Aḥmad Kasravī Born in Hokmabad (Hohmavar), Tabriz, Iran, Kasravi was an Iranian Azari. Initially, Kasravi enrolled in a seminary. Later, he joined the Persian Constitutional Revolution. He experienced a sort of conversion to Western learning when he learned that the comet of 1910 had been identified as a reappearance of Halley's comet. He abandoned his clerical training after this event and enrolled in the American Memorial School of Tabriz. Thenceforward he became, in Roy Mottahedeh's words, "a true anti-cleric."
It was in Tbilisi where he first became acquainted with a wide spectrum of political ideas and movements, and he soon was employed by the government of Iran in various cultural posts.
A prolific writer, Kasravi was very critical of both the Shi'a clergy and of the policies of the central government. He had liberal views on religion, was a strong supporter of democracy, and expressed them in satirical pamphlets like What Is the Religion of the Hajis with Warehouses? that infuriated many readers. His views earned him many powerful enemies such as Ayatollah Khomeini.
His detailed account of the Constitutional Revolution still stands out as one of the most important sources on the events, even though Kasravi was a teenager at the time of the revolution and cannot claim the full authority of a contemporary witness that his writing at times suggests.
Kasravi is known for his solid research work on the ancient Azari language and origin of the Azerbaijani people. He showed that the ancient Azari language was an offshoot of Pahlavi language. Due to this discovery, he was granted the membership of London Royal Asiatic Society and American Academy.
Arguing that ancient Azari language had been closely related to Persian language and the influx of Turkic words began only with the Seljuq invasion, Ahmad Kasravi believed that true national language of Iranian Azerbaijan was Persian and therefore advocated the linguistic assimilation of Persian in Azarbaijan.
In 1927-8 Ahmad Kasravi led the way in establishing the ancestry of the Safavids dynasty with the publication of three influential articles and disputed the validity of the `official' Safavid family tree contained in the Safvat al-Safa, and argued convincingly that the ancestors of Shaykh Safi al-Din, who founded the Safavid Order (tariqa), were indigenous inhabitants of Iran and were of pure Aryan stock. Today, the consensus among Safavid historians is that the Safavid family hailed from Persian Kurdistan. On March 11, 1946, while being tried on charges of "slander against Islam," Kasravi and one of his assistants were knifed and killed in open court in Tehran by followers of Navvab Safavi, a Shi'a extremist cleric who had founded a terrorist organization called the Fadayan-e Islam (literally Devotees of Islam). The same group had failed in assassinating Kasravi earlier in April 1945 in Tehran. Ayatollah Borujerdi and Ayatollah Sadr[who?:] issued fatwas for killing Ahmad Kasravi
این کتاب از پنج گفتار و یک یادداشت و یک واژه نامه تشکیل شده است. گفتارها در ابتدا برای چاپ شدن در مهنامهی پیمان که متعلق به خودِ کسروی بوده است نوشته می شده اند اما در نهایت به صورت کتابِ حاضر، جمع بسته و چاپ شده اند. موضوع کلّیِ کتابْ آکبند(آک: عیب-آکبند: عیببندی) کردن زبان فارسی است. از آنجا که کتاب حجم اندکی دارد اما مطالعهاش برای کسی که با نثر کسروی آشنا نباشد، کمی دشوار بنماید. پس به آوردن خلاصهای از هر گفتار بسنده میکنم. باشد که خوانندگانِ گرامی این مرور از این گزیده بهرهمند گردند.
احمد کسروی در این کتاب خواسته مانند دکتر لودویک زامنهوف که زبانِ اِسپِرانتو را برای زبان مشترک جهانی پدید آورده بود، زبان فارسی را از آک هایش بزداید و زبان فارسی را به عنوان یک زبانِ مناسب برای جهانی شدن معرفی کند. چرا که معتقد است زبانی که دکتر زامنهوف ساخته بود فاقد پیشینه ی تاریخی بوده و اثری ادبی یا تاریخی به آن زبان وجود نمی داشته که پشتوانه ی آن زبان بوده باشد اما زبان فارسی این پیشینه و پشتوانه و اعتبار را دارد.
کسروی معتقد است زبان فارسی در طول تاریخ به وسیلهی کسانی که سواد آنچنانی نمی داشته اند و می خواسته اند برای چاپلوسی حُکّام و فضل فروشی به عوام داشتن احاطه به زبان عربی را نشان بدهند، واژگان نا مأنوس را به کار می برده اند و نسل بعد، وقتی آن کتاب ها را می خوانده اند، آن نثر را جزو اصول می انگاشته اند و در طول تاریخ بعضی از واژه ها به کلّی دچار دگرگونی در معنا گشته اند. کسروی با استفاده از ریشه شناسی و تیمار واژگان فارسی، و گاه خلق ابزارهایی چند، به بازسازی این زبان پرداخته است.
من وقتی در بین دوستانم می گویم بعد از ابولقاسم فردوسی، در تاریخ مان کسی را این چنین دلسوز برای زبان فارسی نداشته ایم با خشم و گاه حمله ی آنان مواجه می شوم. اما چه باک. حتا اگر کسی که به ریسمان حقیقت چنگ زده، تک و تنها باشد، باعث نمی شود که حقیقت زیر سوال برود.
گفتار یکم: آکهای زبان فارسی الف: در آمیختگی با کلمه های بیگانه: نویسنده بیان می کند که در آمیختگی زبان فارسی با عربی به دلیل حمله ی تازیان نبوده چرا که این درآمیختگی در بدو ورود آنها کم بوده اما در متون قرن های پنجم و ششم به اوج خود رسیده است. که دلیل آن هم جز نادانی و خودنمایی و هوسبازی کسانی نمی بوده: «ملایان تا زمان ما همین رفتار را بكار میبستند. اینان كه سالها بدرس عربی میپرداختند، آنرا باندازه كتاب نوشتن و یا شعر سرودن نمیآموختند، و تنها بهره ای كه از آن میخواستند این میبود كه در سخن گفتن با مردم و در قباله نوشتن پیاپی واژه ها و جمله های عربی بكار برند و بدینسان عربی دانی خود را بمردم نشان دهند. در قباله ها و مهرنامه ها تا میتوانستند عربی مینوشتند و چون درمیماندند، فارسی آغاز میكردند.» به همین دلیل درهای زبان فارسی به روی زبان های بیگانه باز گشته و جداسری آن از میان رفته و امکان تدوین واژه نامه و دستور زبان برای آن وجود نمی داشته و هر کس می خواسته فارسی بیاموزد به ناچار باید عربی را هم فرا می گرفته. حال نیز چنین است. ب: دو ریشگی در کارواژه ها(فعل ها): مانند «دیدن بینیدن، شستن شوییدن، شنیدن شنویدن، خواستن خواهیدن.» این کاواژه های دوریشه ای با هم به کار می رفته اند و برخی جدا شده ها از آن و برخی جدا شده ها از این آورده می شده. ج: فزونی بیجای کارواژه های یاور: «مثلا میگویند: ناله كرد، زاری نمود، خنده نمود، درخواست كرد، زندگی كرد، نهان كرد و همچنین بسیار مانند اینها كه باید بگویند نالید، زارید، خندید، درخواست، زیست، نهاد.» د: در هم بودن زابها(صفت ها): مثلاً «میگویند:»این كار سخت است«. در جاییكه باید بگویند: «دشوار»است. زیرا «سخت» در برابر سست میباشد نه در برابر آسان.»
گفتار دوم: گونه های کارواژه ها «برای روشنی سخن مثلی یاد میكنم: در اكنون (مضارع) گفته میشد: «میرود»، «مینویسد»، «میخواند»، و اینها بدومعنی توانستی بود: یكی آنكه كارش رفتن یا نوشتن یا خواندنست، و دیگری اینكه همین اكنون میرود، یا مینویسد، یا میخواند. مثلا اگر كسی گفتی «من فرش میخرم»، شما ندانستیدی كه آیا كار او فرش خریدنست و یا كنون را میخواهد یک فرش بخرد. از خود جمله ها هر دوی این معنیها فهمیده شدی. در زبانهای دیگر این دو معنی از هم جداست. در فارسی نیز نخست جدا میبوده و هریكی با واژه دیگری فهمانیده میشده. ولی سپس بهم خورده بدانسان كه گفتیم دو معنی بهم آمیخته بوده.» نویسنده در این بخش خود دست به کار می شود و برای زبان پاک سیزده گونه گذشته و سه اکنون و گونه های فرمایشی را از نو تعریف می کند. بدیهی است این تدوین بی اساس نمی بوده و کارواژه های جدید از مقایسه ی تطبیقی متون کهن فارسی برگرفته شده اند.
گفتار سوم: معنی های نزدیکی که به هم آمیخته اند یکی دیگر از آکهای زبان فارسی این بوده که یک واژه چندین معنی می داشته و بعضی معنی ها واژه نمی داشته اند. در زبان پاک قانونی هست که هر واژه برای یک معنی به کار می رود. «اگرچه و هرچند و هرچه: این سه نیز بهم نزدیكست و در آنها نیز نابسامانیها رخ داده بود. «اگرچه»در پهلوی «هگرچ» میبوده و در فارسی «اگرچ»شده و اكنون بغلط «اگرچه»مینویسند. «چ» در پهلوی بمعنی هم بوده و «اگرچه» بمعنی «اگر هم»است، كه باید در همان معنی بكار رود. باید آنرا در كارهای آینده كه بودنش و نبودنش نادانسته است بكار برد: »دستگیری از بینوایان دریغ ندار اگرچه خود دست تنگ باشی«، »میهمانرا بنواز اگرچه دشمن باشد«. آوردن آن در كارهای گذشته، )مثلا گفتن: اگرچه شما با من بدی كردی من با شما نیكی میكنم« غلطست. در اینجاها باید »با آنكه« آورد. »هرچند« بمعنی هر اندازه است: »هرچند مینالی بنال سودی نخواهد داشت«. آوردن آن در معنی «با آنكه»)مثلا گفتن: هرچند با من بدیها كرده ای من با تو نیكی میكنم( غلطست. «هرچه»بمعنای هر چیز است: «هرچه خواهی برایت خواهم فرستاد». آوردن آن در معنی بسیار )مثلا گفتن هرچه خواستم با من بیاید نیامد( غلطست.»
گفتار چهارم: پسوند ها و پیشوند ها برای پهناور کردن زبان فارسی به واژه های نیاز داریم که از به هم پیوستن دو واژه به وجود بیایند اما این کار بایستی بر اساس دستور زبان مشخص انجام پذیرد. نویسنده در این بخش مروری بر این موضوع می کند. به این دلیل که این بخش دارای جزئیات فراوان می بود به آوردن مثالی بسنده می کنم: پسوند «سار»: این پسوند بمعنی «جاییكه یک چیزی در آن فراوان میباشد»است. همچون «رودسار» كه بمعنی جاییكه رود در آن فراوانست میآید. از اینگونه است كوهسار، چشمه سار، شاخسار كه از پیش میآمد نیز ما توانیم گفت: درختسار، چاهسار، دره سار، نیسار و مانند اینها. بجای كلمه های گلزار، لاله زار، شوره زار، كشت زار و مانند اینها نیز گلسار، لاله سار، شوره سار باید گفت زیرا زار و سار یک پسوند است و ما اكنون باید یكی را بگیریم و آندیگری را از میان بریم. كلمه «سنگسار»را كه بمعنی سنگ باران كردن كسی میآورند غلط است، و باید آنرا در معنی درست خود )جاییكه سنگ بسیار دارد( بكار برد. همچنین كلمه های شرمسار و سبكسار و نگونسار غلط است و باید بجای آنها شرمنده و سبكسر و نگونسر آورد. نیز «ستان»را كه همچون پسوند بكار برده چمنستان، گلستان، باغستان میآورند غلط میباشد، و میباید بجای آن «سار» را آورد.» پیشوند «دژ»: «این پیشوند »بدی را كه با درشتی توأم باشد« رساند. همچون دژخیم، دژآگاه، دژروش، دژكرش و مانند اینها. «دژخوی»كسی را گوییم كه خویش بد و بیفرهنگانه باشد. همچنانست «دژخیم». «دژآگاه» را بمعنی وحشی بكار میبریم و خواستمان كسیست كه آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگ نادیده باشد. اینهم یكی از پیشوندهای بسیار باستانیست و نخست «دش» گفته میشده. اینست نامهای دشنام و دشمن و دشوار از زمانهای باستان در زبان بكار رفته. دشنام معنایش روشنست. دشمن بمعنی «دژاندیش» میبوده و برابر آن واژه «بهمن» میباشد كه معنی نیک اندیش داشته. )مینستن در پهلوی بمعنی اندیشیدن میبوده.( «دشوار» نخست «دشخوار» میبوده كه بمعنی ناآسان است. از اینجا پیداست كه پیشوند را به یک معنی بكار نمیبرده اند. سپس این پیشوند از كار افتاده بود و در فارسی معنای آنرا ندانسته بكار نمیبردند. ولی ما بسامانش گردانیده در زبان پاک بكار میبریم.»
گفتار پنجم: واژه های نوینی که به کار می بریم در این گفتار نویسنده تا توانسته واژه های عربی را از زبان پاک دورانده و به جای آنها واژه های نوینی به وجود آورده یا واژه هایی که در معنی درست خود به کار نمی رفته اند را به معنی درست خودشان گردانیده. با توجه به این که این کتاب در سال 1322 منتشر شده، از آن زمان تاکنون بسیاری از این واژه های به زبان فارسی راه پیدا کرده اند و امروزه از آنها بهره می بریم. «بخشیدن: قسمت كردن. اینكه آنرا در معنی دادن یا آمرزیدن بكار میبرند غلطست. بی یكسو: بیطرف. پادكار: عكس العمل، كاریكه در برابر كاری باشد. پتیاره: بلا، آسیبهای همگانی كه از سپهر پدید آید. پلشت: نجس، چیز ناپاک. از این جدا شده ها نیز توان آورد: پلشتید، پلشتنده. سپهر: طبیعت، سراسر این جهان سترسا. شلپ: شیرین (آخشیج تلخ). گیتی: زمین و دیگر باشنده ها. بی زندگانی و زندگان. جهان: گیتی با آدمیان و دیگر زندگان.»
در انتهای این کتاب، نویسنده به پاک گردانیدن حروف الفبا می کوشد و جالب تر آنکه چون آرزوی جهانی کردن زبان فارسی را در سر می پرورانده است، عنوان می کند که به فکر اختراع خط جدیدی برای زبان پاک بوده اما به شَوَند(سبب) نبودِ امکانات، به اصلاح همین خطِّ موجود پرداخته است.
کسروی در چاپ اول کتاب (1304) به بررسی تاریخی چگونگی رواج ترکی در آذربایجان می پردازد و در چاپ 1309، با اضافه کردن چند بررسی زبان شناختی، تحقیقش را تکمیل می کند. به نظر او تمام اقوام ایرانی زبانی یکسان داشته اند که مادر زبان فارسی امروز بوده، منتها این زبان یکسان در آمیزش با زبان ساکنان بومی فلات ایران، گویش های مختلف را به وجود آورده است. او زبان باستان آذربایجان را آذری می نامد که از آمیزش "فارسی" با زبان ساکنان بومی آذربایجان پدید آمده بود. کسروی می گوید ترکی رایج در آذربایجان بسیار وامدار آذری ست و به همین خاطر هم مثلا با ترکی استانبولی فرق زیادی دارد. کتاب پس از چاپ با استقبال ایران شناسان جهان و روشنفکران ناسیونالیست وطنی رو به رو شد. روایت تاریخی کسروی از چگونگی رواج ترکی در آذربایجان و از میان رفتن آذری تا حد زیادی قانع کننده است و این بخش، منسجم ترین قسمت کتاب است. باقی کتاب اما اشکالات مهمی دارد
بعد از مشروطه دعواهایی در تبریز میان طرفداران ایران و افراد متمایل به عثمانی در گرفته بود. کسانی که معتقد بودند آذربایجان باید به عثمانی بپیوندد از جمله ادعا می کردند زبان ما ترکی است و با فارس ها نسبتی نداریم. کسروی در این پژوهش بی نظیر (که به خاطر آن مجبور شد زبان ارمنی و زبان های باستانی ایران را هم تا حدی یاد بگیرد) نشان داد آذری قدیم ریشه از زبان فارسی می گیرد. انتشار این رساله تاثیر زیادی در فرونشاندن آن درگیری داشت. با این کتاب چند انجمن بین المللی شرق شناسی کسروی رابه طور افتخاری به عضویت درآوردند
کسروی در این رساله کوتاه تلاش میکنه تا با تکیه بر روشهای زبانشناختی دادههایی رو که از زبون برخی از مناطق آذربایجان به دست آورده بررسی کنه. نتیجه تحقیقات کسروی اینه که آذریمردمانی در منطقه آذربایجان ساکن بودند که زبانشون آذری بوده؛ زبانی که ربطی به زبان ترکی رایج کنونی نداره و از زبانهای ایرانی بوده. کسروی معتقده با اینکه گروههای کوچکی از ترکها در منطقه آذربایجان حضور داشتند اما حضور و نفوذ اصلی اونها بعد از سلطهی سلجوقیان بر منطقه تثبیت شده و زبان ترکی حال حاضر منطقه آذبایجان نتیجه اون دوره است. نتیجه تحقیقات احمد کسروی محل جدلهای فراوانی بوده، اما کسانی مثل محمد قزوینی، فریدون آدمیت و سعید نفیسی روش و محتوای رساله رو ستودند
گفتار یکم: مردم و زبان باستان آذربایگان گفتار دوم: ترکی چگونه و از کی به آذربایجان راه یافته؟ گفتار سوم: چند سخن در پیرامون آذری گفتار چهارم: نمونههایی که از آذری در دست است گفتار پنجم: آنچه از این نمونهها برمیآید گفتار ششم: نمونههایی که شاید آذری است گفتار هفتم: نمونههایی از آذری کنونی
کسروی در پژوهش خود «آذری یا زبان باستان آذربایجان» (سال 1304) میکوشد ریشههایی از زبان آذری را بیابد و بفهمد و بفهماند. به جاهای خوبی هم میرسد، بهگونهای که کمتر کسی بر نادرستی این پژوهش سخنی بگوید. او برای این پژوهش زبانهای باستانی ایران و زبان ارمنی را هم آموخت و در جای جای آن به احتمالات و عدمقطعیت در معنایابی برخی واژگان و مکانها اشاره میکند ولی در پایان با قطعیت سخن میگوید. از زمان غزنویان که غلامزادگانِ ترکِ سامانیان بودند و کمکم ایرانی شدند تا کشمکشهای میان خود ترکان، از طغرل سلجوقی تا پایان دورهی تیموری ترکان تنها گذرندگانِ آذربایجان هستند، جنگهایی میکنند. شکست میخورند، پیروز میشوند، میمانند، بیرون رانده میشوند و... کسروی، ترکزبانشدن آذربایجان را در بازهی دورهی خانخانیِ (: ملوکالطوایفی) پس از مرگ ابوسعید بهادرخان (از نوادگان هلاکوخان) در سال 1335م تا برآمدن شاهاسماعیل صفوی در سال 1501م میداند. در کتاب این عدد 70 سال گفتهشده که بیگمان اشتباه نگارشی است، چون به تاریخ قمری 170 سال و به تاریخ میلادی 166 سال میشود. کسروی با سندهایی که از نوشتهها، نام مکانها و بیتهای پراکندهی سینهبهسینه و دوبیتیهای شیخ صفی پیش میکشد، همزمان که زبان آذری را یکی از زبانهای شمالی ایرانی میداند ما را به این فرجام میرساند که شیخ صفیالدین اردبیلی (نیای صفویان) برخلاف ادعای شاهان صفوی، نهتنها سید نبوده است، بلکه شیعه هم نبوده! و از آن بدتر هرگز ترکی نمیدانسته و آذریزبان بودهاست یا دستکم آذری میدانستهاست!
کسروی بر این باور است که بسیاری از نامها و لقبهای ترکی خوانِش یا ترجمهی ترکزبانان از واژهی ایرانی-آذری است، نه اینکه ما امروز آن را به فارسی ترجمه کردهباشیم. عربها هم پیشتر چنین کردهاند. ترجمهی ترکی برخی نامهای ایرانی در آذربایجان: اشکهسو / آب باریک یالقوز آغاج / یکهدار استی بولاغ / گرمخانی سکدی، سوگودلو / بیدک گردکانلو / گردکانک قوزلو / جوزدان قزلجه/سُرخه گونی، آرونق/ آرانَک، آرانِ کوچک یا آرانگونه، زمستانگاه، گرمسیر، قشلاق، آران: ارمنستان باکو / باکویه، باکوان، سرزمین خدا / باک/بغ+وان قارقابازار / گیراگی(واژهی یونانی) بازار، یکشنبهبازار مراغه، مرند، مایان، مارلان / سرزمین مادها دیلمقان/ دیلم+گان قزلاوزن / زرینرود
برخی تفاوتهای زبان ایرانی شمال و جنوب: جابجایی «ش» به «س» شمال/جنوب: شمیران/سمیرُم | رشتَن/ریسیدن | فرشتن، فرشته/فرستادن، فرسته | نوشتن/نویسیدن و... جابجایی «گ» به «ج» شمال/جنوب: گهرامدز/جهرم جابجایی «ز» به «د» شمال/جنوب: زانَم (کُردی)/دانَم | زوما(سمنانی)/داماد
نزدیک دهسال پیش بود که کتابی از امیرحسین خنجی دربارهی برآمدن شاه اسماعیل صفوی خواندم. آنچه در ذهنم مانده این است که نام پدرش شیخحیدر (با مذهب تشیع) بود و مادرش دختر اوزونحسن آققویونلو. شیخ حیدر که در یکسالگی پسرش اسماعیل میمیرد، خود پدرش را ندیده و نزد داییاش اوزونحسن بزرگ میشود. پس میتوان سخنان کسروی را با قطعیت درست پنداشت. اینکه چند نسل از فرزندان شیخ صفی از کودکی با خاندان مادری خود که شاه بودهاند بزرگ شوند میتواند وابستگی ریشهی پدریشان را ببُرد. کاری که در دورهی صفوی انجام شد و آنها به تحریف اسناد نیاکان خود که شیعه و ترک نبودند پرداختند و دویست و سی و اندی سال پادشاهی صفوی میتواند چنین تحریفی را تا دورههای پسین ماندگار کند. [اسنادی هم هست که فیروز زرینکلاه از نیاکان شیخ صفیالدین کُرد بودهاست.]
کتاب فوقالعاده بود. در واقع میتونم بگم افقهای واقعا روشنی رو مینگارید. من این نسخه از کتاب را خواندم. کتاب در ۵ گفتار و ۲ پیوست به اشکالات اساسی زبان (و در پیوست دوم،خط) فارسی میپردازه و ایدههایی جهت بهبود آن پیشنهاد میده. ایدهها شاید گاهی بسیار رادیکالی به نظر بیاد اما همانطور که خود کسروی اشاره میکنه، اینها دستور زبان نیستند، در واقع یک مسیری رو مشخص میکنه که بهتر است در حرکت کنیم و سعی کنیم به آن برسیم. این کتاب باعث شد تصمیم بگیرم تا ۵ سال آينده زبان اسپرانتو را یاد بگیرم.
بسیار خواندنی است. هرچند من بسیاری از اندیشه های تندروانه احمد کسروی را نمی پسندم اما این نوشتار که درباره آذری هاست در زمینه زبانشناسی بسیار اهمیت دارد و امیدوارم تمامی دوستداران زبانشناسی و پژوهشگران این نوشتار را بخوانند.
آذربایجان همواره یکی از مناطق مورد توجه در طول تاریخ بوده است که عدهای با توجه به اشتراکات فرهنگی و تاریخی آن را به عنوان بخشی از سرزمین ایران میدانند و از سویی دیگر عدهای با توجه به زبان ترکی مردم این سرزمین با تاکید بر اشتراک زبانی، آن را بخشی از سرزمین ترک نشین ترکیه میدانند. احمد کسروی در کتاب آذری یا زبان باستانی آذربایجان به بررسی زمینه تاریخی زبان مردم آذربایجان پرداخته است.
در سه یا چهار هزار سال پیش، مردمانی به نام آریان یا ایران از سرزمینهای یخبندان شمالی که در آن میزیستهاند کوچیده و در آسیا و اروپا پراکنده شدهاند. این مردم چون به پشته ایران رسیدن دسته بزرگی از ایشان که ماد نامیده میشدند شمال غرب ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان، کرمانشاهان، قزوین، اسپهان و تهران در آنجاست فرا گرفتند و این زمینها به نام ایشان سرزمین ماد خوانده میشد که آذربایجان «ماد خرد» و بخش دیگر آن «ماد بزرگ» بود. کسروی بر این نکته نیز تاکید میکند که پیش از مهاجرات مادها به آذربایجان، بومیان دیگری نیز در این سرزمین ساکن بودهاند که بعد از چیره شدن مادها دو تیره به هم آمیختهاند. این در حالی است که تا دو هزار سال پیش ترکان از این سرزمین دور بودهاند و در میانههای آسیا میزیستهاند و کسروی این را یک پندار عامیانه میداند که آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده است.
کسروی با تاکید بر اینکه که امرروزه بهترین راه شناخت یک توده زبان ایشان میباشد در مورد آذربایجان نیز به بررسی زبان باستانی مردم این سرزمین میپردازد. کسروی بهترین نمونه از آغاز تاریخ در مورد زبان مردم آذربایجان را با توجه به اینکه زرتشت را برخاسته از آذربایجان میداند، اوستا میخواند که با توجه به زبان اوستا آن را سروده شمال میداند. با توجه به اینکه مادها در آغاز تاریخ به این سرزمین مهاجرت کردهاند و پس از آن چون زمانهای هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان هیچ پیشامد دیگری در سرزمین آذربایجان که دیگر شدن مردم آنجا را در بر دارد رخ نداده است، مردم آذربایجان را از نژاد مردم ایران میداند. در مورد نام آذربایجان نیز میگوید زمانی که اسکندر به ایران آمد و به همه جا دست یافت، آذربایجان، «آتورپاتگان» نامیده شد که همین کلمه به مرور تبدیل به «آذربایجان» شد.
پس از اسلام نیز تاریخ آذربایجان از دیده مردم و زبان روشنتر است و نوشتههای تاریخنگاران مختلفی از این زمان در دست است به طوری که از نوشتههای یاقوت حموی (حغرافیدان) و مسعودی (تاریخنگار) مشخص است که تا سده ششم هجری زبان یا نیمزبانی که در آذربایجان سخن گفته میشده، شاخهای از فارسی بوده و آن را «آذری» مینامیدهاند.
کسروی بر اساس جستههای خود، ورود ترکی به آذربایجان را مربوط به زمان سلجوقیان و از راه کوچ ایلهای ترک به این سرزمین میداند و این ایده رایج را که زبان ترکی از زمان حمله مغول به این سرزمین در آن رایج گردیده را رد میکند و زبان مغولان را زبانی غیر از ترکی میداند. ترکها از زمان اشکانیان با انبوه فراوانی به مرزهای ایران رسیدند و در آنجا ساکن شدند و بنیاد پادشاهی نهادند، اما اشکانیان و بعد از آنها ساسانیان از پیشروی آنان در خاک ایران جلوگیری میکردند و این روند تا هزار سال و تا زمان طغرل بیک ادامه داشت اما در آن زمان با توجه به اینکه هر ساله دستههای دیگری از پشت سر به آنها میپیوست به انبوه جمعیت آنها اضافه شد و پس از شکست سلطان مسعود به خراسان دست یافتند و بیست سال طول نکشید که به هر گوشه ایران پراکنده شدند.
ترکان سلجوقی به مرور در آذربایجان رو به فزونی نهادند و از همان زمان نامهای آبادیها و شهرهایی که معنای روشنی داشتند به ترکی برگرداند. با این حال در زمان سلجوقیان زبان آذربایجان همان آذری بوده و ترکی جز زبان ترکان تازه رسیده شمرده نمیشده. از زمان مغولان نیز از زمان آغاز آن آگاهی در دست نیست، اما آنچه مسلم است با وجود اینکه مغولها سرزمین آذربایجان را سکونتگاه خود قرار دادند، اما زبان آنها جز از ترکی میبوده و ترکان و مغولان زبان یکدیگر را نمیفهمیدند اما با این همه در آن دوران ترکان در سرزمین آذربایجان رو به فزونی بودهاند و روز به روز نیرومندتر میشدند. از نیمههای حضور مغولان در آذربایجان نیز تنها سفرنامه مارکوپلو را داریم که به تبریز آمده و حرفی از ترکان به میان نمیآورد و این میرساند شمار ترکان آن زمان به قدری نبوده که مارکوپلو از آن آگاهی داشته باشد. از اواخر دوره مغولان نیز سفرنامه ابن بطوطه، صفوه الصفای ابن بزاز در دست هست که میرساند ترکان در تبریز ساکن بودهاند اما ترک و تاجیک از هم جدا بودهاند. از همان زمان نزهت القلوب حمدالله مستوفی نیز در دست است که میرساند که در اواخر دوران مغول ترکان در آذربایجان برای خود جا باز کرده بودند و در برابر بومیان بودهاند و نیز پیداست که در آن زمان نام آذری از میان رفته بوده است و مستوفی آن را نمیشناخته و به جای آن کلمه پهلوی را به کار میبرد.
کسروی زمان رواج زبان ترکی در آذربایجان را دوران پس از مغول و کشمکشهای هفتاد ساله بعد از آن میداند. در دوران بعد از مغول جنگ و شورشهای سخت صورت گرفت و آسیب و زیان سختی به مردم آن سرزمین و بومیان آن وارد شد و هر چند در دوره لشکر کشی تیمور آسیب چندانی به مردم آذربایجان نرسید اما بعد از این دوران آذربایجان دوباره میدان لشگرکشیها قرار گرفت و طبق تاریخ نخست خاندان قره قویونلوها با دسته انبوهی از ترکان وارد آذربایجان شدند و همواره در جنگ بودند و بعد از آن نوبت آق قویونلوها بود که به این سرزمین آمد و بنیاد پادشاهی نهادند و این دلیل اصلی برافتادن زبان آذری در آذربایجان و رواج زبان ترکی در این سرزمین است.
کسروی معتقد است که هرچند خاندان صفوی خود از مردمان بومی آذربایجان بودهاند اما به دلایل زیر باعث از دور خارج شدن زبان آذری و رواج زبان ترکی در آذربایجان بوده اند:
- بیشتر پیروان صفویان ترکها بودند و مردم بومی به دلیل اینکه بومیان فارسی زبان در آن دوران اسیر صوفیگری و چامه سرایی و پنداربافی و ... شده بودند و در اثر جنگها و کشتارهای مغولان و دوره های بعد از آن چیزی از مردم بومی آن سرزمین باقی نمانده بود.
- در دوران صفوی جنگهای بیشماری میان این حکومت و عثمانیان در گرفت و عثمانیان بارها آذربایجان را فتح کرده و در این سرزمین ساکن شدند و همه این جنگها و لشگرکشیها به زیان زبان آذری به سر آمد، زیرا از یک سو عثمانیان ترک بودند و از سوی دیگر هماورد آنان هم که جز ترک نبودند همه کارها به زبان ترکی می بود و آذری جز در خاندانها به کار نمیرفت.
لازم به ذکر است که پراکندگی زبان ترکی در ایران در زمان صفویان به بالاترین پایگاه خود رسید و پس از افول صفوی، پیشرفت ترکی نیز باز ایستاد و رو به پسرفت نهاد به ویژه پس از آغاز مشروطه و پیدایش شور کشورخواهی در ایران و بنیاد گرفتن روزنامهها و دبستانها که همه اینها ترکی را باپس میزد و از میدان آن میکاهد.
کسروی در گفتار سوم کتاب خود به بررسی زبان تاریخی آذری میپردازد. زمانی که قوم ایران یا قوم ایر به پشته ایران مهاجرت کردند زبان خود «ایران ویچ» را هم در آن ترویج کردند. اما گذشت زمان و موقعیتهای جغرافیایی و اقوام بومی هر ناحیه به مرور بر روی زبانهای مکانهای مختلف کارگر افتاد و هر یک به نحوی تغییر کردند. از مهمترین نوشتههای تاریخی که از آن زمانها در دست است میتوان به اوستا، نوشتههای سنگی بیستون و عباس آباد از دوره هخامنشیان، نوشته های سنگی بازمانده از دوره اشکانیان و سپس سکه ها و نوشته های سنگی و کتابهای دوره ساسانیان اشاره کرد. کسروی معتقد است زمانی که این نوشته ها را کنار یکدیگر قرار میدهیم و با یکدیگر می سنجیم می بینیم همه آنها یک زبان هستند اما به دلیل جغرافیا و گذشت زمان تغییراتی پیش آمده است. کسروی همچنین به این نکته هم اشاره می کند که اقوام مختلف ایر که به ایران مهاجرت کردند نیز زبانهای مختلفی داشتند و سه تیره بزرگ ماد فارس و پارت که هر یک در بخشی از ایران سکنی گزیدند زبانهای مختلفی داشتند و این را هم دانسته در نظر می گیرد که میان مادان و فارسان و یا به عبارتی بین شمال و جنوب از رهگذر پاره حروف جدایی بوده استُ به طوری که آنچه در شمال شین تلفظ میشده در جنوب سین بود است (به عنوان مثال شمیران و شمیرم در شمال به سمیران و سمیرم در جنوب تبدیل شده) یا آنچه در شمال گاف بوده در جنوب جیم میشده است. وی همچنین وجود دو شکل مختلف مانند نویس و نوشتن، رو و رفتن را از جداییهای زبان شمال و جنوب میداند.
کسروی دلایل پیدایش نیمزبانهایی مانند سمنانی، گیلگی و مازندرانی را نیز تاثیر زبانهای بومیان پیشین سرزمین بر روری زبان مردم ایر که با آنان در آمیختهاند میداند و همین اتفاق در مورد زبان آذری نیز افتاده و مادان پس از درآمیختن با بومیان آذربایجان از زبان آنها تاثیر پذیرفتهاند و به این ترتیب آذری نیمزبانی از ماد بوده و نه خود آن. کسروی دلیل یکسان شدن زبان شمال و جنوب در طول تاریخ را رواج خواندن و نوشتن میداند و به اشعار فارسی پس از اسلام که در نواحی مختلف ایران مانند آذربایجان، خراسان و فارس سروده شده اشاره میکند که همه به یک زبان بوده و اختلافات اندکی میان آنها وجود داشته.
کسروی به این نکته هم اشاره میکند که با وجود رواج زبان ترکی در سرزمینهای آذربایجان، به ویژه در دوره صفوی که زبان رسمی دربار نیز بوده، اما همچنان مردم آذربایجان با وجود دشواری در مکتوبات خود از بان فارسی استفاده میکردند. وی همچنین به کلمات فارسی که اکنون در آذربایجان رایج است اشاره میکند و آنها را بازمانده زبان آذری میداند و دلیل خود برای نسبت دادن آنها به آذری را این اعلام میکند که این کلمات در فارسی نیست! و به دوبیتی های شیخ صفی ارجاع میدهد. کسروی در ادامه این کتاب نمونههای باقی مانده از زبان آذری را از منابع مختلف نقل میکند و به بررسی اشتراکات آن زبان و فارسی میپردازد. همچنین نمونههایی از زبانهای باقی مانده در نواحی مختلف از جمله خلخال و هرزند را مورد بررسی میکند. در نمونهای از آنچه که در خلخال باقی مانده زبانی که با آن سخن رانده شده را زبان تات معرفی می کنند که کسروی آن را همان زبان آذری میداند هر چند که این نمونه٬ها با آنچه که در هرزند بوده تفاوتهای بسیاری دارند اما کسروی دلیل این تفاوت را گسست جغرافیایی و نداشتن خط نوشتار میداند.
همچنین برخی کلمات از جمله اسامی شهرها و ... که آنها را به ویژه آذری میداند میپردازد. علاه و بر آن برخی از قواعد نیمزبان آذری را بررسی میکند از جمله اینکه در فارسی ستایش را پس از ستوده میآورند (مرد نیک) در حالی که در آذری وارونه این است یا اینکه در فارسی داشته را پیش از دارنده آورند مانند موی سر در حالی که در آذری وارونه این است.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب از دو جنبه تاریخی و زبان شناسی به مقوله زبان رایج در آذربایجان باستان میپردازد و از اسناد تاریخ کتبی در ادبیات منطقه، به ویژه اشعار شیخ صفیالدین اردبیلی، نیای سلسه صفویان و همچنین نمونههای عینی از زبان رایج در برخی نقاط و روستاهای آذربایجان امروزی( عصر نویسنده) نمونه میآورد. ایده اصلی کتاب، نحوه افول گویش آذریِ زبان فارسی و به دنبال آن نحوه رایج شدن تدریجی زبان ترکی در منطقه شمال غرب ایران پس از سقوط سلسله ساسانی است.
در ادامه نویسنده نمونه هایی از محاورات و ادبیات رایج به زبان آذری را در متن کتاب آورده و از لحاظ معنا و وجه تمایز آن را با فارسی رایج در دیگر مناطق ایران بررسی و تحلیل میکند.
فارغ از موضوع کتاب، نثر و سبک قلم جناب احمد کسروی برای شخص من بسیار جالب و آموزنده بود. مثلا در بخشی از کتاب، بجای دو واژهی " موصوف و صفت" از دو واژه "ستوده و ستایش" استفاده کرده بودند و در کل نثر ایشان بسیار زیبا و خوشخوان بود.
کتاب خوبیه ولی ما الان میتونیم کتاب کامل تری بنویسیم.آگاهی های بیشتری وجود داره .امیدوارم یکی به زودی کتابی کاملتر در این مورد بنویسه .نه زبانش بلکه تاریخ ترکی در ایران و ترکیه تاریخ آذربایجان،نظر شاعرانی مثل قطران تبریزی در مورد ترکان و خیلی چیزای دیگه
[اوایلِ قرنِ بیستم] در عثمانی، دستهی اتحاد و ترقی به روی کار آمده و آنان به این میکوشیدند که همهی ترکان را در هر کجا که هستند با خود همدست گردانند و یک تودهی ��ُرکِ بسیار بزرگی پدید آورند و در قفقاز[ارّان، که بعدها نامِ جعلیِ جمهوریِ آذربایجان را بر خود نهاد] نیز پِیرَوی از اندیشهی ایشان مینمودند. این گفتارها در آذربایجان کارگر نمیافتاد؛ زیرا آذربایجانیان خواستِ نویسندگانِ آنها را نیک میدانستند و مردم در آنجا کمتر ارجی به آن نگارشها مینهادند.
ليكن در تهران روزنامهها به جوش آمده به پاسخ میکوشیدند و چیزهایی مینوشتند که اگر ننوشتندی بهتر بودی. این شگفت که چیزی را که میبایست به جستوجو از راهِ تاریخ به دست آورند هر کسی با گمان و پندار، سخنِ دیگری بیرون میداد. چنانکه یکی از روزنامه��ای تهران مینوشت: «مغولان چون به ایران آمدند با زور و فشار، ترکی را در آذربایجان رواج دادند.»
این است نمونهای از پاسخهایی که به نویسندگانِ ترک داده میشد و شما چون بسنجید چندین نادرستی در آن پدیدار است. زیرا چنین چیزی در هیچ تاریخی نوشته نشده و مغولان با صد خونخواری و بیدادگری، از این بیداد به دور بودهاند که زبانِ مردم را دیگر سازند. وآنگاه زبانِ مغولان، ترکی نبوده تا آن را با زور، روان گردانند.
ایران[ایرها] یا مردمِ ایر چون به پُشتهی ایران آمدند، دستهی بزرگی از ایشان که ماد نامیده میشدند شمالِ غربیِ ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان و کرمانشاهان و قزوین و اِسپَهان و تهران در آنجاست فرا گرفتند و آذربایجان، مادِ خُرد و آن بخشِ دیگر، مادِ بزرگ بوده. پیش از ایران، بومیان دیگری در آذربایجان مینشستهاند و ایران چون به آنجا در آمده و بر آن بومیان چیره شدهاند، دو تیره به هم در آمیختهاند. ولی این در همهجا بوده است و ما در پیِ آن نیستیم که بگوییم مردمِ آذربایجان یا مردمِ ایران تنها از ریشهی ایر بودهاند و هیچ آمیختگی با دیگران نمیداشتهاند. این خود چیزِ بیهودهایاست و جدایی میانهی این ریشه و آن ریشه گزاردن دور از خِرَد میباشد. راهِ کوچِ ترکان [به آذربایجان نیز] از زمانِ پادشاهیِ سلجوقیان[در حدودِ هزار سال پیش] باز شد لیکن باید دانست دستههایی پیش از آن زمان به ایران آمدهاند و به آذربایجان رسیدهاند. با این همه در زمانِ سلجوقیان زبانِ آذربایجان همان آذری بوده و ترکی جز زبانِ ترکانِ تازهرسیده شمرده نمیشده. جا باز کردنِ ترکی برای خود و به کنار زدن آن، آذری را، پیش از پادشاهیِ صفویان انجام گرفته[در حدودِ پانصد سال پیش] و میتوان گفت در آن روزگار[عصرِ صفویان] ترکی بهیکبار چیره شده و آذری از شهرها ناپدید گردیده و در بیرونها نیز جز چند جا بازنمانده.
[با این حال] زبانِ همگانی[فارسی] همیشه در آذربایجان بوده است و کنون نیز هست و این از شگفتیهاست که آذربایجانیان با آنکه از قرنها، زبانشان ترکی گردیده همیشه در نوشتن، فارسی را به کار میبردند. نه تنها در کتابنویسی و چامهسرایی، در نامه نوشتن به یکدیگر هم جز آن را به کار نمیبردند و کنون نیز نمیبرند. اگرچه گاهی در آذربایجان کتابها به ترکی نوشته شده و برخی شاعران شعرها سرودهاند، ليكن اینها بسیار کم و جز از روی هوس نبوده است.