یادم هست یکبار در خیابان انقلاب از یکی از دستفروشی ها کتابی خریدم و وقتی خریدم تمام شد فروشنده این کتاب را هم روی کتابم گذاشت و به دستم داد. پرسیدم این چیه؟ گفت جایزه کتابی که خریدید! دیدم تعداد زیادی از این کتاب را گذاشته کنارش و به هر کسی خرید میکند یکی میدهد به عنوان جایزه! پیش خودم فکر کردم احتمالن کتاب ضعیفیست و تا مدتی هم سراغش نرفتم اما یک روز اوردم و شروع کرم به خواندنش. دیدم آنقدرها هم که فکر میکردم بد نیست البته آنقدرها هم خوب نبود در حد و اندازه همسایه های احمد محمود (چون اگر اشتباه نکنم این کتاب هم به گفته محمود چنین چیزی برایش پیش آمده). تجربه جالبی بود؛بالخره میتوانم بگویم من هم در سرزمینم کتاب جایزه گرفته ام!
فریبا صدیقیم، در سال ۱۳۳۸، در یک خانواده کلیمی در شهر کوچکی به نام نهاوند متولد شد. در ۹ سالگی به تهران مهاجرت کرده، فعالیتش را با کار کودکان و نوجوانان شروع کرده و در مجموع ۱۱ کتاب برای جوانان و نوجوانان تألیف کرده است
بعد سرنوشتش این بوده که به آمریکا مهاجرت کند. در زمانی که به طرف آمریکا میرود، اولین کتابی که نوشته به نام «شبی که آخر نداشت» از طرف انتشارات نگاه سبز منتشر میشود. چند سالی نمینویسد تا در محیط جدید زندگیاش جا بیفتد تا بعد دوباره دست به قلم میبرد و این بار کتاب دیگری به نام «شمعهای زیر آبکش» به دست میگیرد
نکته اساسی در این داستان این است که پسر خانواده، یک دوست سیاهپوست آفریقایی دارد که این پسر نتوانسته در آمریکا اجازه اقامت بگیرد و در نتیجه داره برمیگردد آفریقا، حالا پسر خانواده میخواهد برود و او را تا فرودگاه برساند. منتهی خانواده کلیمی ما که در ایران زیر فشار بودند، مجبور شدند که بعد مذهب عوض کنند و شمعها را زیر آبکش پنهان کنند، از این که پسرشان یک دوست سیاهپوست دارد که آفریقایی است و میخواهد برود او را ببیند، نگرانند. آنها شک دارند به این مطلب و میخواهند ببیند خب این پسر چه رابطهای با آن پسر دارد؟ آیا میشود به او اعتماد کرد؟ آنها از سیاهپوست میترسند
داستان به صورت خیلی جالبی شرح میدهد که چگونه پسر جوان اصرار دارد که برود و رفیقش را برساند به فرودگاه و خانواده امتناع میکنند از این کار و میترسند. عاقبت همگی به راه میافتند تا این موجود عجیب را که از او شناختی ندارند، ببینند و او را به یک نحوی از سرشان باز کنند. و توجیهشان هم این است که ما در اینجا غریبه هستیم، بیگانهایم خودمان، تازه آمدهایم و میتوانیم مورد اذیت و آزار یک بیگانه قرار بگیریم
فریبا صدیقیم در این داستان همانند بقیه داستانهاش میکوشد خیلی منصف باشد. البته گاهی به نظر میرسد که به دلیل بعضی اتفاقاتی که در زمانهای قدیم پیش آمده، در مثلاْ دوره نازیها، فریبا صدیقین درگیر میشود با داستانهایی که یک کمی جنبه عصبی به خودش میگیرد. یعنی واکنش نویسنده است نسبت به آن چیزی که تشخیص میدهد آن دوران محسوب میشود. البته خیلی مسأله طبیعی و قابل درک است. اما واقعیت این است که فریبا صدیقین نشان میدهد کاملاْ آگاه است به این مطلب که برای فاشیست بودن یا نازی بودن یا تعصب نژادی داشتن، رویی ندارد که انسان مذهب یا نژاد خاصی داشته باشد. در هر قالب و شکلی ممکن است انسان دچار تعصباتی بشود که بعداْ مسائل جبرانناپذیری را پیش بیاورد
در شمعهای زیر آبکش ما دو جور رفتار ترسناک را در کنار هم میبینیم. یکی به زور وادار کردن یک قوه که مذهبش را عوض کند و به اصطلاح مسلمون بشود و دوم حالتی که یک خانواده یهودی در قبال یک شخصیت سیاهپوست دارن