طاعون ،مرگ سیاه،هنگامه ای مهیب و هولناک زمانی که انسان ها به عمق آسیب پذیری و پوچی وجود خود پی میبرند..در می یابند که آنهمه که می پنداشتند نیستند و خدایانی که به درگاهشان پناه می آورند از شفا عاجز اند..سرنوشت و تقدیر،جز نابودی و مرگی فجیع برای شان ارمغانی ندارد..انسان در می یابد که در جهان تنهاست زمانی که خانواده ش نیز او را رها می کنند..طاعون پرده بر چشمان دردمند بسیاری کشید..افرادی که در بستر مرگی غریبانه ناباورانه روز های سلامتی را به یاد می آوردند..در حالی که بوی مرگ و دود جسد های سوخته مشامشان را پر می کرد اندک امیدی داشتند که نه!من زنده خواهم ماند..هیچ یک زنده نماندند انسان برخاسته از گور مرگ سیاه هر چقدر که به زندگی حریص تر گشت همان اندازه دریافت که در این جهان نجات دهنده ای جز خود ندارد،در برابر مرگی چنین وحشتناک دیگر پندار حیات پسین شیرین کافی نبود..مرگ سیاه به نوعی خاستگاه نامانوس تفکر و انسان مدرن شد