اما مندنیپور شیراز بود. گاهبهگاه که به تهران میآمد، در جلسههای پنجشنبه شرکت میکرد. در این جلسهها داستاننویسان داستان میخواندند یا شاعران شعر، و بعد بحث و بررسی بود. گاه هم از زبان بزرگان دعوت میشد به مناسبت انتشار کتابشان و باز بحث بود و بررسی. پس آن رابطه با مندنیپور که گلشیری داشت، بیشتر سوای این جلسات شکل گرفت. عمیق هم شد، به سبب آنکه جنس نگاه مندنیپور با گلشیری نزدیک بود. سبک مقصودم نیست، جنس نگاه مقصودم است، جدی گرفتن ادبیات، داستان، زبان، شکل دادن به ذهن. تفاوت البته داشتند که طبیعی است و چه خوب. از لحاظ شخصیت اما، شاید تفاوتشان بسیار بود. مندنیپور ظریف و حساس بود، گلهمند بود بیشتر وقتها از روزگار و رفقای دوروبرش. گلشیری پوستکلفتتر بود، زمانه آبدادهاش کرده بود و البته اختلاف سنیشان را هم باید در نظر گرفت. مندنیپور اما در سالهای بعد، به رغم آن روحیهای که داشت، مجلهای هم به راه انداخت که باز پوست خیلی کلفت میخواهد، برای همین مدام تلختر و تلختر شد، تا جایی که تاب نیاورد. فرزانه طاهری
Shahriar Mandanipour is an award-winning Iranian novelist in modern Persian literature and is now a well-known international writer. He won the Mehregan Award for the best Iranian children's novel of 2004; the Golden Tablet Award for best fiction of the past 20 years in Iran, 1998; and Best Film Critique at the Press Festival in Tehran (1994). Mandanipour "was prohibited from publishing his fiction in his native country between 1992 and 1997. He came to the United States in 2006, as an International Writers Project Fellow at Brown University, and stayed in America."
سکوت موهبتی است، سکوت دیگران، اما از صداهای زندانی، درون کاسهی سر هرگز رهایی نیست،همیشه هستند،همینکه صداهای بیرون خفتند، همینکه حنجره قرار یافت،شنیده میشوند، مثل زمزمهای که همیشه در مه هست، مثل زق زقی که در اعماق آب میجوشد.
یک سفر سریع به تهران، کتابی که اتفاقی با آن مواجه شدم و خوانشی سریع بود. حس میکردم فرم داستاننویسی و بازیهای زبانی بر محتوای داستان و روایت آن ارجحیت پیداکرده و شبیه به اثری تجربی یا نوآورانه برای نویسنده شده که بدون وجود یک داستان محکم، کل کار عقیم مانده و سختخوان شدهاست
تنها حس خوب را از داستان آخر یعنی "هنگام" گرفتم که شاید اگر در ادبیات ژاپن جای میگرفت، تبدیل به مانگایی مخوف میشد!
نویسنده، بیشتر درگیر لفاظی و زیبانویسی است تا داستانپردازی. فهم ارتباط شخصیتها و کنشها بهدلیل همین تأکید بیشازحد بر زبان، سخت و ناممکن شده است. فقط دو داستان «سنگ» و «سارای پنجشنیه» از این ویژگی مستثنا است. البته همین لفظپردازی هم توانایی تحسینبرانگیز نویسنده را میرساند؛ اما گمان میکنم در این کتاب کمی دراینباره زیادهروی شده است.
" من خسته ام، از وقتی که برگشته ایم، همینطور خسته مانده ام، سردم است با هزارلا روانداز گرم نمی شوم، فقط اگر می شد که بخوابم، از این خوابهای شبانه ای که تا صبح فاصله ای ندارند، و همه دارند.. نه« ها» چه می دانم، چطور است که بعضی حیوانات یک فصل می خوابند، گوشه ی امنی پیدا می کنند و آنجا وقتی بیرون باد هست و خشکی و سرما؛ تا روبراه شدن اوضاع، تا بعد که بشود دوباره در وفور و خواب خوب و آفتاب زندگی کرد، می خوابند و همه ی این مدت از ذخیره ی چربیشان استفاده می کنند، من اگر می شد با این خستگی رطوبتی که به استخوانهایم رسیده، این روزها را سر کنم، شاید بعدا برایم فرجی بشود."
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، اینها کارهایی ست که بیشتر دوستشان داشته ام. از این مکان از قاضی ربیحاوی/ دیوان سومنات از ابوتراب خسروی / جامه به خوناب از رضا جولایی/ خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ از ایرج صغیری / نیمه ی غایب از حسین سناپور/ پرنده ی من از فریبا وفی/ رنگ کلاغ از فرهاد بردبار/ راز کوچک و داستان های دیگر از فرخنده آقایی/ سیاسنبو از محمدرضا صفدری / سوء قصد به ذات همایونی از رضا جولایی/ سلام خانم جنیفر لوپز از چیستا یثربی و... کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام. از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم. برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است.
MrsAcedia: ▪️هشتُمین روز زمین؛ شهریارِ مندَنیپور •{سَنگ} در ویرانی دیگر هیچ نیست، حِقارتِ شکست هَم نیست، شُکوهِ ویرانیست ~ مَن حس کردم، که شَب ُ دشت ُ رشتههایِ نورِ سرد او را از هرچه ُ هرجا که قبلاً بوده، کنده ُ رها ساخته. ~ گِردابی در سَرَم، هرآنچه که در آن بود، فُرو میکشید به حَلقَم! ننشستم، اُفتادم. شَهابی به قصد ِ کُشت طرفِ زمین کمانه کرد ُ سوخت؛ ~ من به انبوه ِ شَبپرّههایی که بیتابانه خود را به نورافکنها میکوفتَند، نگاه میکردم ~ کسی چه میداند که ورایِ حلقهی نیمهروشن ِ اطراف ِ ما، در لایههایِ تاریکی و اوهامِ هزارساله، چه گذشته است ُ چه بایَد بگذرد؟ کسی چه میداند که در کُدام لحظهی این آینهی هزار وَجه، منعکس شُده و شکستهاست؟! ~ ولی حالا شَبها مینویسَم، به لحاظِ اینکه در شَب، هَمه، حتّا چشمهای شیشهای، که هرگز پلک نمیزنند در خوابَند وَ فُرصَتهایی بیدغدَغه ُ بیسُکوتِ دلآزاری نصیب ِ آدم میشود؛
•{هشتُمین روز ِ زمین} من خستهام، از وقتی که برگشتهایم، همینطور خَسته ماندهام، سردم است ُ با هِزارلا رواَنداز گرم نمیشوم، فقط اگر میشُد که بخوابَم، از این خوابهایِ شَبانهای که تا صُبح فاصلهای ندارند، و همه دارند.. نه« ها» چه میدانم، چطور است که بعضی حیوانات یک فَصل میخوابند، گوشهی امنی پیدا میکنند و آنجا وقتی بیرون باد هست و خشکی و سرما؛ تا روبِراه شدن ِ اوضاع، تا بعد که بشود دوباره در وفور و خوابِ خوب و آفتاب زندگی کرد، میخوابند و همهی این مدت از ذخیرهی چربیشان استفاده میکنند، من اگر میشد با این خستگی ُ رطوبَتی که به اُستخوانهایم رسیده، این روزها را سر کنم، شاید بعداً برایم فرجی بشود. ~ تاریکی کَبَره میبندد و آدم خیال میکند به تنش مالیده میشود و سیاهش میکند. ~ اَز اینها گُذَشته، از گُفتَن ُ خواستن ُ به یادآوردناَش وَ دوباره گُفتَن؛
•{سارایِ پَنجشنبه} رَگههایِ آب رویِ شیشهها، به هَم پیوَستهاند وَ هنوز باران میبارَد ~ وَ او حالا با سَرانگشت، رَگهها را دُنبال میکند تا محلّ ِ تلاقیشان و وقتی شیشهها بُخار بگیرَند، بَر آنها خط میکشد، شِکلی که ناتَمام میگُذارداَش و شِتابزَده میرود. ~ وَلی نمیشود با او دَعوا کرد، چون میخندد، چون یادش میرود که چِرا با او دَعوا میکنی؟! ~ درست یکسال میشد که پاهایِ من در پشتِ ذهاب افتادهاند: زیرِ باران، در معرضِ باد، رویش علفهای کوتاهِ عمرِ بهاری و آفتابِ گرمِ تابستانش و خوراکی برای سگهای وحشی که مینها را بو میکشند و هیچوقت از روی آنها رد نمیشوند، حالا استخوانهایی آنجا سفید و پاک شُده از گوشت ُ نیمهتمام، یا اگر کسی آن را دفن کرده باشد، تَنها بدون ِبقیهی من... ~ تو نگاهِ عجیب ُ غریبی داری، نه که فکر کنی چشمهایت قشنگند، ولی نگاهت سرگردان است، مه گرفته است.. ~ صورَتَش را به شیشه میچَسباند، گردناَش در شانههایَش فُرورَفته، اگر بلرزَند، اگر این شانهها بلرزَند، پُشت به من وُ صدایِ هِقهِقاَش را تویِ دستهاش خفه کند... ~ همیشه! همیشه اگر همیشه بود، با اطمینانِ خاطِری که پس و پناهایش به کمین نشسته، چقدر راحت بودیم.
•{هِنگام} باد میبَرَد راه را؛ ~ سُکوت موهِبَتیست، سُکوتِ دیگران، امّا از صداهایِ زِندانی، درونِ کاسهی سَر هرگز رهایی نیست، هَمیشه هستند، هَمینکه صِداهایِ بیرون خُفتَند، هَمینکه حَنجَره قَرار یافت، شِنیده میشَوند، مثلِ زمزِمهای که هَمیشه در مه هست، مثل ِ زقزقی که در اعماقِ آب میجوشَد؛ ~ دلم میخواست با او میخوابیدَم ُ از عِشقورزیم میمُرد. ~ تو مَرا نِشان بده، بتارانَم با آن دَستها که حِیفِشان است؛ ~ این اِحساسی تازهنفس و حریص است که تَجرُبه نشده و میگریزانَد دور، دور از اینجا، وَقتی که آدم میفهمَد همهی حِسهایَش به او دُروغ گُفتهاند و باید بگریزد از ترسِ خودَش به جایی که دیگران نرفتهاند ُ هیچجایی نیست، زَمین فُرو میبلعد، دریا امان نمیدهد و انسان خیانَت میکند و فقط یک دهانهای تاریک است، خنک و وسوسهای آبهایِ راکِد و سبزِ زهدانِ زمان... ~ یأسآورترین زیبایی را داشت... ~ ماهِ لعنتی زرد ُ کدر میتابد، سیرسیرکهایِ نفرینگو انگار ستارههایِ مستعمل را خَطاب میکنند، بهار دارَد میمیرَد؛ ~ بروم، چون این خاک سینهاَم را زَخم میکند تا میخزم ُ مهتاب میسوزانَدَم و نمیتوانم نفس بکشم و نمیتوانم بایستَم چون زانوهایَ�� در رَختهایم مانده وَ خاک شده وَ نیست رختهایَم، چون خاک بویِ پشیمانی بوی ِ آب نمیدهد وَ آب جوهرِ داناییست... ~ دنیا تسخیر شدهی جنون ِ رازهایِ سر به مُهر است و این دیگر من نیستم که من خوابِ این برکه هستم و خوابگردها و خوابگوها محاصرهام کردهاند و همهی اعترافات ِ مرده از مساماتم بیرون میزند، حبابها رویِ پوستم و در بُن ِ موهایِ تنم میجوشند؛ ~ اما من اشباع شدهام از زمزمههای شبانه و مرگ هم پچپچه میکند ... ~ هیچکس، هیچوقت نمیمیرَد، هر کی میمیرد، بخار میشود، آدمهای خوب، بوهایِ خوب میشوند، بوی ِ شیرهی بهارگندُم، آبِ روان، بویِ گلِ ابریشَمی که تووی لار بوییدم، گُلاب، بیدمِشک آدمهای بدکرده... من چقدر عمر کردهام، چند بهار است که رویِ این یِک پا دايم رفتهام و آمدهام وَ فقط آدم مانده از من... ~ پس مرگ اینطورَست، هیچ دردی نیست، هیچ سَبکی ِ راحتکنندهای، آدم همهچیز را میفهمد، پشت این پردهی مات، که مثلِ دمهی دریاست، وقتی که میبرند جنازهی آدم را، میبرند خاکم کنند؛ ~ من میدانم زبان ِ هر هواییرا؛ ~ مَن همهجا بودهاَم ُ هیچجا جایِ من نبوده، زمین پایِ مرا تارانده، هَوا از اطرافَم خالی شُده؛ ~ برای ِ این نمُردم که همهی اسرار را تووی دلم تپاندم و بروز ندادم، باید همهشان را در بریزَم؛ ~ وَ سر رویِ زانویِ مادرم میگذاشتهام و بالِ چادر رویم کشیدهمیشُدهاست و خوابِ گرمِ سینهی خود را میکِشیدهاَم توو وَ همینطور که پِلک میزنم، میبینم هزاران روزَن ِ نور، از تار ُ پودِ چادُر میتابَد؛ ~ آنقدر که اَبرهایِ فَصلهایِ سرد در چشمهایَش رُسوب میکنند ُ میخندد، برایِ نخستین بار میخوند چرا که هیچجا را نمیبیند و میتواند با پِلکهایِ باز هم خواب ببیند ~ دستم رویِ سینهاَت، نَفَسنَفَسهایت، لرزهها و دَمایِ زنده بودن ِ سالم، سفت ُ لطیف فراموش کُن بودنِ مرا، اگر روزی نیامدم، تا من هرجا که باشم بمیرَم از خیالِ دستِ دیگری بر سینهات؛ ~ میخواهَم شُرّ ِ عرق، در شیارِ کمرگاهت، که لغزانیِ بوییدنِ تو را دارَد و چشمِ شوم در گودایِ زیرِ گلویَت، در امتداد ناوهی دو نارست که هرگز کودکی در اوّلین نوشِ خود نبلعیدِشان و حسّ ِ خنکای کفِ پاهایت، رویِ گردهی ساق، میخواهم و خیال فراموش نمیکند و آب از آغوشم میلغزد ُ میگریزی ُ پناهم نمیدهی؛ ~ امیدهایت را برای ِ من گذاشتی ُ محو شدی که چه؟ که من معنایی باشم بین ِ دو شکست؟! ~ و من نمیدانستم، ابدیت به ازل میپیوندد وقتیکه آدم قرار سکون را ابداع میکند ~
آقاي (شهريار مندنيپور) در ۲۶ بهمن ۱۳۳۵ در شیراز به دنیا آمد. نخستین مجموعه داستان او به نام سایههای غار در سال ۱۳۶۸ منتشر شد. وی مدتها سردبیر هفتهنامهي توقیف شده (عصر پنجشنبه) بود و هم اکنون برای بورسی تحصیلی در امریکا به سر میبرد آقاي (مندنی پور) از مهمترین نویسندگان نسل سوم داستاننویسی ایرانی به شمار ميرود که داستانهایش به لحاظ فرم و زبان از اهمیت قابل توجهی برخوردار است ايشان صاحب دو فرزند یکی پسر و دیگری دختر می باشند
هر داستان بر دو پایه اصلی استوار است: قصه (پیرنگ) و زبان قصه روال داستان است، سیر اتفاقات را میسازد، اینکه سرنوشت یک شخصیت چه خواهد شد و پیام این سرنوشت چیست در لایههای مختلف قصه جایگذاری میشوند. زبان، شیوه بیان قصه است. نویسندگان مختلف در شیوه بیان و نوع دید با یکدیگر تفاوت دارند و گاها این تفاوت به حدی است که سبب میشود یک ماجرا را به شیوههایی کاملا متفاوت روایت کنند. صادق هدایت، هوشنگ گلشیری و هرمز شهدادی از پیشگامان بهکارگیری شیوههای نو زبانی در ادبیات فارسی بهشمار میروند.
«هشتمین روز زمین» اثری مدرن است که پیچیدگیهای زبانیاش گاها حوصله خواننده را سرمیبرد و او را به خودنمایی نویسنده ظنین میکند. مندنی پور سعی دارد توازن بین قصه و زبان را در داستانهایش حفظ کند اما ناکام است. گاها بین خطهای داستان گم میشویم، زمان و شخصیتها را از یاد میبریم و سنگینی کلمات ناآشنا آزارمان میدهد. با این حال قدرت ادبی نویسنده کاملا آشکار و برجسته است.
خواندن این کتاب، صرفا به کتابخوانهای حرفهای و عاشقان نویسندگی توصیه میشود. اگر به دنبال داستانی زیبا و پرگره هستید، « هشتمین روز زمین» چیزی برایتان نخواهد داشت.