آقا آقا آقا! چی بود این؟ :))) چی میکنی با ما جناب صفا؟ :))) کیف کردم باهاش. نسبت به منجنیق پیشرفت چشمگیری داشت!
«خوش به حال من که زندهام خوش به حال من که رفتهام خوش به حال من که میروم خوش به حال من که سالهاست آنچه در گذشته بودهام، در گذشته، درگذشته است»
بیشتر شعرها رو خیلی خیلی دوست داشتم (بدون اینکه از صدقهسری آهنگی باشه!) و باقی هم انصافاً هیچکدوم خالی از لطف نبودن (دیگه بحث بحثِ سلیقه است). تو تمام شعرها بیتی، عبارتی، تعبیری هست که مخاطب رو سرِ شوق بیاره.
اون جملههای اولِ هر شعر هم که نگم براتون :) چقدر که من دیوونهی اینطور چیزام. «از این مهتاب که به سلولت میتابد تشکر کن» شما بودین با این نمیمردین؟ 🥲❤ حالا بماند اون شعری هم که بعدش آورد من رو شرحهشرحه به جا گذاشت :)
البته میدونین چیه، حس میکنم تازه دارم فضای شعری حسین صفا رو -جدا از موسیقیِ چاوشی- درک میکنم. تازه دارم از دریچهی شعرش بهش وصل میشم. (بزرگوار کافیه این حرفهام به گوشش برسه تا از شیش ناحیه بلاکم کنه 😂 اهل دلاش میفهمن 😂)
خلاصه که از «این دست بیصدا» بسیار لذت بردم :) و حتی ترغیب شدم که برم و منجنیق رو هم دوباره بخونم. اگه شعرها و ترانههای حسین صفا رو دوست دارین یا طرفدار شعر پستمدرن هستین، این کتاب رو از دست ندین.
امشب هم یادم امد که بگم غزل چهارم را بیشتر از قبل دوست دارم؛ " نه زنگ در به صدا امد نه من که منتظرت بودم، تو را به یاد خود اوردم تو هم دعایی و دارویی برای دفع فراموشی نه خواستی نه فرستادی."
حجم حزن و غم درون شما جناب صفا بی شباهت به من نیست،بازی شما با کلمات و طنازی کلمات در شعرتون فوق العاده است و تیغ تیز اشعار قلب مارو نشونه میره و میزنه درست وسط هدف.
این شعر از حسین صفا بی ربط به حال و احوال امروزمون نیست که میگه: ای روز های خوشبختی آسانی پس از سختی ای شادمانی ای شادی ای روزگار ابادی ای روز های ازادی برگرد سوی ما برگرد.
و در نهایت شعری که فقط باید خواند و به روح،خاطرات و گذشته اجازه داد تا حسش کنه و به یاد بیاره:
"و از فراز دهانی سقوط کرد عقابی" تو برگزیده نبودی قبول کن که نبودی قبول کن که رسولی بدون معجزه هستی بلند مسئله هستی ولی بدون کتابی
هزار ماهی تنها فدای ابی دریا هزار بسته مسکن فدای این غم برنا هزار گله درنا فدای وسعت آبی گلایه از شب کوچک و نق به شیوه کودک بس است حزن مبارک شبت بلند غمت نیز غمت بخیر شبت نیز شب است "مرد حسابی"
تمام شد. بعضی کتابها، انگار که با تو زندگی میکنند؛ چه کوتاه، چه بلند. برای من "من او"ی امیرخانی اینطور بود. آن روزهای نوجوانی خواندمش. حالا چند سالیست که مثل مریدی پای شعرهای صفا نشستهام. چاوشی میخواندشان و با دل و جان گوش میدهم و انگار که خودم سروده باشم، به همهی آنها افتخار میکنم. هر چند که صفا و چاوشیِ الان، دیگر آن نسخهی قدیمیشان نیستند که دلم را ببرند. این کتاب، یادم آورد که شعر خواندن چه تجربهی دلنشینیست وقتی اثر ماهرانه باشد. یادم آورد که در چهار سال دانشگاه در رشتهی ادبیات، حتی کمی نزدیک به امثال این اشعار نشدیم و چقدر حسرت به یادم آورد از دبیرستان، دوستیهای تمامشده و دوریهای تمامنشدنی.
چرا شعرهای آقای صفا رو دوست دارم؟ چون ساده و پر از شعار نیست، پیچیدگیها و استعارههای زیبایی داره در عین روانی و سلیس بودن. رنجها، عشقها، دردها و زیباییها رو با استفادهی متناسب و بهجا از آرایهها بیان کرده. عمیق و شیرین.
خب به نظرم منجنیق چند سر و گردن از این دفتر بالاتر بود. هم از نظر فنی هم از نظر محتوایی، منجنیق خیلی پخته تر بود. از ترکیب ها و تصویر سازی های شاهکار منجنیق هم تو این دفتر چندان خبری نبود. بعضی شعر ها(به جز ۲۸) انگار تمایل به اجتماعی شدن دارن ولی خب فرمشون رو نتونست در بیاره.
آهوی خوشگوار که در خونم چون گلّهای شراب خرامیدی! پیش از تو هرچه آبِ دهانم را با مزّههای شهد فرو بردم آبِ دهان به وقتِ فروخوردن از خود رمید و زهرِ هلاهل شد
این دست بیصدا | حسین صفا چهارمین و آخرین کتاب کلاسیک صفاست! [ پیش از منجنیق، پس از وصیت و صبحانه بخونید ] خوب که طراحی جلد کتابها همچنان مینیمال ادامه داره! مورد مضاف بر دو جلد پیشین، گزارههای خارج از وزن ابتدای اشعاره که باید بعد از پایان شعر بهشون برگشت! و تعلقی که به مفاهیم منجنیق هنوز هست!
تو قاتلی، تو قشنگی! و برکه جای حقیریست چنانکه هیچ نهنگی در آن حدود نگنجد غم عظیم تو اما در این حقیر وطن کرد