیم دقیقاً کیست – به شکلی معماگونه رخ میدهد. این روایت شبیه زندگی نیست، تقلا برای بقاست. فضای داستان آغشته به مه و سکوت است؛ گویی همهچیز در دود پوشیده شده. اوبخرو هیچچیز را بهوضوح نمیگوید. به زعم من کوهستان، طبیعت خشن، و کلبهای دورافتاده، بازتابی از وضعیت روانی راوی هستند؛ ذهنی در مرز ترس و فروپاشی. داستان، زندگی زنی تنها، بچهای که ناگهان ظاهر شده (و فرزند او نیست)، یک گربه، و مردی که گاهبهگاه میآید و میرود را در فضایی آخرالزمانی و ناشناخته روایت میکند. رابطهی زن و بچه ، قلب تپندهی این داستان است؛ قلبی زخمی، در حال تپش در میان مه و ترس. «دود» روایتیست که مثل مه، از وضوح فرار میکند – و همین، جذابش کرده.
ترجمهی این اثر هم بسیار زیبا و دلنشینه و زیباییش رو دو چندان کرده
داستاني پساآخرالزماني با روايت مينيمال،جمله هاي كوتاه و به دور از تكلف و پيچيدگي با توصيفاتي عميق و ملموس ،به اندازه اي كه از همان صفحات آغازين با روايت همراه مي شويد،به ناگاه در ميانه روايت هبوط مي كنيد،نه اسمي مي دانيد،نه از گذشته اي خبر داريد،اطلاعات كم وبندرت در خلال داستان به شما داده مي شود،طبيعت و بقا عناصري كه داستان حول آنها ميچرخد و شما را به چالش مي كشد،كه تا كجا مي توان پيش رفت تا چه اندازه مي توان با طبيعت در هم آميخت و تا كجا براي بقا تقلا كرد؟!
"وبعد مي گويند طبيعت هوشمند است. كور است.بي رحم است.درك نشدني است.همان قدر بي معني است كه زندگي انسان.اما همه ي اينها را به بچه نگفتم؛وقتي بزرگ شد خودش مي فهمد."
"براي آخرين بار لمسش نمي كنم.زانوزده گريه نمي كنم.اسمش را به زبان نمي آورم چون شبيه خداحافظي مي شود."
"در صدا و نگاه هاي بيش از حد سمجش نوستالژي موج مي زد.و من ياد گرفته ام از مردان نوستالژيك فرار كنم،آن هايي كه مي خواهند آنچه را قبلا باخته اند با تو تكرار كنند.انتظار دارند بخيه ي زخمي باشي كه تو بازش نكرده اي."
همه چیز این کتاب جالب و گیرا بود از توصیفات طبیعت تا پرداختن به احساسات سردرگم انسانی در دنیایی ماورایی کتاب یادآوری میکنه یکی از پررنگترین صداهای زندگی فریاد بقاست در مقابل تمام سختی هایی که میتونه بهوجود بیاد . چیز دیگه ای که توجه ما رو در طول داستان جلب میکنه نقش دلبستگی هاست ، اینکه انسان ها به شکلی پناه و دلگرمی هم هستن حتی در بدترین شرایط ، رابطه زن و بچه به طوری و رابطه زن و مرد هم به صورتی اما خب در این داستان هم مثل تمام داستان های زندگی قرار نیست پایان قصه مطابق دلخواه ما رقم بخوره :) در کل کتاب خوشخوان وترجمه هم روان و دلچسب بود طوری که میشه در چند ساعت داستان رو تا انتها خوند .