احمد كايا، ترانهسرا، خواننده، آهنگساز و نوازنده در سال هزار و نهصد و پنجاه و هفت در ملاتياي تركيه در خانوادهاي فقير به دنيا آمد در بيست و هشت سالگي اولين آلبوم خود را روانهي بازار ميكند كه حكومت سانسور بلافاصله آنرا جمع ميكند. اعتراضهاي او و روزنامهها كه پي به كشف ديدگاه و صدايي تازه كردهاند باعث از بين رفتن توقيف اين آلبوم ميشود احمد كايا بسيار سريع تبديل به يكي از ابر غولهاي ترانه و موسيقي و آواز تركيه ميشود. براي خوانندههاي بزرگ ديگر ترانه ميگويد؛ آهنگ ميسازد و هر روز محبوبتر از روز قبل حكومت تركيه به اجبار حضور مزاحم او را ميپذيرد ولي در پي يك سخنراني در سال نود و نه هنگام دريافت جايزهي بهترين ترانهي سال، جنجالي برايش فراهم ميشود كه مجبور به پناهندگي به كشور فرانسه ميشود و چند ماه بعد خبر ايست قلبي او و فوت او در هتلي؛ اعلام ميشود
Ahmet Kaya, Kurdish singer from Diyarbakir, Turkey, who died on November 16, 2000 in exile in Paris. He sang in Turkish. Some of his most popular songs include Ayrılık Vakti, Söyle, Ağladıkça, Oy Benim Canım, Birazdan Kudurur Deniz, Arka Mahalle, Nereden Bileceksiniz, Hani Benim Gençliğim, Yakarım Geceleri and Şafak Türküsü.
Ahmet Kaya was the fifth and last child of his father Zaza who was Kurdish, who had immigrated from Adıyaman to Malatya, and Turkish mother. He first encountered music at the age of six when his father bought him a bağlama for his birthday. Ahmet Kaya worked for a while as a taxi driver in Istanbul before becoming well known as a singer in the mid-1980s.
His first album, Ağlama Bebeğim, was released in 1985. His popularity continued to rise into the 1990s when in 1994 he released the album Şarkılarım Dağlara which was sold a record 2.8 million copies. All of his 1990 albums to chart-toppers.
During his career he recorded approximately 20 albums and was known for his protest music and positions on social justice. Recurring themes in his songs are love towards one's mother, sacrifice, and hope.
On 10 February 1999 televised annual music awards ceremony, SHOW TV, at which he was to be named Musician of the Year, he spoke out about his Kurdish background and said that he wanted to produce music in his native Kurdish as naturally as he does in Turkish. He announced that he had recorded a song in Kurdish (Karwan, released on the Hoşçakalın Gözüm album in 2001) and intended to produce a video to accompany it. Because of making the announcement he was treated like a monster by some famous singers, actors, producers, journalists after his talk. This was led by Serdar Ortac who years later apologized for his behavior and the crowd also started singing the Turkish national anthem. This was an incident which led to a prosecution case which made him leave Turkey.
Kaya went to France in June 1999 escaping various charges arising from his political views. Among them were the accusations that he had performed in front of a poster for the Kurdistan Workers Party at a 1993 concert in Germany, and that he had made statements in support of Abdullah Öcalan. In March 2000 he was sentenced in absentia to three years and nine months in prison on the charge of spreading separatist propaganda. Later, however, the visual media central to allegations demonstrating Kaya in front of the poster was proven to be forged. He died of a heart attack in Paris in 2000, at the age of 43, and is buried in Père Lachaise Cemetery.
به اصابت گلوله ای، در آغوش دیاربکر به زمین می افتم !این غرش تیر، به هرکجا که باشم آشنای من است
،می دانم دراین کوه ها همه جوانی ام، چون زبانه های آتش خواهد سوخت ...و چون ماه به اشکهایم می تراود، همچنان در شب خواهم بود
اروپا هم دیوار شده است و سکوت کرده است دیروز کشته شدن فرزندان را نادیده گرفت و گریه مادران را امروز کشته شدن مادران را نیز ...در دیاربکر و مرسین و جزیر و غیر نظامی ها را هم می کشند و اسلحه ای می اندازند کنار جسدشان تا آنها را بعد مرگ، نظامی بنامند
این سکوت دردآور است اما ای مردم، احمد کایا نمرده است او در قلب میلیون ها انسان زنده است او که در برابر همه مخالفان ایستاد و از کُردی خواندن گفت و توهین شنید اما دم برنیاورد اوست که در این سکوت جهانی، هنوز برایت آواز می خواند :و فقط در برابر تو به زانو می افتد چون زعفران های در حال پژمردن، چون مادران به هنگامه ی داد وبیداد ...آنگونه به التماس به پاهایت می افتم، دیار بکر، سر خم مکن و دگر گریه هم مکن
،از خون خود در دیاربکر نشانی گذاشتم ...تا جسد به جسد، کفن ها را در یافتنم به آغوش بگیری
بخوان سرودت را بی هیچ خجالتی خواهر با حیای من از نگریستن ازسیه پوش نشدن در شادمانی شب های حنا بستن در کمینی که نشسته ای ،در جرات وخود باوری ...در پای کوفتن و رقصیدن
:ترانه ها
تصنیف دیار بکر DİYARBAKIR TÜRKÜSÜ
به اصابت گلوله ای، در آغوش دیاربکر به زمین می افتم Diyarbakır ortasında vurulmuş uzanırım
!این غرش تیر، به هرکجا که باشم آشنای من است Ben bu kurşun sesini nerde olsa tanırım
می دانم دراین کوه ها همه جوانیم، چون زبانه های آتش خواهد سوخت Bu dağlarda gençliğim cayı cayır yanarken
...وچون ماه به اشکهایم می تراود، همچنان در شب خواهم بود Ay vurur gözyaşıma ben gecede kalırım.
!غمگین مشو،مشو و اینچنین از پیش سرخم مکن Üzülme sen, üzülme başını öne eğme
که با طلوعی دوباره، دیگر بار به یک مقصد خواهیم بود! بیتابی مکن Gün olur kavuşuruz, dert etme Diyarbakır
گریستن پایان ده، گریستن پایان ده و با بدبینی به زندگی منگر Ağlama sen ağlama kanlı bezler bağlama
که این حریق روزی به پایان خواهد رسید، دیاربکر دگر گریه مکن Bu yangın söner bir gün, ağlama Diyarbakır.
در راه دیاربکر از توفان خاکی فرومی پاشم Diyarbakır yolunda toz olmuş dağılırım
از لرزش تند و نابهنجار زمین لرزه ها می هراسم، مغبون می شوم Bu hırçın depremlerle sarsılırım kanarım
رنگ ازچهره یارانم به عمق سنگینی می پرد Arkadaşların yüzü ağır ağır solarken
! و چون روزبه دشت های همواردوباره زاییده می شود، شرمسار می مانم از قهر نابجای خویش Gün doğar yaylalara, kahrımdan utanırım.
ای سرزمین توفانی پر آشوب، ای ستم کشیده دیار بکر Ey fırtınalı bayır, ey mazlum Diyarbakır
به کوه های تو آتشی رنگ پریده و،به تقدیر من تجرّدی فرسوده Dağlarında kızıl ateş, alnımda kızıl bakır
چون زعفران های در حال پژمردن، چون مادران به هنگامه ی داد وبیداد Çiğdemler solar gibi, anneler yanar gibi
..آنگونه به التماس به پاهایت می افتم، دیار بکر، دگر گریه مکن Dizlerine döküldüm, ağlama Diyarbakır.
الیف شافاک؛ این نوشته را در سالگرد مرگ هنرمند با ارزش،احمد کایا،که شبیه هیچکس نبود و فقدانش بسیار حس میشود نوشته بودم:
تو مرا نمیشناختی.نه در یک شهر به دنیا آمده بودیم،نه در یک مدرسه درس خوانده بودیم،نه به یک زبان اولین لالاییها را شنیده بودیم.پدر تو کارگر بود...پدر من استاد دانشگاه.اگر چه او را زیاد ندیدم .تو با فقر و نداری بزرگ شدی.اما آزرده خاطری من از چیز دیگری بود.زبان تو ممنوع بود.اما من هیچ مشکلی با کلمات و حرفهایی از آنها استفاده میکردم نداشتم. سالها از واقعهی دوازده سپتامبر گذشته بود.تانکها از روی خاک این سرزمین گذشته بودند.نمیدانستم.نمیدانستیم.این که پشت میلههای آهنین زندان چه اتفاقاتی میافتاد،چه بلایی سر مخالفان چپی و راستگرا میآوردند،شکنجه چطور انجام میشد؛هموطن ها چیزی راجع به اینها نمیدانستند.همسایهمان،خاله حکمت،از این که هیاهو از کوچه و خیابانها رخت بسته و فعالیتهای آنارشیستی به پایان رسیده بود،خشنود به نظر میرسید.من بعدها از ترکیه رفتم.مدتی خارج از ترکیه تحصیل کردم.بنظر بعضیها من تو را خیلی دیر شناختم،اما از من بپرسی،درست سر وقت شناختمت.دانشجو بودم.یک روز نزدیک غروب کاملا اتفاقی به یک ترانه گوش دادم.خیلی مردانه به نظر آمد؛تو مطمئن بودی کی حقدار است و کی ناحق . من اما در کنار ذهنهای آشفته و آدمهای دودل راحتتر بودم.تو از قهرمان ها صحبت میکردی ، اما من در آرزوی جامعهای بودم که به قهرمانها احتیاجی ندارد؛ وقتی میگفتی«عشق اصیلم»کلمهی عشق را درک میکردم.با صفت هایی که به کار میبردی مشکل داشتم.اما به حرف هایت گوش میدادم.ندایت را شنیدم.یک ترانه دیگر.یک ترانه دیگر.به خودم که آمدم دیدم با کنجکاوی به ترانههایت گوش میدهم.
... گاهی غبطه رفتارت را میخوردم.نسبت به تو که همیشه حقدار بودی حسودی میکردم.دلت به شکل عجیبی آزرده بود،و نمیشد آن را نادیده گرفت.زیر لباست یک پسر بچه پنهان بود.آدمی بودی پر از اندوه،با درد و رنج آشنا بودی،شبیه هیچکس نبودی.تنها و مَرد بودی.رک بودی و حرفت را پنهان نمیکردی.در این جملهات که گفته بودی: نه دیا�� بکر مرا درک کرد و نه تو اما من هردویتان را خیلی دوست داشتم... خاری بود که در دلم فرو میرفت. با این همه،زندگی را به همین شکل دوست داشتی،با وجدان بودی،به انسانیت ایمان داشتی...اگر از انگشت کسی خون میآمد دردت میگرفت...قاطی کارهایی میشدی که به تو ربطی نداشت،زیرا تحمل ظلم و بیعدالتی را نداشتی.به همین دلیل،سخنِ:«کار هر انسانی به خودش مربوط است»با نهاد تو سازگار نبود.صدایت در قلبم نفوذ کرد.اهمیتی نداشت اگر گاهی با حرفهایت موافق نبودم.تو مَرد «باران و هوای طوفانی» بودی. عاصی بودی. من تلفظ زیبای واژهی«نور چشمم»را از تو یادگرفتم. سالها گذشت.برای یک لحظه در تلویزیون،صدای«هو»کشیدنها پرت کردن قاشق و چنگال و چاقو و شعار دادنها را شنیدم... چه چیزی باعث این همه خشونت و اعتراض شده بود؟ مگر چه ایرادی داشت که یک ویدیوی کُردی ضبط کنی؟ انگار باد سهمگینی وزیده بود.عقل زایل شده بود.نوبت خشونت بود. تو به سرزمینت وابسته بودی.همیشه،ماندن را به رفتن ترجیح میدادی.فکر میکنم عادتهایت جنبهی انسانی داشتند.مُردن در تبعید،باید دلت را به درد آورده باشد.چرا کشوری که تا این اندازه دوستش داشتی،اینقدر آزارت داد؟ عجیب این است که کسی جوابش را نمیداند. حالا نمیدانم از آن بالا ما را چگونه میبینی؟ اما خبرهایمان زیاد فرح بخش و خوشحال کننده نیست.حتی در مورد دموکراسی اندکی که به دست آوردهایم،عقبگرد کردهایم؛آن هم با سرعت بسیار زیاد.دوباره مجازات اعدام مطرح شده است. تو گفته بودی:«ای پرندگان،پرواز کنید به سمت زادگاهم/اینک در کوههایم گلهای ارغوانی شکوفه دادهاند.» گلهای ارغوانی نه،هرج و مرج عجیبی هست. دموکراسیمان در حال نابودی است.چرا به کشوری که زندگی را مقدس میشمارد تبدیل نشدیم و نمیتوانیم بشویم.کاش در این سرزمین،تُرک،کُرد،سنی،علوی،محافظهکار،سوسیال دموکرات،زن،مرد،بتوانند در کمال آرامش و صلح و دموکراسی زندگی کنند. پنجاه سال بعد،هیچکدام از این نزاعها و تعارضها معنا و مفهومی نخواهد داشت. اما انسانهایی که از بین رفتهاند،دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت.
زمانی که پیکر بیجان مرحوم (غلامرضا تختی) را روز هفدهم دیماه 1346 در هتل ( آتلانتیک ) تهران یافتند، و علت مرگ را " خودکشی " اعلام کردند هفتهی بعد مجلهی طنز (توفیق) تیتر زد: " تختی را خودکشی کردند. "
سی و سه سال بعد نیز خبرگزاریهای رسمی (دولت ترکیه) اعلام کردند: " ( احمد کایا ) خواننده، نوازندهی دیوان و باقلاما، شاعر و نویسنده، در روز 26 آبان هزار و سیصد و هفتاد نه در هتل (پرنسس) پاریس در سن 43 سالگی به علت سکتهی قلبی درگذشت. " پیش از (سکتهی قلبی)، در تاریخ 16 خرداد همان سال (دادگاه امنیت ملی ترکیه) او را که برای اجرای کنسرت به چند کشور اروپایی سفر کرده بود، به صورت غیابی به ده سال حبس تعزیری محکوم کرده بود
سال بعد، آخرین آلبوم موسیقی آن مرحوم که ضبط آن را در ترکیه به پایان رساند، توسط همسرش ( گُلتن هایال اوغلو ) با نام ( خداحافظ دلبندم ) منتشر میشود. ترانهای که در پایان میآید، آخرین ترانهی او و جزو آخرین سرودههای آن مرحومِ همیشه زنده به شمار میرود
رفتنم همیشگی نیست چرا که عطش بو کردن گلهای بهار با من است بگویید برایم یادبودی بر پا نکنند من نمردهام و نخواهم مُرد
بسترم را گرم نگه دارید از زیر برفها جوانه میزنم و میآیم از آتش رویاهای شما زاده میشوم چون گردبادی از راه میرسم
چایم را گرم نگه دارید چشم در راهم بمانید آن چنان که در چشمانِ من جای داشتید
آرام به بسترم خواهم خزید جایم را در آغوشتان خالی کنید که همچون کودکی گریان باز خواهم گشت
" رفتنم همیشگی نیست چرا که عطش بو کردن گلهای بهاری با من است بگو برایم یادبودی برپا نکنند من نمرده ام ونخواهم مرد. بسترم را گرم نگه دارید از زیر برفها جوانه می زنم و می آیم از آتش رویاهای شما زاده می شوم چون گردبادی از راه می رسم... "
احمد کایا خواننده کردتبار ترکیه اولین البومش توقیف شد. به دلیل اشعاری ضد سیاست حکومت ترکیه. اما این کار دولت ترکیه نام کایا را برسر زبانها انداخت. با هر البوم کایا مردم ترکیه زندگی کردند. با سبک و صدای گاهی احساساتی و گاهی حماسی و گاهی پر از شادی. اما اشعار سیاسی او نبود که او را به چند ده سال زندان محکوم کرد. بلکه تنها این جمله وی بود در مراسم بهترینهای سال موسیقی ترکیه که موقع دریافت جایزه گفت: .
" در البوم جدیدم یک اهنگ کردی اجرا خواهم کرد " . ترک های فاشیست ترکیه در همان مراسم به او حمله کردند. بعد از ان دولت ترکیه به او حکم خائن داد و ده سال حبس تعذیری و... کایا که بدلیل اجرای کنسرت به اروپا رفته بود دیگر به ترکیه برنگشت. و بعد از یک سال در یک هتل در فرانسه جنازه ی او را پیدا کردند. . و اما در مورد کتاب: ترجمه را به هیچ عنوان نپسندیدم. دلیلش هم با ذکر یک نمونه عرض میکنم:
" کوها با ما برادرن. یار نیومد, نیادش. یکی می ره, یکی میاد. چشم دشمن درآدش. " . یعنی انگار کتاب شعر مخصوص کودکستان میخونید 😐 سه ستاره بابت خود کایای عزیز دادم و بس...
دیوار ها سخن نمی گویند،یک کتاب ترانه است .بنابراین توقع دارا بودن ساختار کلاسیک و یا وزن و قافیه در آن بی مورد است،مخصوصا اینکه ترانه ها از زبان ترکی(و بعضا کردی) به فارسی ترجمه شده اند.با وجود اینکه ترانه ها به دور از هر گونه ایهام سخن کایا را به مخاطب می رسانند،اما به دلیل عدم آشنایی کافی با ترانه های ترکی کایا و موسیقی آن،ارتباط برقرار کردن با ترانه ها آن طور که باید برای مخاطب فراسی زبان میسر نیست
احمد کایا ، احمد کایاست. هیچ کس ، هیچ عبارت و هیچ لقبی ، آزادیخواهی و عدالت طلبی او را آنطور که شایسته اوست توصیف نخواهد کرد. دموکرات خسته ای که هیچ گاه نخواست و نتوانست علیه نابرابری و ظلم و زور سکوت کند. همچنان که او خود می گوید رفتنش همیشگی نیست چرا که عطش بو کردن گل های بهار با اوست و ما همچنان بسترش را گرم نگه خواهیم داشت و چایش را گرمتر تا آن هنگام که احمدمان باز از زیر برف ها جوانه بزند و بیاید
نه تو منو فهمیدی نه دیاربکر / اما عاشق هردوتونم من / هرکس این جوری عاشق بشه / بدجوری می شکنه موقع رفتن
«دیوارها سخن نمیگویند» مجموعهای است که در آن احمد کایا با زبانی سرشار از درد و اعتراض، به تأملی عمیق درباره تاریخ و سرنوشت ملت کرد میپردازد؛ ملتی که در گذر زمان بارها گرفتار سرکوب و تبعیض بوده و همچنان صدایش در فضای سیاست و تاریخ منطقه خاورمیانه به حاشیه رانده شده است. این دیوارهای خاموش، نمادی تلخ از مرزهاییاند که نه تنها جغرافیا بلکه روح و هویت مردمی را محصور کردهاند و از بیان آزادانه آنها جلوگیری میکنند.
کایا در این اثر از ظرفیت شعر و زبان به عنوان ابزاری برای مقاومت بهره میگیرد، جایی که درد و رنج فردی در کنار مصائب جمعی قرار میگیرد و همزمان با نوای موسیقی کردی، صدای ناگفتهها را به گوش جهان میرساند. شعرهایش نه تنها بیانگر سرخوردگی و ظلمی دیرینهاند، بلکه نمادی از مقاومت، امید و هویتی پایدار در مقابل فراموشی و حذف فرهنگیاند.
از منظر فلسفی، «دیوارها سخن نمیگویند» دعوتی است به مواجهه با سکوتهای تاریخی، جایی که مرزها تنها خطوطی روی نقشه نیستند بلکه فاصلهای عمیق میان انسان و حقایق زندگیاش میشوند. کایا با انتخاب زبانی ساده اما تأثیرگذار، دیواری را میسازد که میان زمان، مکان و انسانها ارتباط برقرار میکند و به تماشاچی میگوید که بیصدایی، خود صدایی قدرتمند است. این اثر، گواهی است بر اینکه شعر میتواند زبان سیاست شود و هنر، مرزهای خاموش را بشکند.
در نهایت، «دیوارها سخن نمیگویند» فقط مجموعهای شعری نیست، بلکه فریادیست مستمر در برابر تبعیض، نابرابری و خاموشی تاریخی؛ شعری که خواننده را به تأمل و واکاوی نسبت به هویت، تاریخ و مقاومت در برابر فراموشی میکشاند، و همانند خود احمد کایا، تصویری انسانی و سرشار از رنج و امید از مردمی به یادگار میگذارد که میخواهند شنیده شوند، حتی اگر دیوارها سکوت کنند.