Jump to ratings and reviews
Rate this book

روسری آبی، فیلم‌نامه

Rate this book
فيلم‌نامه

140 pages, Paperback

First published January 1, 1996

2 people are currently reading
8 people want to read

About the author

Rakhshan Bani Etemad

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (17%)
4 stars
19 (40%)
3 stars
13 (27%)
2 stars
6 (12%)
1 star
1 (2%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,314 reviews885 followers
Read
May 28, 2016
خوش بختی اون چیزی نیست که آدم از بیرون میبینه
خوش بختی تو دل آدمه
دل اگه خوش باشه آدم خوشبخته...
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,077 followers
Read
May 8, 2016
وقتي زادگاهت سرزميني‌ست كه ميانگين عمر مردان را 57 سال و بانوان را 63 سال اعلام مي‌كنند و در اين سرزمين چه به جبر و چه به اختيار زندگي مي‌كني و وارد سوّمين دهه از عمرت مي‌شوي، يعني: نيمي از عمرت را پشت سر گذاشتي

نيمي كه 18 سالش را درس خواندي. بعد دغدغه‌ات ورورد به دانشگاه و اخذ يك ليسانس و بعد فوق‌ليسانس كوفتي مي‌شود كه بعدها مي‌بيني حتي ارزش يك كيلو آشغال سبزي را ندارد و سپس بدون داشتن تجربه‌‌ي كافي و بهتر است بگويم بدون پختگي لازم و يا هر علتِ زهر ماریِ ديگر ازدواج مي‌كني و بعدتر اگر جزو آدم‌هايي نباشي كه تمام فكر و ذكرشان خوردن و خوابيدن و برنج و روغن مصرف كردن است؛ - فكر مي‌كني، مي‌انديشي و به گذشته‌ات نگاه مي‌كني و به عمري كه شايد برايت باقي مانده باشد و مي‌بيني بسياري از كلمات، جملات، واژه‌ها، اعتقادات، باورها، آرمان‌ها، آرزوها، خواسته‌ها و... آن بار معنايي و جلوه‌ي گذشته را ندارند. ديگر برايت معنا و تعريف ديگري پيدا كرده‌اند

وقتي در سرزميني زندگي مي‌كني كه اگر بادي از تو خارج شود به تو برچسب " سياسي بودن " مي‌چسبانند - در حالي‌كه تو از سياست متنفري و از آن فرار مي‌كني. در سرزميني زندگي مي‌كني كه زير آسمانش فقط مرگ را به مُساوات تقسيم مي‌كنند. در سرزميني زندگي مي‌كني كه مي‌بيني در روزها و شب‌هايي كه پشت سر مي‌گذاري كاملاً دچار خود سانسوري شده‌اي و اين خود سانسوري حتي به اتاق خوابت نيز راه پيدا كرده است

اين زمان كه بيرون از خود چيزي نمي‌بيني، ناگهان در مي‌يابي كه، - بر من چه گذشت؟ - عمرم چه شد؟ - بر سر چه چيزها و كلمات و اعتقاداتي عمر خود را سپري كردم؟ - پاي چه چيزهايي كه اكنون برايم بي‌معني هستند عمرم به سر شد؟

يعني زماني اين اتفاق مي‌افتد كه من و تو، بيش‌تر از نيمي از عمر خويش را پشت سر گذاشته‌ايم و فاجعه‌ي زندگي آدم هنگامي اتفاق مي‌افتد كه اين‌ها را مي‌فهمي و نمي‌تواني از اين حقايق فرار كني و بدتر از همه: همچون بقيه‌ي مردمان نمي‌تواني به خودت دروغ بگويي و اين حقايق را كتمان كني

تنها تو مي‌ماني و اين‌كه مابقي عمر را چه كني؟ و به راستي چه كار بايد كرد؟

من، نويسنده‌ي اين سطرها، عاشق مونولوگي هستم كه در پايان اين فيلم از زبان (رسول) بيان مي‌شود و اكنون كه اين كلمه‌ها را مي‌نويسم و شما مي‌خوانيد اين اعتقاد را دارم: وقتي اين زمان مي‌رسد و به آن باورها كه ذكرش رفت رسيدي / رسيدم، با خودت رو راست باش. يا خودت را دوست داشته باش يا به ديگران عشق بورز. در حداقل‌ترين حالت، وقتي عمر باقي مانده را پشت سر گذاشتي / گذاشتم، به خودت بدهكار نيستي. كاري را كردي كه دوست داشتي؛ حالا هر كاري كه مي‌خواهد باشد، باشد. مهم اين است كه دوست داشتي آن كار را انجام بدهي و به خودت بدهكار نباشي

اين چند نفس باقي مانده ( در واقع هر نفسي كه مي‌كشيم قدمي به مرگ نزديك‌تر مي‌شويم) را كاري بكنيم كه دوستش داريم. اين يك كدام از آن‌هاست: با كسي زندگي كنيم كه دوستش داشته باشيم / دوستمان داشته باشد. از كسي فرزند داشته باشيم كه افتخار كنيم كه فرزندم، پدر يا مادرش كسي‌ست كه دوستش دارم / دوستم دارد. نه صرفِ اين‌كه فقط "بچه پـَس بيندازيم." و بچه‌دار شويم و بگوييم: " دارم زندگي مي‌كنم ". كه به باور من، اين حالت، معناي دقيقِ جند...‌ست، نه زندگي

به هر حال، همه‌ي اين كلمات را نوشتم تا بگويم سکانس پاياني این فیلم را بسیار بسیار دوست دارم. زمانی که (رسول) با بازی (عزت الله انتظامی) پس از سپري كردن عمر خود و مال اندوختن، حالا ديگر بی‌توجه به اطرافیانِ خود از پله‌های منزل خویش بالا می رود و بعد از چند دقیقه چمدان در دست باز مي‌گردد و رو به فرزندان و دامادها و عروس‌هاي خويش این مونولوگ را می‌گوید:

ـ دار و ندارم ارزونی‌تون. من شماها رو روی تخم چشمم بزرگ کردم. اگه تا این تاریخ به جای پدری در حـقـتون دشـمنی هم کرده بودم با کارهای شما بی‌حساب شدیم. شـماها برای حفظ آبرو و ترس از بـی‌آبـرویـی، بـدجوری آبروی منو بردین. بقیه آبـروم رو هم هـمین جا می‌ذارم و می‌رم. (رسول رحمانی) امروز مُـرد. این که این‌جا ایستاده می‌خواد با (نوبر کُردانی)، یک دخـتـر غربتی پاپتی بمونه، تا بـمـیـره
Profile Image for Mashi.
195 reviews78 followers
October 6, 2009
خیلی خیال انگیز بود بازی عزت الله انتظامی...برای اولین بار از عشق پیری خوشم اومد...
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.