اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
من هميشه محکومم به اینکه وسط کتاب خوندن و موسیقی گوش کردن فکرم به هزار جا بره و به همه چی فکر کنم جز اون که دارم میخونم و میشنوم. اما گاهی این بین، بعضی کتاب ها و موسیقی ها کاری میکنند که دچار به فراموشی میشم. یادم ميره الان صبحِ یا شب؟ هوا سردِ یا گرم؟ الان کجا نشستم؟ اصلا الان دارم چیکار میکنم؟ و بعد به خودم ميام و میبینم صد صفحه از کتاب رو خوندم یا ده دقیقه است آهنگ تموم شده ولی من هنوز توی خلسه ام،گيجم و وقتی بهش فکر میکنم انگار تنها چند ثانیه گذشته. مثل سفر در زمان می مونه، یکدفعه میبینی رفتی قبل انقلاب توی یک کوچه از محله ی قدیمی تهرون، روی یک صندلی نشستی و به زندگی دو تا خانواده نگاه میکنی. ميآيند میروند حرف میزنند دعوا میکنند و تو همان جا نشستی و داری تماشا میکنی، و اونجا هيچ چيز برات مهم نیست اینکه کی هستی؟ کجا هستی؟ فقط محو تماشایی.....
-با من؟ با پدرت اینجوری حرف میزنی مردکه مهمل؟ -تو به من چی دادی؟ -من به تو زندگی دادم بد مروت. -من تف میکنم به او زندگی. لعنت به این زندگی! لعنت به همه شماها!
همان نمایشنامهی ارثیهی ایرانی است با پایانی متفاوت و البته چند تغییر نام، که ضرورتش را نفهمیدم. به نظرم آمد که این ورژن نوشته شده بعد از انقلاب اسلامی کمی رنگ و بوی زمانه را هم به خود گرفته، از زن دوم حاج آقا موسی تنها در آخر کتاب و مختصر حرفی به میان میآید، طوریکه بار منفی کمتری دارد، کلا شخصیت حاج آقا در این کار مثبتتر نشان داده شده بود. همینطور دیالوگهای بین شکوه و ملیحه کوتاه و پیرایش شده بود. و در پایان رفتار حسین در این کار کمتر برایم قابل قبول بود، پایان ارثیهی ایرانی را معقولتر و محتملتر دیدم. - دو و نیم ستاره برای این کار مناسب بود.
« بله ، این جوریه که ما، این جمع نمونه، هرکدوم یه تخم مرغ داغ توی … گذاشتیم و تند و با شکنجه رقص می کنیم؛ تانگو! یه تانگوی وحشیانه، دور یه خونه ی قشنگ نمونه.» "این درام نطفه بلورین ایمان من به حیثیت آدمی است" اکبر رادی خب من نمایشنامه های رادی را بخاطر زبان منحصر بفردش میپسندم.عاشق کلمات خاص و تسلط اش به فرهنگ کوچه بازار هستم. اصلا از خوانش نمایشنامه های او لذت میبرم،خلاص:))).چند سال پیش این نمایشنامه در سالن تاتر شهر اجرا شد و توقیف ان ماجراهایی به پا کرد.همین موجب اشتیاق من شد برای خوانش اثر،چرخ گردون گذشت و در یک شرطبندی و گاو بازی با دوستم!!! در دوران هنوز قرنطینه برای من که برای خیلی ها شده پسا کورونا!!!این نمایشنامه چاپ تمام را برنده شدم.همان نصف روزه کار خوانش اش تمام شد. شخصیت ها برایم زنده بودند.مثلا؛عاشق شخصیت شکوه شدم.شکوه دیوانهء اصل زندگی است. خودش را برخلاف دیگرانی که چسبیده اند به یک خانه،چهار دیواری پوسیده ای که عجیب دلبندش اند، به عقاید پوسیده مانند موسی ها،دیگرانی که چون محسن فقط غر میزنند ودیگرانی چون حسین منت میگذارند و می پوسند میان آن فضای تاریک و غمبار،... چون مادرش،انیس؛ که مدت هاست پوسیده و مرده و جنازه متعفن روح اش را با خود حمل میکند و پدرکه هیچ نیست جز مزوری که بهره می جوید از سنت و دین و ایین تا به مراد خود رسد.محسن برایم نماینده همه که نه؛ خیلی از هم سن و سالهایم بود. محسن ها درک نمی شوند.محسن ها از زمین و زمان گله دارند.محسن ها فقط شاکی اند . و در دور باطل خودشان می دوند و می دوند. در دور باطل شکایت و بی عملی.شکوه اما تن نمی دهد به بازی محسن و حسن و حسین. شکوه میرود ؛برای ساختن زندگی اش. مثل دهه هفتادی هاست برایم شکوه!!:)) مثل اسم اش با عظمت و با شکوه!!!راستش در حال خوانش نمایشنامه یاد اخرین اجرایی افتادم که بخت یاریم کرد و رفتم. اجرای اثری به نام اتینا در سالن نمایش مهرگان. نمایشی،در وصف ایران امروزی مثلا. کمدی بود و صدای خنده ها و نفس ها . تو ذهنم میپیچد. اما راست اش وقتی به بن مایه نمایش در همان حال که می خندیدم ، فکر میکردم از خودم پرسیدم چرا جامعه ایرانی صد ها سال که نه ده ها سال هنوز با یکسری مباحث در حال دست و پنجه نرم کردن است! هنوز مرد و شوهر به زن اش می گوید چرا در مجلس مختلط لباس ات فلان است.!!و هنوز ما به این قبیل نکته ها می خندیم و.... هنوز گیر کردیم در مباحث ازادی شخصی. و پوشش و ..البته میان این اثر و اثر رادی دنیا دنیا فرق است و فاصله،اصلا قصد مقایسه نیست... اما چیزی که رادی نوشت ترسیم جامعه مرده اطرافم است که او سالها پیش ان را دید... درک کرد و هنوز هم شکوه ها هستند هنوز انیس ها و موسی ها جولان می دهند و محسن ها در پستو ها مینشیند به تماشا ، نق زدن.،و شاکی ان از عالم و ادم اصلا،..نمی دانم.... چرا نمی توانیم از میان این همه ،خمودی راه ببریم به جلو .. حرکت کنیم و خودمان را پیدا کنیم؛ چرا جامعه ایرانی مانده این وسط... چرا؟؟؟
دو سه سال پیش نمایشنامهی ارثیهی ایرانی رو خوندم و نوشتم دوست نداشتم، اما امروز که «تانگوی تخممرغ داغ داغ» رو خوندم یه جورایی نظرم عوض شده و شاید علتش گذر زمان باشه... از این ایده که خود نویسنده یکی از نمایشنامههای گذشتهی خودش رو اقتباس کرده خوش اومد... از نظر بینامتنیت میشه به این پی برد که دنیایی که رادی سالها قبل (و پیش از انقلاب) بهش میتازیده، در آینده هم از بین نرفته و دغدغههای یکسانی رو داشته! از طرف دیگه این بار به نمایشنامه به شکلی نمادین نگاه کردم... اگر محسن رو نماد روشنفکر بگیریم (که در تقریباً تمام آثار رادی وجود داره) باید قبول کنیم موسی، نماد مذهبیان، حسین نماد کارگران، انیس زنان سنتی و شکوه زن مدرن و... هستند که درسته کم و کسریهایی دارند اما به هر حال داستان رو پیش میبرند. نمایشنامهی خوبیه اما کاش قبل خواندن و یا شاید اگر عمری بود و تئاتر آزادی داشتیم، دیدنش، ارثیهی ایرانی رو هم خونده باشید.
این دومین کاری بود که از اکبر رادی میخواندم و باید بگویم که نثرش بسیار تأثیرگذار است. شخصیتها، روایتها، دیالوگها، صحنهپردازیها (که اینقدر واضح در متن آمدهاند) واقعا خوبند و من را که بیشتر خوانندهی رمان هستم تا نمایشنامهخوان، بسیار مجذوب خودشان کردهاند. داستان هم حرف ندارد. درست از درون زندگی معمولی و درعینحال پیچیدهی ما مردم ایران بیرون آمده، و اثر و خوانندهی آن رابطهی عمیقی با یکدیگر برقرار میکنند.
روزی که خبردار شدم «تانگوی تخم مرغ داغ» قراره اردیبهشت و خرداد ۹۳ تو تالار وحدت بره روی صحنه، بلافاصله به دوستانم که اون موقعها معمولاً با هم میرفتیم تئاتر خبر دادم، اما خودم هیچوقت فرصت نکردم برم؛ حتی بعد از اون توقیف و رفع توقیف کذایی به علت "صحنههای نامناسب که اکثراً توسط زن اجرا میشود و الفاظ رکیک و اظهارات خلاف موازین اسلامی و عفت عمومی" (به نقل از دادستانی) که باعث شد بیشتر توجهم بهش جلب بشه، با وجود میل باطنی، به دلیل مشغله فراوان در اون برهه به اون چند اجرای بعد از رفع توقیف هم نرسیدم و همیشه یه «حیف شد» کوچیکی از این بابت ته دلم بود؛ تا امروز، که نمایشنامه رو خوندم و اون حسرت جاش رو با ارفاق داد به «خب، چیز خاصی رو از دست ندادم». راستش این اولین دفعهست که نمایشنامهای از رادی رو شخصاً میخونم. تا به امروز آثار رادی رو به واسطهی نمایشهای هادی مرزبان میشناختم و خب "کم و بیش" هر آنچه رو تو سالهای گذشته دیده و شنیده بودم دوست داشتم. اما این اثر به نظرم یه سطح پایینتر از آنچه بود که از رادی در ذهن ساخته بودم. شاید هم اون تصویر به دلیل قدیمی بودن الان چندان معیار مناسبی برای رجوع و قیاس نباشه؛ اگه اشتباه نکنم از اسفند ۹۱ که اجرای مجدد «پلکان» رو تو تئاتر شهر دیدم، دیگه نه کاری از مرزبان دیدم و نه رادی. به هر روی، داستان حول محور "خانوادهی سنتی" میگذره و خب شاید از چنین تمی تو سال ۹۹ دیگه چندان نمیشه انتظار شگفتزده شدن داشت، اما در مقیاس زمان نگارش هم (تابستان ۶۳) به نظر من خیلی حرف جدیدی برای گفتن نداره. حتی بارزترین نکته نمایشنامههای رادی، یعنی تسلط او به ادبیات عامیانه و گویش کوچه و بازار هم در این اثر به نظرم بیش از اندازه پررنگ شده تا جایی که در مواردی ارتباط برقرار کردن باهاش دشوار میشه و رشته کلام از دست میره. در مجموع، چندان دوست نداشتم و پیشنهادش نمیکنم.
این اولین نمایشنامه��ی هست که از اکبر رادی بزرگ خوندم و تازه متوجه شدم چرا رادی یکی از ستونهای نمایشنامهنویسی در ایران هست. جزئیات به کارگرفته، پرداخت مناسب و کمنظیر شخصیتها، تسلط بر گویش تهران قدیم و بسیاری موارد دیگر از جمله مزایای این نمایشنامه بود. اما میتونم بگم بزرگترین مزیت کار رادی پیچیدن دغدغههای افرادی از جنسها و سنین و شخصیتهای متفاوت در لقمههایی ساده و قابل هضم برای مخاطب عام هست. دغدغههای عموما با ریشههایی از جنس اگزیستانسیال. گویا این نمایشنامه نسخه بازنویسیشده نمایشنامه «ارثیه ایرانی» هست و دوباره چند سال بعد باز هم بازنویسی میشه. اجرای صوتی کار توسط نوینکتاب هم درخور و فوقالعاده بود. دم مجریانش گرم.
میخواستم یه شاخه زیتون توی باغچه خودم یادگار بذارم، درخت مقدسی که خداوند به میوهش قسم خورد؛ اما به جای اون شجره طیبه از خونه من یه مار دراومده، و این مار توی اون لانه مرده. حالا من وارث اون لانه هستم، تا با عذابی که روی زمین میکشم، بار گناهان خودمو سبک کنم ... یعنی مَشیت خدا برای من این بود؟ ... این لکهایه که با آب کوثرم شسته نمیشه
اولین اثری بود که از اکبر رادی خوندم. داستان نمایشنامه قصهی تکراری درگیری بین سنت و مدرنیته تو این کشوره. احتمالا توی زمان خودش موضوع کمتر پرداخته شده و حتی شجاعانهای بوده ولی برای من مخاطب که در سال ۴۰۳ باهاش مواجه شدم چیز زیادی نداشت جز تکرار ماجرایی که قبلا توی داستانهای دیگه مشابهش رو زیاد خونده بودم. نسخهی صوتی کتاب رو از نوار گوش دادم. به نظرم خوانش خوبی داشت. "این جوریه که ما این جمع نمونه، هرکدوم یک تخممرغ داغ توی .... گذاشتیم و تند و با شکنجه رقص میکنیم. تانگو، یک تانگو وحشیانه دور یک خانه قشنگ نمونه."
روایتی ساده و دلنشین از دو خانواده سنتی ایرانی یکروزه میشه خوند و تمومش کرد من تجربه زیادی از خوندن نمایش نامه ندارم اما به لحاظ سادگی نثر میتونم به دیگران پیشنهادش کنم.
نمایشنامهنویسهای ایرانی که عمدتن مهجور ماندهاند را باید بشناسیم و بشناسانیم. رادی تسلط کمنظیری به فرهنگ و زبان ایرانی دارد و این را با شخصیتها، دیالوگهای پر از اصطلاح و ضربالمثل و کنایه نشان میدهد، آن هم در بستری که شاید در ظاهر متعلق به چهل پنجاه سال پیش است، اما به واقع گوشهای کاملن ملموس، از زندگی طبقهی متوسط-بازاری-مذهبی ماست.