عبدالقادر مرادی در سال ۱۳۳۷ خورشیدی در شهر مزارشریف به دنیا آمد. هنوز پا به هفت سالهگی نگذاشته بود که پدرش در شغل رختفروشی ورشکست شد و خانوادهٔ مرادی ناگزیر به شهر اندخوی ولایت فاریاب کوچیدند. دورههای ابتدایی، متوسطه و لیسه را در شهر اندخوی خواند و از لیسهٔ ابومسلم خراسانی اندخوی فارغالتحصیل شد. مرادی از همان دورهٔ متوسطهٔ مکتب به داستان و مطالعهٔ کتابهای ادبی علاقه گرفت و با استفاده از کتابخانهٔ کوچک ماما و کتابخانهٔ عامهٔ شهر، به مطالعه و نوشتن آغاز کرد. در حمل سال ۱۳۵۷ خورشیدی وارد دانشگاه کابل شد و در رشتهٔ ژورنالیزم به تحصیل پرداخت. پس از آنکه سمستر اول را با موفقیت تمام کرد، به علت اینکه از سوی دولت وقت تحت تعقیب سیاسی قرار داشت، تحصیل را ناتمام گذاشت. مدتی در شهر شبرغان پیشهٔ معلمی داشت و بعد به عنوان خبرنگار در واحد خبر باختر در شبرغان و سپس در کابل به کار پرداخت. در این مدت پیوسته مینوشت، اما داستانهایش را به نشر نمیسپرد. پس از دههٔ شصت در انجمن نویسندهگان افغانستان با نویسندهگانی چون واصف باختری و رهنورد زریاب آشنا شد و به نشر داستانهایش در نشریههای این انجمن آغاز کرد. نخستین مجموعهٔ داستانیاش، شبی که باران میبارید، در سال ۱۳۶۹ خورشیدی در کابل از سوی انجمن نویسندهگان افغانستان انتشار یافت و برندهٔ جایزهٔ دوم مرکز فرهنگی ناصر خسرو بلخی شد. او در این سالها در کنار نوشتن داستان، نمایشنامههایی نیز نوشت. مرادی در جریان جنگهای داخلی شهر کابل، ناگزیر شد تا همراه با خانواده به پشاور مهاجرت کند و در آنجا مدت سه و نیم سال در یک مجله برای کودکان کار کرد که از سوی یونسکو در چوکات دفتر رادیوی بیبی سی انتشار مییافت. در پشاور، داستانهایش پیوسته در نشریههای افغانستانی چاپ میشدند. همچنان دومین مجموعه داستانش را به نام صدایی از خاکستر (۱۳۷۴) منتشر کرد. پس از آن به کشور هالند هجرت کرد و به عنوان پناهنده، همراه با خانواده مقیم آن کشور شد، ولی کتابهایش همچنان در پشاور چاپ میشدند، مانند: مجموعه داستان رفتهها برنمیگردند (۱۳۷۶)، داستان بلند سرمه و خون (۱۳۸۲)، مجموعهٔ دختر شالیهای سبز (۱۳۸۶) و رمان برگها دیگر نفس نمیکشند (۱۳۸۸). همچنان گزیدهیی از داستانهای کوتاهش با نام شمعها تا آخر میسوزند (۱۳۸۴) در تهران از سوی انتشارات آتنا انتشار یافت و مجموعه داستان چشمهای سیاه بهار (۱۳۹۳) از سوی انتشارات بامیان در فرانسه منتشر شده است.
در ايران و اكثر كشورها، متأسفانه ادبياتِ داستاني كشور (افغانستان) و نويسندهي شاخص اين كشور را آقاي (خالد حسيني) با كتاب معروفش (بادبادكباز) ميشناسند؛ اما بيانصافيست از نويسندگان پيشروتر و پيشين اين سرزمين كه مانند آقاي (خالد حسيني) اين اقبال را نيافتند تا كتابشان مورد توجه (مكتب نيويورك) قرار بگيرد و دنياي هاليوود به آن روي خوش نشان بدهد، نامي به ميان نياوريم.
آقاي (عبدالقادر مرادي) در سال (1337) هجري شمسي در شهر (مزار شريف) به دنيا آمد. اوّلين مجموعه داستانش با نام (شبي كه باران ميباريد) را در سال 1369 چاپ ميكند. با شدت يافتن آشوب در افغانستان مانند اكثر مردم اين كشور مجبور به کوچی تحميلي ميشود و براي ادامهي زندگي، كشور (هلند) را انتخاب ميكند. مجموعه داستان (صدايي از خاكستر) را در سال(1995) چاپ ميكند و با چاپ اين كتاب، نام او به عنوان نويسندهاي مطرح و قابل اعتنا كه حرف و شيوهاي تازه براي روايت داستانهايش دارد در بين نويسندگان موطنش ميپيچد( كه البته هنوز به عنوان بهترين كتاب اين نويسنده از آن ياد ميشود ). در سال(1997) مجموعه داستان (رفتهها بر نميگردند) از او چاپ ميشود و تا جايي كه اطلاع دارم آخرين كتابش به نام (سرمه و خون) در سال 2003 به چاپ رسيده است
داستانهاي اين كتاب از مجموعه داستان (صدايي از خاكستر) انتخاب شدهاند و به شخصه دنياي تصوير شده در داستانهاي نويسندگان افغان را دوست دارم و اگر شما هم اين داستانها را بخوانيد گمان ميكنم با نگاه و تفكري ديگر به اين كشور و مردمانش بنگرید