Jump to ratings and reviews
Rate this book

نیازمندی‌ها

Rate this book

Paperback

Published January 1, 2016

2 people are currently reading
18 people want to read

About the author

ساناز اسدی

2 books5 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (7%)
4 stars
3 (11%)
3 stars
12 (44%)
2 stars
8 (29%)
1 star
2 (7%)
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
Profile Image for Ana Ghazi.
80 reviews15 followers
December 3, 2020
از چندتا نویسنده کتابهای مورد علاقه‌شون رو پرسیده بودند و این کتاب جزشون بود.
برام جالب شد بخونم، خیلی راحت و روان نوشته شده.
هر داستان فضای مخصوص و جذاب خودش رو داره، فضایی که آدم رو کنجکاو میکنه. در خلال هر داستان سوالاتی مطرح میشه اما سوالها بی‌جواب رها میشند. من نشانه‌های لازم برای حل سوالها رو در داستانها پیدا نکردم، معماها رها شدند و این به نظرم ضعف کار بود.
Profile Image for Sina Iravanian.
200 reviews35 followers
January 28, 2021
قصه‌ی کوتاه «هتل اینترنشنال» که قصه‌ی آخر کتاب هم هست، تمام آن‌چه را که از خواندن داستان به دنباش می گردم برآورده کرد. ترسِ تصویر شده در این قصه از جنس همان ترسی است که در زندگی گریبانگیر من است و شاید به همین دلیل تا این حد دوستش داشتم.
قصه‌ی «دست های پدرم» را نیز تا حدی دوست داشتم که چند روز خواندن را رها کردم و به آن فکر می‌کردم. دلم نمی‌آمد قصه‌ی جدیدی را شروع کنم تا فکرش حال وهوای آن را مخدوش کند. آن موقع هنوز نمی‌دانستم «هتل اینترنشنال» در انتهای کتاب منتظر من است.

تمامی قصه‌ها نثر زیبا و روانی دارند. انتظارم از یکی دوتایشان بیشتر بود یا شاید کنجکاوی من توضیح بیشتری می‌طلبید. ولی خصیصه‌ی مشترک همه‌ی قصه‌ها خلق تصاویری بودند که در ذهن ماندگارند.
5 reviews3 followers
March 30, 2025
راوی داستان (سینا) که الان صاحب زن و بچه است بعد از بیست و پنج سال می‌خواهد مادرش مژگان را ببیند. سینا هفت سالش بوده که مادرش طلاق گرفته است. مژگان به هر مکافاتی که بوده شماره‌ی سینا را پیدا کرده. حالا سینا با ماشین کنار یک پارک منتظر است تا مادرش را ببیند. لحن راوی اساسا هیچ ربطی به یک داستان ندارد. ما داریم خاطره‌ای سطحی و لوس و بی‌مزه را از یک مرد می‌شنویم که به اصطلاح سال‌ها بدون مادر بوده. حتی خاطره هم خاطره‌ای دلچسب نیست. نثر هم کاملا سرد و بی‌روح است. گویا داریم درد دل نوشته‌ شده‌ای را در یکی از همین ستون‌های مجله‌های زرد می‌خوانیم. مادر سینا خانواده‌اش را رها کرده تا مثلا به علایق خودش بپردازد‌‌. علاقه‌ای که به آسمان و ستاره‌ها و سیاره‌ها ربط دارد.
(برادرم می‌گفت مادر وحشتناکی بود. جوری ما را ول کرده بود که بتواند هر ماه با انجمن احمقانه‌ی رفقایش برود کویر و دراز بکشد روی زمین و آسمان را نگاه کنند. انجمن احمقانه‌ی رفقا، حرف پدرم بود. فکر می‌کردم تمام چیزهایی که برادرم از مژگان می‌گفت حرف‌های پدرم بود. فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود و نمی‌توانست این همه جزئیات یادش مانده باشد.)
ادامه‌ی داستان در یک استعاره‌‌ی دم‌دستی غرق می‌شود. نویسنده خواسته تا با ایجاد این استعاره‌‌ی ضعیف، دو ضلع موازی در داستان ایجاد کند تا داستان را به یک نقطه‌ای رهنمون کند که معنایی حسابی درست کند که واقعا نوشته را با این کارش متلاشی کرده است.
مژگان بالاخره می‌رسد و با پسرش در اتومبیل  دیدار می‌کند. صحنه‌‌ای بسیار کسالت‌‌آور و فاقد دیالوگ‌هایی قوی. مژگان یک عکس از مجله را به پسرش نشان می‌دهد.
(مژگان گفت: اینجا رو نگاه کن." یک عکس بود از آسمان. آسمان شب که پر از ستاره بود و یک ماه کامل. گفت: " اهل ستاره دیدن هستی؟" نبودم. مژگان دست کشید روی تای وسط کاغذ که ماه را از وسط نصف کرده بود و تعریف کرد: "اینجا نوشته ستاره‌هایی که ما توی آسمون می‌بینیم یا اون شهاب‌ها، همون ستاره دنباله‌دارهایی که وقتایی می‌بینیم، هزارسال پیش، پیشتر، چند هزار سال پیش از بین رفتن. اونا چند هزار سال نوری قبل، از بین رفتن، ولی ما هنوز داریم سالم می‌بینیمشون. هنوز نمی‌تونیم از بین رفتنشون رو ببینیم."
سعی کردم چند خط از مطلبی که دورش خط کشیده بود را بخوانم. مژگان دوباره کاغذ را تا کرد. گفت "خیلی عجیبه نه؟" چشم‌هایش خیس شده بودند)
شروع داستان و ضربآهنگ  و پیشینه‌ای که سینا تعریف می‌کند اصلا با این استعاره هماهنگ نیست. توازی ندارد و حلقه‌ای قوی تشکیل نشده است. برای مخاطب جذابیت ندارد. در پایان مادر عکس را به سینا می‌دهد و می‌رود. سینا هم ماشین را روشن می‌کند و دور می‌شود. بله، دست انداختن مخاطب بدون اینکه کشف درستی در داستان رخ داده باشد.
(ماشین را روشن کردم. پاکت را گذاشتم روی داشبورد. سر یکی از پیچ‌ها لیز خورد و افتاد کف ماشین. هوا داشت تاریک می‌شد.)

رحیم رستمی
https://t.me/gogolbooks
Profile Image for Parastoo.
98 reviews467 followers
May 11, 2020
قصه‌ها اغلب خوب و خوشخوان بودند. امیدوارم کتاب بعدی این نویسنده خیلی بهتر از اینها شود.
Displaying 1 - 5 of 5 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.