بیژن الهی (زادهٔ تیر ۱۳۲۴ – درگذشتهٔ ۱۰ آذر ۱۳۸۹ در تهران) شاعر، مترجم و نقاش ایرانی بود. الهی در ابتدای دههٔ ۴۰، با حضور در محافل شعری و چاپ اشعاری در مجلهٔ جزوهٔ شعر، که اسماعیل نوریعلاء در قطع دفتر مشق مدرسه درمیآورد و به قولی پیشتازترین صحنه شعر آن دوره بود، به تبیین فضاهای شعری خود دست یازید. تأثیر شعر الهی بر شاعران این جزوه، را می توان نظیر همان تأثیر غیرمحسوسی دانست که ازرا پاوند بر جُنگ سوررئالیستها داشت. الهی به دلایل نامعلوم، پس از بازگشت از سفر، دایرهٔ رفاقتهای گروهی و حضور در مجامع ادبی را ترک کرد. بیژن الهی مدتی همسر غزاله علیزاده، نویسنده، و مدتی همسر ژاله کاظمی بود
او در عصر سهشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ در ۶۵ سالگی در تهران بر اثر عارضه قلبی درگذشت
Bijan Elahi was the only child born into the affluent family of ʿAli Moḥammad and Qodsi Elahi. He abandoned his secondary education at Alborz College, during his senior year and didn’t return to a formal educational setting again. While in high school he also attended the painting classes of Javād Ḥamidi (1919-2002), and became familiarized with the modern art movement in vogue in the West. With Ḥamidi’s encouragement, he submitted several of his paintings to a biennale in France where two of them were published in the booklet of the biennale (Asadi Kiāras, 2013, pp.11-12). Although his involvement with the canvas came soon to an end, it had a direct impact on his aesthetics as a poet (Aṣlāni, p. 133)
Elahi married the novelist Ghazaleh Alizadeh, in 1969 (Figure 3). The marriage, which did not last long, provided Elahi his only child, a daughter, Salmeh, born in 1971. He married Žāleh Kāẓemi, a television producer and news anchor in 1988. The marriage ended in divorce in 2000.
In the last three decades of his life, Elahi increasingly immersed himself in Sufism, and took a leave from all literary circles, choosing a life of solitude into which only a few close friends were invited. He died on 1 December 2010 of heart failure. In accordance to his final wishes, he was buried in a small village near Marzan Ābād, in northern Iran, during which, according to Elahi’s will no recording devices were to be allowed. Masʿoud Kimiāʾi, the noted director, and Elahi’s life long friend who had intended to document the burial, deferred to Elahi’s wishes. Šamim Bahār, art critic, storywriter and Elahi’s colleague in Fifty-one Publications (Entešārāt-e Panjāh o yek), was appointed by Elahi as his executor to oversee the publication of his manuscripts
کاش نامش این نبود و نام کتاب را نه خود الهی که بعدتر (برداشته از سطری در شعر «طاعون») بر کتاب گذاشتهاند و عجیب است که در فیپا هنوز آمده «چهارشنبهخاکستر، ارض موات [ناتمام]». یعنی اول دو تا الیوتها بوده و بعد رستان اضافه شده و بعدتر نام انتخاب شده؟ بگذریم از اینکه در «اشاره»ی کتاب مأخذ شعر «طاعون» نیز خود غلط است و و این شعر در کتاب جوانیها آمده و نه دیدن. بگذریم. شاید هم زمان که بگذرد بگوییم «عجب اسمی!» کتاب دو دفتر دارد: اولی ترجمهی تمامِ چهارشنبه-خاکستر و برگردان ناتمامِ ارض موات هردو ذیلِ عنوانِ «چهارشنبه خاکستر»؛ دفتر دوم همان ضمیمهی درخشان شمارهی سوم این شماره با تأخیر است، «یکی نقل دارد یکی نه» که «مناعی»ِ حلاجی نقل ندارد و «سیرانو دو برژراک [لمعاتی از نمایشِ رُستان با نقل قصهاش تا پایان]» که خیلی نقل دارد و خوب هم نقل دارد. «چهارشنبه-خاکستر» الیوت (منطبق بر چاپِ مرکز نشر سپهر سپهر به تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۵۱ و در ۴۸ صفحه، شامل اشاره، متن ترجمهی شعر و پانویسهای ۴۹تایی، با آن جلد کرافتِ خارجی و طرحِ سادهی تکرارنشدنیاش)، که نخستین بار با نام مستعار فرهاد سامان در اندیشه و هنر به سال ۱۳۵۱ منتشر شد، تا جایی که دیدم، جز خُردهاصلاحاتی که لابد خودِ مترجم اعمال کرده و تصحیح بعضی اتفاقاتِ چاپِ مرکز نشر سپهر، همان است و حذفیات هم ندارد و جز دُرُشتیِ زیادهی خطِ متنِ ترجمه (که در میشو هم دیدیم) چیزی ندارد. خواندنی و دیدنی. چهارشنبه-خاکستر جز اینکه در فهمِ شیوهی سرراست الهی در ترجمه به کار میآید به کارِ شناختنِ گرایش الهی به بعضی شعرها میخورد، در هر زبانی که باشد، با خطابها و رعشههایی که فرود میآیند و لاجرم از «ستایش» به «تضرع» آغاز میکنند و آخرسر به «دعا» و باز «خطاب» ختم میشوند: «و بگذار بانگ من فرا توآید.». مترجم در پانویسها همهجا «ویرایشی» را کرده «ویرایهای». این هم نکتهی ویرایشی! بعد، «ارض موات» که ناتمام است و «با درز و دوز از الیوت، از روی Waste land» فراهم شده، در ۵ فرگرد، سطرهای یک تا ۱۳۸ شعر معروفِ الیوت است که ختم میشود به اینجا که «شطرنج میزنیم و پلکِ نداری / برهم میافشُریم دلواپسِ تقَهیی بر دَر..»، بی پیش یا پانویسی، و فقط ذکر مجدد یادداشت کوتاهی که در این شماره با تأخیر ۶ هم آمده بود: «همان بهار ۸۴ ساختم، ابتدا کنج اتاقی در بیمارستان توس ... در حالتی که دل از زندگی برداشته بودم بی یأس.» ولی متنِ اصلیِ ترجمه کاملتر از آن است که در چاپ قبلی در این شماره با تأخیر ۶ دیده بودیم. و چقدر بدبیراه دیدم این سالها که بابتِ این ترجمه نثار الهی کردند. یعنی وقتی که حوصلهی خواندن و ترسیم تصویرِ کاملی از چهرهی شاعری و مترجمی و پژوهشگریِ بیژن الهی نداری و یا از سرِ چیز دیگریش کینهای میپروری بی که بگویی، برمیداری «پل خواجو» و «کلیسای وانک» و «دشت گرگان» این ترجمه را دست میاندازی که خودش به عمد میگوید «ساختم» و از نوع «محاکات تشبه به غیر» است و تا زنده بود هم جایی چیزی ازش چاپ نکرد؛ ولی اتفاقن بنده فکر میکنم خیلی هم کار خوبیست و خیلی هم به درد میخورد و جاهاییش را از حفظم؛ خلاف مثلن هلدرلین الهی که اولها دوستش داشتم بعد دیدم به قولِ خودش «متعلقِ شعر فارسی» نشده... این از دفتر اول. دفتر دوم «یکی نقل دارد، یکی نه» همیشه عزیزِ کتابخانه و ذهن من بوده است. چندماه پیش جایی راجع به همین دفتر نوشتم:
این شماره با تأخیر ۳ ضمیمهای کار بیژن الهی دارد که اعتراف کنم پیش چشمم عزیزترین ترجمهی اوست: «یکی نقل دارد، یکی نه» ـــ که مشتمل بر دو بخش است: «مَناعی» که میگویند آخرین چیزیست که شبِ آخر بر زبانِ او رفت و آن یکیست که نقل ندارد، یعنی هیچ زیرنویس و پانویس و توضیحی ندارد جز اینکه کار ۱۳۶۱ است و یک واریاسیون است به معنای موسیقیایی و اینکه یای وصلی را با یای اصلی همقافیه کرده آقای الهی؛ دیگری «سیرانو دو برژراک» (لمعاتِ نمایش رُستان، با نقلِ قصهاش تا پایان) [که این یکی نقل دارد، زیاد هم دارد، خیلی زیاد هم دارد، خیلی خوب هم دارد] و این هر دو در جای خود کارهای وحشتناکی هستند. همیشه سعی میکنم با کلماتی چیز بنویسم که روشن و ابطالپذیر باشد ولی این دو حقیقتاً وحشتناکند. الهی خود در چند جمله مینویسد: «این لمعات (highlights) ــ کار مردادِ ۷۷ ــ شاید ضمناً به دردِ این بخورد که در فیلمنامهای بگنجانند حول و حوشِ تمرین برای اجرای سیرانو دوبرژراک بر صحنهی ایرانی، فیلمنامهیی که ماجرایی عاشقانه را به موازاتِ داستانِ نمایش پیش ببرد. میتواند فرضاً در زندگیی عبدالحسینِ نوشین اتفاق افتاده باشد، و اینکه با عزیمتِ اضطراریش نمایش دیگر روی صحنه نمیآید. هیچوقت...» یعنی چشم به اجرا داشته و فرازهایی ترجمه کرده به شکلی منظوم و فرازهایی را شرح داده به اختصار، و زبان و ارجاعات و طرز کار بیژن در هردوی اینها چیزیست که آدم را یاد میرزا حبیب اصفهانی میاندازد، صد سالی بعد، در کمال هوشیاری و آگاهی به شیوهی قدما و معاصرین و غربیان و شرقیان، نه از سر تفنن. حیف که تلف ایام شده فعلن این مترجم و شاعر غریب. ذبح شده و به قول خودش «ملعبه» شده و «مطالعه» نه ــ چنان که در یادداشتش بر شرح غزل حافظ در اینشمارهباتأخیر۷ میتوانید بخوانید. وسواس الهی و شوقِ زندهیاد محمد زهرایی باعث میشود این ضمیمه در کارگاه کارنامهی آن سالها بسته شود، حدود سال ۱۳۸۳ و بسیار چشمنواز و دقیق و ظریف در خطنگاری و شکل حروف و فواصل و سواد و بیاض صفحات و اندازهی حروف و اعداد و پانویسها و ترکیببندی... حیف که این انگار تنها تجربهی مشترک این دو نفر است.
چیزی نمیتوانم اضافه کنم جز اینکه آن ظریفکاریهای محمد زهرایی در این چاپ خُب نیست و جور دیگری بسته شده و دوم اینکه این دفتر تقدیم است به «ژاله کاظمی» همسر الهی، که دهسالی پیش از چاپِ آن ضمیمه به دیار سایهها رفته بود. نمیخواهم بیشتفسیری پیشه کنم ولی ببینید آخر، در نمایشِ رُستان چه چیزیست که بیژن این کار را تقدیم کرده به ژاله: سیرانو دو برژراک «رب السیف و القلم» است ولی چهرهای دارد نه زیبا و دماغی بزرگ که پیشپیشِ او در حرکت است، سیرانو از عشقش به رکسانه میگذرد و کتمان میکند و «صدای» کریستاننامی میشود که عاشق رکسانه است، به جای او نامه مینویسد، به جایش ــدر صحنهی بالکنــ سخنهای نهان و عاشقانه میگوید، و خلاصه میشود «حنجره»ی آن تمثال زیبایی که کریستان دارد. لابد میدانید که ژاله دوبلور قهاری بود.
فارغ از این پرسش که «آیا نیازی به ترجمهی شأن به شأن یا برگردانِ با درز و دوز هست اصلاً؟»، باید اقرار داشت که این کار کارِ هرکسی نیست. فارغ از اینکه از بیژن الهی خوشم میآید، فکر میکنم «اهمیّتِ» خواندناش در همین است.
پیشنوشت: این کتاب شامل دو بخشه. چهارشنبهی خاکستر و ارض موات از الیوت و سیرانو دو برژراک از رستان که البته بعد از خوندنش برام سواله که جز بخش چهارشنبهی خاکستر بقیهش چقدر با نویسندههایی که اسمشون اومد، مرتبطه سابقا چهارشنبهی خاکستر و ارض موات در کتاب جدایی به نام چهارشنبهی خاکستر چاپ شده بود اما بعید میدونم دیگه به صورت مجزا منتشر بشه. از طرفی انتخاب نام این کتاب هم کمی با بیسلیقگی همراه بوده که این دیگه کاملا نظر شخصیمه
از بین کارای این مجموعه، برگردان چهارشنبهی خاکستر خیلی خوبه و از اون بهتر یادداشتها و حاشیهنویسیهاییه که الهی از کتاب مقدس جمعآوری کرده و متن رو بسیار قابلفهم و به خواننده نزدیک میکنه. بخش بعدی این کتاب ارض مواته که ذکر شده با در و دوز (!) از الیوت که ترجمه و تلخیصی ناتمامه و نمایشنامهای از رستان که نمیدونم چرا برای اونم ذکر نشده که با تصرف و تلخیصه. این بخش به نظر من خیلی خیلی بد بود. زبان سرگردان و روایت سرگردان شخصی و آمیختگی ناهمگون زبانهای مختلف در هم، خیلی زیاد توی ذوق میزد و برای من تقریبا بیمعنا بود. بدتر اینکه عبارتهایی ترجمه نشده و پانویس نشده لابهلای متن هست که برای من سوال بود به چه هدفی چاپ شدن وقتی خواننده هیچ سرنخی برای فهمش نداره.
در مجموع این کتاب قابل رجوعه البته فقط و فقط برای خوندن متن چهارشنبهی خاکستر ولاغیر.
فقط بخش شعرها رو خوندم و برای همونها هم شروعش کرده بودم. حالا حتماً و امیدوارم در آیندهای نزدیک کتابهای شعر خود بیژن الهی رو هم بخونم. ترجمهی شعرها بسیار بهم چسبید. هر وقت خودم خواستم شعری رو ترجمه کنم هم آخرین الویتم وفاداری به تکبهتک ترجمهکردن کلمات بود؛ در عوض مهمترین هدفم ترجمهی درستترین حسی بود که از شعر دریافت میکردم. شعرهایی که ترجمهی ماشینی شدن رو دوست ندارم چون شبیه "دوشگرفتن با بارونی" ئه.
با اینکه عاشق آقای الهیام ولی از اون طرف هم عاشق الیوتم، بنابراین نه، همون جمله رابرت فراست که میگه توی ترجمه «شعر» از بین میره...همین جمله درسته، ولی باز هم نبوغ الهی رو میشد دید و نمیشه گفت که لذت نبردم.