Maurice Polydore Marie Bernard Maeterlinck (also called Count Maeterlinck from 1932) was a Belgian playwright, poet, and essayist who was a Fleming, but wrote in French.
He was awarded the Nobel Prize in Literature in 1911 "in appreciation of his many-sided literary activities, and especially of his dramatic works, which are distinguished by a wealth of imagination and by a poetic fancy, which reveals, sometimes in the guise of a fairy tale, a deep inspiration, while in a mysterious way they appeal to the readers' own feelings and stimulate their imaginations".
The main themes in his work are death and the meaning of life. His plays form an important part of the Symbolist movement.
ذبیح الله منصوری با اینکه صد ها کتاب ترجمه کرده بود ولی تنها در مقدمه ترجمه کتاب های موریس مترلینگ به خودش بالید و گفت که من اولین نفری در ایران هستم که آثار این دانشمند بزرگ و به فارسی ترجمه کردم...
قبل از خوندن کتاب با توجه به مقدمه وادعاهای مترجم تصورش رو هم نمی کردم که انقدر از خوندنش مرارت بکشم. فکر می کردم کتاب فلسفی جالبی درباره خدا و هستی خواهم دید ولی در نهایت با چکیده ای از آثار نویسنده نامی مواجه شدم که به قدری بی ربط و ناشیانه گلچین شده بود که واقعا خوندنش رو تبدیل به زجر کرد. انتظاری که از بحث خدا داشتم مباحث جامع و نکته سنجانه کتابهای داوکینز بود و هستی طبقه بندی و دقت علمی فوق العاده هاوکینگ ولی خوب زهی خیال باطل! از اون جایی که کتاب جسته و گریخته به موضوعات مختلف می پرداخت و از هر مقاله و مبحث یا سخنرانی و کتاب قسمتی رو نقل کرده بود واقعا نمی شد فهمید موضع نویسنده چیه. خود نویسنده هم گفته بود که عقایدش به نظر خیلی ها ضد و نقیض می آید و همین طور هم هست. گذشته از نقایص این کتاب در این زمینه، عقاید نویسنده به نظر برای راضی نگه داشتن همه نوع طرز فکری در موقعیت های مختلف بیان شدن. مثلا نویسنده خیلی جاها عقاید دینی و مسیحی رو به سخره گرفته و از طبیعت و نظام حاکم بر موجودات داد سخن داده و در جاهای دیگه خودش اساس بحث رو عقاید مسیحی گرفته و به وجود برخی پدیده ها مثل فرشته و خدا صحه گذاشته و انتقادات رو در نوع مذاکره با آن ها مطرح کرده. یا در جای دیگر طبیعت رو محکوم به نادانی و سردرگمی و خطا کرده.
مدام سوالات بی جواب در کتاب مطرح شده اند و رفتار انسان زیر سوال رفته و به "دنیا، آفریننده، خدا یا هر اسم دیگری که به او بدهند" در قبال ادعاها و انتظاراتش جواب های بی سر و ته داده شده
وقتی به شعلهای ميدمید و شمع خاموش میشود آن شعله کجا میرود؟ خواهید گفت : نیست میشود؛ ولی چنین چیزی محال است. در دنیا یعنی در (هستی) هیچ چیزی (نیست) نخواهد شد
محال است که مفهوم کلمهی (نیستی) در مغز بشر بگنجد، زیرا (نیستی) به هر صورت و شکل که وجود داشته باشد باز همان هستی است
اينک كه بيش از هشتاد سال از زندگی من می گذرد به گفته فرزانه نامی ايرانی پور سينا تازه دريافته ام كه چيزی نمی دانم. آيا حيف نيست كه فرزندان آدم در هنگامی كه تازه به نادانی خود پی برده اند بميرند؟