الیزابت، زن بینوایی که در منطقهی فقیرنشین زندگی میکند، درست زمانی که شوهرش را در یک سانحه از دست داده، پسری به دنیا میآورد که اسمش را «آگوستوس» میگذارد. این زن فقیر همسایهای دارد بسیار مهربان که دیوار به دیوار اتاق الیزابت زندگی میکند. این مرد مرموز، بهعنوان پدرخواندهی آگوستوس در جشن تولد نوزاد شرکت میکند و پس از پایان مراسم از الیزابت میخواهد که شبهنگام، زمانی که موسیقی آرامبخشی از اتاقش پخش میشود، یک آرزو کند. الیزابت برای انتخاب آرزویش دچار سردرگمی میشود، اما سرانجام آرزو میکند که فرزندش محبوب همه باشد. آگوستوس سالبهسال زیباتر و محبوبتر میشود و محبوبیتی جادویی پیدا میکند؛ طوری که هیچکس نمیتواند خطاها و ایرادها و رفتارهای بد او را ببیند. این مسئله باعث ناراحتی الیزابت میشود، ولی آگوستوس دربرابر اعتراضهای مادرش با خشم و عصبانیت برخورد می کند؛ تا اینکه تحمل مادر در برابر رفتارهای او به پایان میرسد. آگوستوس، بهتدبیر پدرخواندهاش، به مدرسهای شبانهروزی در پاریس فرستاده میشود، اما مدرسه را نیمهکاره رها کرده و بهدنبال کلاهبرداری و کارهای ناروا میرود... .
Many works, including Siddhartha (1922) and Steppenwolf (1927), of German-born Swiss writer Hermann Hesse concern the struggle of the individual to find wholeness and meaning in life; he won the Nobel Prize for literature in 1946.
Other best-known works of this poet, novelist, and painter include The Glass Bead Game, which, also known as Magister Ludi, explore a search of an individual for spirituality outside society.
In his time, Hesse was a popular and influential author in the German-speaking world; worldwide fame only came later. Young Germans desiring a different and more "natural" way of life at the time of great economic and technological progress in the country, received enthusiastically Peter Camenzind, first great novel of Hesse.
Throughout Germany, people named many schools. In 1964, people founded the Calwer Hermann-Hesse-Preis, awarded biennially, alternately to a German-language literary journal or to the translator of work of Hesse to a foreign language. The city of Karlsruhe, Germany, also associates a Hermann Hesse prize.
یادم اومد اگه اشتباه نکنم، پارسال همین موقع ها بود که کتاب صوتی "آگوستوس" از هرمان هسه رو از اَپ ایران صدا گوش دادم. (اولین کتاب صوتی ای که با این اَپ شروع کردم) این نویسنده از سالها پیش منو با کتاب "دمیان" مجذوب خودش کرده. در مورد "آگوستوس" هم می تونم بگم، هم صدای گوینده ها جذاب بود و هم داستان جادویی. طوری که هنوز به یاد آواز فرشته ها میوفتم..
ناراحتم که کمتر از این شاهکار ساده ی هرمان هسه صحبت میشه. اول فکر میکردک اگه فرزندی داشتم براش ارزو میکردم که خیلی زود بفهمه که معنای وجود این دنیا چیه. اما در پایان فهمیدم هیچ ارزوی خوبی وجود نداره و نکته کل داستان برای من تنها همینه و بس.
یه داستانِ نه چندان شناخته شده از هرمان هسه. داستان پسر بچه ای که به شبِ به دنیا آمدنش پدرخوانده اش به مادرش میگه در فلان زمان که موسیقی از اتاق من پخش میشه برای فرزندت آرزویی بکن. مادر هم بعد از کلی فکر کردن تصمیم میگیره که آرزو کنه پسرش محبوبِ همه بشه. این آرزو همانا و شروع داستانهای زندگی این پسرک همانا...
در کل کتاب جالبیه. من اولین کتابی بود که از هرمان هسه میخواندم و شروع خوبی بود برای آشنایی با سبک و نثر نویسنده.
اولش فکر کردم اگه فرزندی داشتم و میتونستم براش آرزویی کنم من چی رو انتخاب میکردم به خودم وقت دادم تا آخر داستان بهش فکر کنم و خب به این نتیجه رسیدم کمال هرچیزی رو خواستن در واقع واسش نفرین میشد. هسه نشون میده که «دوستداشتنی بودن از طرف همه»، بهجای اینکه خوشبختی بیاره، باعث گم شدن آدم میشه. چون وقتی برای همه خوبی، کمکم هیچی برای خودت نمیمونه. تو میشی یه آینه؛ فقط بازتابِ خواستههای بقیه. و هیچ آینهای نمیتونه خودش رو ببینه.
Simple,effective prose.beautifully translated. A meaningful story conveying most of what is importantly in life - that takes half an hour to read. No wonder he got a Nobel prize