مقدمه : از همان موقع که برای تحقیق جامعه شناسی سوم راهنمایی قرار شد یک هفته « یاس نو» بخرم و بخوانم ... و بعد برای پروژه اول دبیرستان درباره «مدگرایی» معلم یک جلد کیان سالهای 73 تا 75 داد بخوانم و من اگرچه بسیار می خواندم و تقریبا هیچ نمی فهمیدم ... به طور غریزی، می دانستم که هرچه از تاریخ و زمانه ام می خواهم و باید بدانم در همین مجله هاست ... فهم جریان موسوم به روشنفکری دینی برایم همیشه معادل فهم تاریخ منطقی تفکر بوده و نویسندگانش را قبل از آن که بفهمم دوست داشته ام ... حالا از آخرین باری که (بعد از آخرین اولتیماتوم مامان برای خوابیدن ساعت دو نصفه شب در حمام) نشستم و «سنت و سکولاریسم» خواندم و البته که نفهمیدم نزدیک به ده سال می گذرد ... در این ده سال خیلی جاها چرخیدم و سرک کشیدم و حالا برگشتن و خواندن اینها خیلی جذاب و عالی است *** درباره خود کتاب: کتاب متن بسیار متین و استدلال های محکمی داشت و تلاش موفقی بود برای نقد و معرفی چهار چهره اصلی روشنفکری دینی : شریعتی، سروش، مجتهد شبستری و ملکیان درک عمیق و بی طرفانه مؤلف بسیار مهم بود و خوشحال شدم که توانسته بود با استدلال و استناد به آثارشان تمام چیزهایی را که من حس کرده بودم ثابت کند ... این که شریعتی سطحی و کم حوصله است و گاهی بی اطلاعی اش از مثلا فلسفه غرب مانند دم خروس وسط سخنرانی می زند بیرون ... این که سروش نمی تواند خلل های استدلال دینی را با مثنوی و ملاصدرا بتونه کاری کند و مجتهد شبستری - که من کم خوانده ام - آخرش نتوانست هرمنوتیک و دین را پیوند بزند و ملکیان هم که اساساً هر بار به این نتیجه می رسد که مسأله و پروژه روشنفکری دینی بیهوده است و بن بست است و باید به اصل ایمان برگشت ولی باز هم ادامه می دهد ... دو نکته بسیار مثبت در این کار تحقیقی وجود داشت 1- مؤلف پیشتر کتابی در باب فردید و آل احمد و شایگان (که من هنوز نخواندمش) نوشته بوده و آنها را ذیل عنوان هویت اندیشان از به قول خودش این دین اندیشان جدا کرده و بنابراین مانند کتاب های مشابه سعی نکرده بود عنان روشنفکری معاصر را به یک گروه بدهد و دیگری را نفی کند و این چیزی است که کمتر اتفاق می افتد . به خصوص در مقاله اش در باب فردید و شریعتی که توانسته بود وجوه مشترکی جالبی میان این دو کشف کند 2- استناد کافی اش به متن های نوشته شده این نویسندگان و این که با استناد درست و به موقع و به خصوص آوردن عین متن اجازه نداده بود کلامش رنگ و بوی قضاوت بگیرد . واقعا هم اگر کسی تمام آثار این مؤلفان را به ترتیب نوشته شدن بخواند تناقض ها و دگردیسی ها را می بیند ولی کمتر کسی است که این حوصله و تمرکز را داشته باشد ... بنابراین همین اشراف مناسب نویسنده بر آثار کسانی که درباره شان نوشته بود عزیز و محترم است نیز نتیجه گیری صحیح نویسنده مبنی براین که همه اینها در نهایت متکلم بودند و کارشان اگرچه به فلسفه پهلو می زند فلسفه نیست و دو ایراد اساسی دارند 1- این که مانند متکلمان پیشین بیشتر واعظ و سخنران اند و آنچه از آنها برجای مانده هم بیشتر «نوار» است تا کتاب 2- مأخذ اصلی افکارشان ادبیات و عرفان است و با فرهنگ غرب هم گزینشی برخورد کرده اند و درک عمیقی از غرب ندارد *** نتیجه فهم و تحلیل پروژه روشنفکری دینی اگر بی طرفانه و بدون دلبستگی های رایج اتفاق بیفتد می تواند روشنگر حقایق زیادی درباره زیست معاصر ما باشد . به خصوص درک این نکته که هدف روشنفکری دینی باید محکم کردن ایمان و اعتقاد دین داران باشد نه ایمان آوردن بی ایمانان ... و نگاه به روشنفکری دینی به عنوان برانگیزاننده و فراخواننده به ایمان مذهبی نتیجه اش جز درکی سطحی و مخدوش از دین نیست که بقای چندانی هم ندارد. و این که گردش زمانه خود روشن کرده است که هر چند تلفیق سنت و تجدد منتج و میسر نیست اما بی اطلاعی از هر کدام از آنها چه عواقبی دارد. با این نتیجه گیری نویسنده که جهان فکر ما به تقابل دو گروه سنتی و مدرن باز خواهد گشت موافقم ولی این بار سنتی هایی که مدرنیته را یکسره و ناآگاهانه نفی نمی کنند و مدرن هایی که سنت را از بنیان جهل و خرافه نمی دانند و این اتفاق خوبی است ... بادا که بیفتد
بررسی انتقادی 4 روشنفکر دینی به صورت فشرده و البته همراه با نقدهای اساسی به آرای ایشان. هاشمی در این کتاب بعد از بررسی مختصر آرا و نشان دادن ریشه های اندیشه هر یک از افراد، به نقد آن ها می پردازد. این نقد چنان تیزی دارد که باعث می شود کل جریان روشنفکری دینی را ابتر و بی حاصل جلوه دهد. به طور طبیعی و با توجه به سال انتشار کتاب، نظریات متأخّر سروش مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است. همچنین و احتمالا به خاطر تخصص نویسنده که فلسفه باشد، آرای نواندیشان دینی از منظر منطقی و سازگاری درونی مورد بحث قرار گرفته و سویه های جامعه شناختی و یا حتی الهیاتی آنان چندان در کتاب به چشم نمی خورد. مثلا کویریات شریعتی یا نوشته های عرفانی و شرح های مثنوی سروش چندان محل تأمّل کتاب نیستند در حالی که به نظر نسبت مستقیمی با اندیشه های دینی این افراد دارند. چنان که خود نویسنده هم اذعان دارد، محتوای کتاب و به وِیژه نقدها بسیار فشرده هستند و شاید خواننده علاقه مند بعد از رجوع به منابع متعدد کتاب بتواند درک عمیقی از نقدهای مهم نویسنده به آرای نواندیشان دینی پیدا کند. در غیر این صورت شاید نقدهای هاشمی به ویژه در مورد نسبت هرمنوتیک با نواندیشی دینی ناکافی به نظر بیاید.
جامعترین و بهترین کتاب دربارهی آرا و اندیشههای روشنفکران دینی ایران، کتاب کلی تحلیل و اطلاعات مفید میده که حتی از خوندن آثاری که دوست داشتم از بعضی از این روشنفکرها بخونم بینیاز شدم!
نگاه اول: جدا از بحث درباره شریعتی که نقدِ بازنمایی ایدئولوژیک اسلام هست، بیشترین بخش کتاب اختصاص به نقد آراء عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری پیدا کرده است. ایدهی بنیادین تفکر سروش و شبستری در دو گزاره خلاصه میشود: یکم، قرائتهای گوناگونی از دین میتوان به دست داد که بر یکدیگر برتریای ندارند. دوم: میتوان بین قرائت صحیح و سقیم از دین فرق گذاشته و صحیح را تشخیص داد.
اگرچه محمدمنصور هاشمی از جهات گوناگون به نقد متفکران نواندیش میپردازد اما همین دو گزاره کافی است تا او بتواند جان کلام "دیناندیشان متجدد" را نقد نماید.
نگاه دوم: از خواندن کتاب خلاصهی افکار چهار متفکر معاصر ایرانی عایدم شد. گاه به گاه با نویسنده همدلی داشتم و بعضی اوقات فکر میکردم که کتاب هم متاسفانه رسانهای یکسویه است. نویسنده کتاب در چند جا مخاطب را به همراهی میخواند و برای مثال مینویسد: "برای من روشن است که نظر سبزواری در این مورد غلط و حتی غیر انسانی است. اما اگر چیزی با اسلام سنحیده نمیشوداز کجا معلوم میشود که فهم سبزواری اسلامی است یا نه؟ از کجا معلوم میشود که فهم مطهری به اسلام نزدیکتر است؟" ص ۱۶۷. این مطلب در پی متنی از عبدالکریم سروش آمده که سعی دارد بگوید نظر ملاهادی سبزواری در مورد زنان نادرست اما دیدگاه مرتضی مطهری صحیح است. اگر کلاس درس بود میشد پرسید که خودِ شمای نویسنده از کجا فهمیدید که نظر سبزواری غیر انسانی است؟ ملاک انسانی بودن چیست؟ من هم با ملاهادی سبزواری همدل نیستم اما این فقط نظر شخصی من است. نه اینکه ملاکی برای انسانیت وجود دارد که بخواهم با استمداد از آن رأی ملاهادی را در شرح اسفارش نقد کنم.
هاشمی همانگونه که نقد میکند خود در مظان اتهام است؛ همانگونه که تیغ نقد بر بی پایه بودن و ناسازگاری حرفهای شریعتی میکشد و آرزوی این را میکند که ایکاش هیچگاه مدینه فاضلهی ای که شریعتی ترسیم میکند محقق نشود، به خواننده القا میکند که "او صرفا به مستضعفان اقتصادی میاندیشد، اما مستضعفان فرهنگی را فراموش میکند، در حالیکه به نظر میرسد اگر استضعاف فرهنگی تلختر از استضعاف اقتصادی نباشد، مسلما قابل تحملتر از آن نیست و اساساً عمیق که بنگریم حل ریشهای استضعاف اقتصادی بدون حل مشکل استضعاف فرهنگی ممکن نیست." جدا از اینکه این بحث همان بحث دراز دامن مارکس است در اینکه آیا فرهنگ و اساساً هر مقولهای از جنس آن زیربناست یا روبنا و هاشمی خلاف حرف مارکس را میزند این نکته بدیهی است که جهت گیریها شخصی نویسنده به عنوان استدلال در کتاب مطرح میشود.
مخلص کلام: نویسندهی کتاب در بیشترین بخشها خود را در تیررس همان نقدهایی قرار میدهد که بر نظرات اندیشمندان مطرح شده دارد. با این وجود برای مرور افکار و آراء این چهار متفکر کتاب به یکبار خواندنش میارزد.