به روزگاران هرگز نشنودم به روزگاران شیواترین غزلی که مطلعش خون بود و خون... بیتالغزلش به روزگاران هرگز نشنودم نه در طومار قصاید عرب که جاهلیّت را با عشق پیوند داده بود و عشق را به جنون و نه چونان قیسعامری که در پی غزال لیلی ناقه غزل میانگیخت بر وادیهای بینام و نشان و نه حتی در شیواترین غزل غزلهای سلیمان. چرا که شاعری عشق را در ذات انسان میجست با تطاول خزان درآویخت و در بهار جاودانه گشت و غزال غزلش رمنده مطلع افقهای خونگرفتهی صحرا بود
آهای کجایید آهای منتقدینِ زوار در رفته دواوین گرد گرفتهی قرون که فصاحت را در نهایتْ مدایح میانگارید و نقد را در ارزش کیسههای صله که اینک به روزگار ما شاعران غزل به خون خویش نویسند بر دیوار به یادگار