What do you think?


تلخ کام
یادم میآید، قبل از انقلاب در زمان نخستوزیری شریف امامی و اعتصابات خونین علیه شاه، وقتی شوهر جوان ثریا خسرو ایمان، در قتل عام ۱۷ شهریور (جمعهی سیاه) کشته شده بود، ما ثریا را برای استراحت روحی و دوری از اغتشاش و ادامهی تحصیلات رشتهی دکترا به دانشگاه سوربن پاریس بازگردانده بودیم، ولی پس از وقوع انقلاب و اوضاع در آغاز کمی متشنج، ثریا به دلیل تنهایی مادرش به تهران برگشته بود. گرچه هنوز پاسپورت و ویزای پنجسالهاش را برای گرفتن درجهی دکترا داشت...
148 pages, Paperback
First published January 1, 2007
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 14 of 14 reviews
January 13, 2021
تعریف قلم اسماعیل فصیح را خیلی شنیده بودم و مشتاق بودم از او کتابی بخوانم. نظرهایی که از این کتاب خواندم خیلی جالب نبود ولی برعکس من کتاب را دوست داشتم(شاید به دلیل علاقهام به خاطرهنویسی) به خصوص قسمت ملاقات جلال آریان با پروفسور جاوید فیروزپور
April 20, 2025
می تونم بگم این کتاب پیش درآمد یا به زبان سینما اسپین آف دو کتاب ثریا در اغما و داستان جاوید. جز آخرین کتاب هایی که فصیح جان نوشته و نسبت به بقیه کارهای فصیح خیلی ساده تر و بدون هیجان است. انگار در آخرین سال های زندگیش تصمیم میگیره یه توضیح کوتاه در خصوص این دو کتاب بده. سه ستاره رو فقط به خاطر خود اسماعیل فصیح دادم .
Read
December 13, 2018دومین کتاب از فصیح بود که میخوندم و باز هم مزخرف،ترجیح میدادم یک داستان عاشقونه از مجلات زرد رو بجای این کتاب میخوندم!
تنها مسئلهای که نظرمو جلب کرد این بود که دقیقا چندتا داستان ایرونی وجود داره که بطریقی به شرکت نفت ختم میشه؟
:)
از متن کتاب هم این رو داشته باشیم:
ما آدمها زاییده میشویم،زجر میکشیم و میمیریم.
تنها مسئلهای که نظرمو جلب کرد این بود که دقیقا چندتا داستان ایرونی وجود داره که بطریقی به شرکت نفت ختم میشه؟
:)
از متن کتاب هم این رو داشته باشیم:
ما آدمها زاییده میشویم،زجر میکشیم و میمیریم.
December 23, 2025
رمان. تنهایی. واقعگرایی اجتماعی
«تلخکام» روایتی آرام اما عمیق از تنهایی، فرسودگی روح و شکستهای خاموش انسان معاصر است. فصیح با نثری ساده و صمیمی، شخصیتهایی میسازد که بیشتر از آنکه عملگرا باشند، درگیر درون، خاطره و حسرتاند. فضای داستان واقعگرایانه است، اما تلخی آن از دلِ سکوتها، ناگفتهها و بنبستهای عاطفی بیرون میآید. قوت رمان در شخصیتپردازی روانشناسانه و صداقت احساسی آن است؛ جایی که تلخی، نه اغراقشده، بلکه زیسته و ملموس به نظر میرسد.
تلخکام
اسماعیل فصیح
نشر ذهنآویز
👇👇👇
«تلخکام» روایتی آرام اما عمیق از تنهایی، فرسودگی روح و شکستهای خاموش انسان معاصر است. فصیح با نثری ساده و صمیمی، شخصیتهایی میسازد که بیشتر از آنکه عملگرا باشند، درگیر درون، خاطره و حسرتاند. فضای داستان واقعگرایانه است، اما تلخی آن از دلِ سکوتها، ناگفتهها و بنبستهای عاطفی بیرون میآید. قوت رمان در شخصیتپردازی روانشناسانه و صداقت احساسی آن است؛ جایی که تلخی، نه اغراقشده، بلکه زیسته و ملموس به نظر میرسد.
تلخکام
اسماعیل فصیح
نشر ذهنآویز
👇👇👇
December 12, 2025
جلال آریان از کارمندان شرکت نفت آبادان هست که در ابتدای انقلاب برای یک ماموریت کاری راهی انگلستان می شود ، در لندن به ملاقات استاد ۹۱ ساله ای ایرانی میرود که در آسایشگاه سالمندان به سر میبرد .
داستان روان هست و پیچیدگی خاصی ندارد .
بیشتر دفترخاطرات سفر دکتر آریان هست .
داستان روان هست و پیچیدگی خاصی ندارد .
بیشتر دفترخاطرات سفر دکتر آریان هست .
April 25, 2025
اونایی که رمانهای فصیح رو خوندهن یا باهاش آشنایی دارن میدونن یهسری شخصیت ثابت داره که تو اکثر رمانهاش هستن. مثل جلال، فرنگیس، ثریا و غیره. خواستم بگم اول و آخر «تلخکام» دوتا اسپویل بزرگ داره که اولی برمیگرده به خسرو در «درد سیاوش» و دومی به ثریا در «ثریا در اغما». من خودم چون غالباً از اسپویل خوشم نمیآد، گفتم اطلاعرسانی کنم. :))
March 10, 2016
آخرین رمان فصیح و اینبار روبرو کردن دو تا از شخصیتهای قصه های قبلی فصیح
جاوید داستان جاوید و جلال آریانی که اینبار هم معشوقه اش رو در لندن و در خلال یک ماموریت اداری به طرو می زنه ...جلال آریان در این آخرین قصه فصیح هم شخصیت دون ژوان مانندش رو حفظ کرده به هر حال قصه خاصی وجود نداهره به نوعی چند ابر خلاصه داستان جاوید کمی گپ و گفت شاعرانه و هیچی ...
جاوید داستان جاوید و جلال آریانی که اینبار هم معشوقه اش رو در لندن و در خلال یک ماموریت اداری به طرو می زنه ...جلال آریان در این آخرین قصه فصیح هم شخصیت دون ژوان مانندش رو حفظ کرده به هر حال قصه خاصی وجود نداهره به نوعی چند ابر خلاصه داستان جاوید کمی گپ و گفت شاعرانه و هیچی ...
September 16, 2008
ما آدمها زاييده مي شويم ، زجر مي كشيم ، و مي ميريم .
امااين جمله مال خودم نيست ، مال يك ايراني بزرگوار و زجركشيده اي است كه من در اين سفر كوتاه به لندن او را مي بينم و بطن قلب خراب و دريچه ميترال پرولپس دارم را خونين تر مي كند .
August 17, 2026
قشنگ بود.
داستان سرگذشت مردی از خانوادهای متوسط که خودش تحصیلکرده است. در آمریکا درس خوانده و کار قابل قبولی هم دارد. همیشه دلنگران خواهرش فرنگیس است و حالا قرار است برای یک ماموریت کاری به لندن سفر کند. او که باید برای شرکت نفت کالایی تهیه کند از طریق چند پرواز از آبادان به تهران، تهران به پاریس و در نهایت از پاریس به لندن میرسد.
در آنجا با آشنای قدیمی خانم شکوه یزدانی ملاقات می کند و از سویی دیگر هم به ملاقات استاد دانشگاه ۹۱ ساله اهل یزد در خانه سالمندان می رود.
مرداد ماه ۱۴۰۵
داستان سرگذشت مردی از خانوادهای متوسط که خودش تحصیلکرده است. در آمریکا درس خوانده و کار قابل قبولی هم دارد. همیشه دلنگران خواهرش فرنگیس است و حالا قرار است برای یک ماموریت کاری به لندن سفر کند. او که باید برای شرکت نفت کالایی تهیه کند از طریق چند پرواز از آبادان به تهران، تهران به پاریس و در نهایت از پاریس به لندن میرسد.
در آنجا با آشنای قدیمی خانم شکوه یزدانی ملاقات می کند و از سویی دیگر هم به ملاقات استاد دانشگاه ۹۱ ساله اهل یزد در خانه سالمندان می رود.
مرداد ماه ۱۴۰۵
March 3, 2025
تلخکام را یک روزه تمام کردم یا بهتر است بگویم بلعیدمش. جلال آریان که قهرمان رمانهای دیگر اسماعیل فصیح هم هست این بار از طرف محل کارش یعنی شرکت نفت، راهی ماموریت یک هفتهای به لندن شده. قرار است آنجا دستگاههای کمک آموزشی زبان انگلیسی بخرد برای دانشجویان در آبادان. ۴۷ ساله است و مجرد. البته در جوانی که آمریکا بوده ازدواج کرده اما گویا همسرش فوت کرده و او دیگر پشت دستش را داغ کرده و قرار است تا ابد مجرد موجه باقی بماند. و خوشپوش. و شیطون.
شرکت نفت در چلسی لندن برایش در پانسیونی یک استودیو اجاره کرده. آنجاست که پشت سر هم قهوه ایرلندی مینوشد و از اغذیهفروشی سر کوچه پیتزای ماهی و میگو میگیرد و همراه قهوه ایرلندیهای متعدد فرو میدهد. (بله، من هم نگران اوضاع معدهاش بودم.) قهوه ایرلندی اشارهایست برای اهل فن که بفهمند مهندس آریان قهوهاش را با الکل تقویت میکند. احتمالا در سال ۱۳۸۶ که کتاب چاپ شده راهی بوده برای دور زدن ارشاد. مرد دمپاییپوش پشت میز ارشاد ارتباط بین قهوه ایرلندی و آیریش کافی در مخش برقرار نمیشده و اگر هم میشده اینترنت و گوگل اینقدر فراگیر نبوده که جستجو کند ببیند قهوه ایرلندی اصلا چه کوفتیست. به همین سیاق مهندس جلال آریان در ایستگاه قطار که منتظر است، آبجو نه بلکه دو بطری توبورگ سر میکشد تا قطار برسد. ایضا همان شب اول که میرسد لندن و در پانسیون جاگیر میشود، میرود سر کوچه و علاوه بر روزنامه، مجلهی پلیبوی هم میخرد. خاطرم است همین دههی هشتاد که کارمند شرکتی مهندسی در تهران بودم، شرکتمان مهندس محلوجی که ارشد من بود را برای ماموریت چند هفته فرستاده بود لندن و مهندس محلوجی وقتی برگشته بود و خاطرات شیطونیهای ماموریت لندن را پچپچ برای ما جوانان تعریف میکرد، از قضا یکیش دقیقا همین خاطرهی خرید پلیبوی بود.
مهندس جلال آریان که کت و شلوار اسپرت میپوشد و کراواتیست، جز این شیطونیهای مختصر، دلباختهی خانم شکوه یزدانی هم میشود، کارمند موطلایی شرکت کانون کتاب لیمیتد، که اصالتا یزدیست و البته مهندس متذکر میشود طلاییِموهایش یحتمل رنگ است و طبیعی نیست. جز رنگ مو، مهندس همه چیز را مثل عقابی تیزچنگال زیر نظر دارد:
هر دو هم مجرد هستند. در همان دیدار اول که منتهی به ناهار در رستورانی میشود، شکوه خانم پیشنهاد میدهد یک بطری شِری سفارش بدهند و جز این، میگوید مهندس آریان شب بیاید پیشش. اما دیالوگ منتهی به این دعوت هم خواندنیست⏤نظر کارمند دمپاییپوش در این مورد چه بوده، کنجکاوم:
گاهی فکر میکنم مخاطب اصلی تلخکام شاید همان کارمند دمپاییپوش بوده، اویی که با تصور آب شدن ژلهی بستنی چیزی درون خودش هم آب میشود.
رانهی اصلی رمان همین شبِ وصال کذاییست که البته نویسنده با چیرهدستی به آخر رمان موکول میکند و اصطلاحا ما را تشنه تا لب چشمه میبرد. پیشاپیش هم میدانیم نهایتا قرار است با تمثیلاتی مثل آب شدن ژلهی بستنی سر و ته قضیه هم بیاید و چشمه قرار نیست حتی سیرابمان کند، چشمهای نیست، سراب است؛ چون درست است که یحتمل اثر در دوران اصلاحات به ارشاد فرستاده شده اما به هر حال خط قرمزهایی هم هست. شیطنت آری، اما پا را از گلیم خود درازتر کردن؟ هرگز. لابد در جلسات توجیهی هفتگی این را به کارمند دمپاییپوش هم متذکر میشدند، به اویی که با بیحوصلگی خمیازه میکشد و شست پای راستش را میمالد لای انگشتان پای چپش تا این روز کاری نیز به نحوی بگذرد. مع الاسف دو طرف هر نزاعی در قد و قوارهی همند. در نزاع فیل و مورچه فیل برنده نیست، مورچه هم نیست، چون اصولا نزاعی بین این دو شدنی نیست. نزاع فیل با کرگدن متصور است. سانسور برقرار است که بر شیطنتهای مهندس جلال آریان حد و حدودی تعیین کند؟ و معترضِ به سانسور آیا خالق مهندس آریان است؟ بیشباهت نیست به وضع خود جمهوری اسلامی و اپوزیسیونش. انگار نه در تقابل با یکدیگر باشند بلکه همدیگر را تکمیل میکنند. جور بودن در و تخته.
ده سالم بود که یکی از از اقوام مومن و انقلابی بنام پورمسلم، با طی مراتب اداری و ترفیع، رسید به جایی مثل مهندس جلال آریان، جایی که شرکت او را برای مامویت به خارج فرستاد. اولین خارج زندگیاش. در برگشت کلی جنس آدیداس آورده بود. من جمله چند دمپایی. حال بعد از وضو پاهای خیس از مسحاش را توی دمپاییهای آدیداس آلمانی فرو میکرد. جز اینها، با ذوقی کودکانه از فرایند سفر شامل فرودگاه و بلیط و پرواز و هتل حرف میزد. معلوم بود کیف میکند با تلفظ لوفتانزا و کی ال ام و فرانکفورت و فرودگاه اورلی پاریس. عین همین ذوقزدگی را در مهندس جلال آریان هم دیدم. او هم باید و باید متذکر میشد که بلیط برگشتش OPEN است (به انگلیسی). او هم چون سفارت انگلیس در تهران بسته بود مجبور میشود شبی پاریس اتراق کند و از سفارت انگلیس در پاریس ویزا بگیرد. آنها نیز نیم ساعته به او ویزای BUSINESS میدهند. کل کتاب مجموعهای از همین اطلاعات بدردنخور است. البته برای من به درد دیگری میخوردند: احیای گذشته، کاری که شیفتهاش هستم و همین است که گفتم یک روزه تلخکام را بلعیدم. قبل از اینهمه فراگیر شدن مهاجرت، خارج مجموعهای بود شامل چند کلیدواژه، چند تصویر، اینها سینه به سینه منتقل میشد، از یک کارمند به بعدی، از یک با جناق به بعدی. تلخکام هم مو به مو همین مجموعه اطلاعات را در مورد مرد میانسال خوشپوش عرضه میکند، مردی که راحت ویزا میگیرد و سفر میرود و در غرب شیطونی میکند و بعد با باتریهای شارژ شده بر میگردد به مملکت تزویر و ریا. مهندس آریان و شکوه خانم شبِ قبل از پرواز در هتل تلویحا اعلام میکنند که از اصول تجرد لغزیدهاند و دل به یکدیگر باختهاند. با این حال باز هم مهندس خدوم سفر بازگشت را ملغی نمیکند. تلخ. مثل اسم رمان؛ تلخکام.
شرکت نفت در چلسی لندن برایش در پانسیونی یک استودیو اجاره کرده. آنجاست که پشت سر هم قهوه ایرلندی مینوشد و از اغذیهفروشی سر کوچه پیتزای ماهی و میگو میگیرد و همراه قهوه ایرلندیهای متعدد فرو میدهد. (بله، من هم نگران اوضاع معدهاش بودم.) قهوه ایرلندی اشارهایست برای اهل فن که بفهمند مهندس آریان قهوهاش را با الکل تقویت میکند. احتمالا در سال ۱۳۸۶ که کتاب چاپ شده راهی بوده برای دور زدن ارشاد. مرد دمپاییپوش پشت میز ارشاد ارتباط بین قهوه ایرلندی و آیریش کافی در مخش برقرار نمیشده و اگر هم میشده اینترنت و گوگل اینقدر فراگیر نبوده که جستجو کند ببیند قهوه ایرلندی اصلا چه کوفتیست. به همین سیاق مهندس جلال آریان در ایستگاه قطار که منتظر است، آبجو نه بلکه دو بطری توبورگ سر میکشد تا قطار برسد. ایضا همان شب اول که میرسد لندن و در پانسیون جاگیر میشود، میرود سر کوچه و علاوه بر روزنامه، مجلهی پلیبوی هم میخرد. خاطرم است همین دههی هشتاد که کارمند شرکتی مهندسی در تهران بودم، شرکتمان مهندس محلوجی که ارشد من بود را برای ماموریت چند هفته فرستاده بود لندن و مهندس محلوجی وقتی برگشته بود و خاطرات شیطونیهای ماموریت لندن را پچپچ برای ما جوانان تعریف میکرد، از قضا یکیش دقیقا همین خاطرهی خرید پلیبوی بود.
مهندس جلال آریان که کت و شلوار اسپرت میپوشد و کراواتیست، جز این شیطونیهای مختصر، دلباختهی خانم شکوه یزدانی هم میشود، کارمند موطلایی شرکت کانون کتاب لیمیتد، که اصالتا یزدیست و البته مهندس متذکر میشود طلاییِموهایش یحتمل رنگ است و طبیعی نیست. جز رنگ مو، مهندس همه چیز را مثل عقابی تیزچنگال زیر نظر دارد:
نزدیک ظهر است […] بلند میشویم و شکوه خانم ژاکت آبی قشنگی روی بلوز و دامن سفید و سیاه چسب تنش میپوشد…
هر دو هم مجرد هستند. در همان دیدار اول که منتهی به ناهار در رستورانی میشود، شکوه خانم پیشنهاد میدهد یک بطری شِری سفارش بدهند و جز این، میگوید مهندس آریان شب بیاید پیشش. اما دیالوگ منتهی به این دعوت هم خواندنیست⏤نظر کارمند دمپاییپوش در این مورد چه بوده، کنجکاوم:
به من نگاه بهتر و عمیقتری میاندازد. با لبخند میگوید: ژله بستنی دسرتون آب نشه. مثه اینکه شما هم که اسمتون آریانه یکهو بهطور باستانی حالی به حالی شدید؟
میخندم. با دیدن شما شکوه خانم زیبا که یزدی باستانی هستید حالی به حالی هستم.
با خنده شانههایش را میاندازد بالا و میگوید: امشب بیا شام با هم میخوریم، و مرا هم حالی به حالی بکنید آقای آریان. گفتم که تنهام.
گاهی فکر میکنم مخاطب اصلی تلخکام شاید همان کارمند دمپاییپوش بوده، اویی که با تصور آب شدن ژلهی بستنی چیزی درون خودش هم آب میشود.
رانهی اصلی رمان همین شبِ وصال کذاییست که البته نویسنده با چیرهدستی به آخر رمان موکول میکند و اصطلاحا ما را تشنه تا لب چشمه میبرد. پیشاپیش هم میدانیم نهایتا قرار است با تمثیلاتی مثل آب شدن ژلهی بستنی سر و ته قضیه هم بیاید و چشمه قرار نیست حتی سیرابمان کند، چشمهای نیست، سراب است؛ چون درست است که یحتمل اثر در دوران اصلاحات به ارشاد فرستاده شده اما به هر حال خط قرمزهایی هم هست. شیطنت آری، اما پا را از گلیم خود درازتر کردن؟ هرگز. لابد در جلسات توجیهی هفتگی این را به کارمند دمپاییپوش هم متذکر میشدند، به اویی که با بیحوصلگی خمیازه میکشد و شست پای راستش را میمالد لای انگشتان پای چپش تا این روز کاری نیز به نحوی بگذرد. مع الاسف دو طرف هر نزاعی در قد و قوارهی همند. در نزاع فیل و مورچه فیل برنده نیست، مورچه هم نیست، چون اصولا نزاعی بین این دو شدنی نیست. نزاع فیل با کرگدن متصور است. سانسور برقرار است که بر شیطنتهای مهندس جلال آریان حد و حدودی تعیین کند؟ و معترضِ به سانسور آیا خالق مهندس آریان است؟ بیشباهت نیست به وضع خود جمهوری اسلامی و اپوزیسیونش. انگار نه در تقابل با یکدیگر باشند بلکه همدیگر را تکمیل میکنند. جور بودن در و تخته.
ده سالم بود که یکی از از اقوام مومن و انقلابی بنام پورمسلم، با طی مراتب اداری و ترفیع، رسید به جایی مثل مهندس جلال آریان، جایی که شرکت او را برای مامویت به خارج فرستاد. اولین خارج زندگیاش. در برگشت کلی جنس آدیداس آورده بود. من جمله چند دمپایی. حال بعد از وضو پاهای خیس از مسحاش را توی دمپاییهای آدیداس آلمانی فرو میکرد. جز اینها، با ذوقی کودکانه از فرایند سفر شامل فرودگاه و بلیط و پرواز و هتل حرف میزد. معلوم بود کیف میکند با تلفظ لوفتانزا و کی ال ام و فرانکفورت و فرودگاه اورلی پاریس. عین همین ذوقزدگی را در مهندس جلال آریان هم دیدم. او هم باید و باید متذکر میشد که بلیط برگشتش OPEN است (به انگلیسی). او هم چون سفارت انگلیس در تهران بسته بود مجبور میشود شبی پاریس اتراق کند و از سفارت انگلیس در پاریس ویزا بگیرد. آنها نیز نیم ساعته به او ویزای BUSINESS میدهند. کل کتاب مجموعهای از همین اطلاعات بدردنخور است. البته برای من به درد دیگری میخوردند: احیای گذشته، کاری که شیفتهاش هستم و همین است که گفتم یک روزه تلخکام را بلعیدم. قبل از اینهمه فراگیر شدن مهاجرت، خارج مجموعهای بود شامل چند کلیدواژه، چند تصویر، اینها سینه به سینه منتقل میشد، از یک کارمند به بعدی، از یک با جناق به بعدی. تلخکام هم مو به مو همین مجموعه اطلاعات را در مورد مرد میانسال خوشپوش عرضه میکند، مردی که راحت ویزا میگیرد و سفر میرود و در غرب شیطونی میکند و بعد با باتریهای شارژ شده بر میگردد به مملکت تزویر و ریا. مهندس آریان و شکوه خانم شبِ قبل از پرواز در هتل تلویحا اعلام میکنند که از اصول تجرد لغزیدهاند و دل به یکدیگر باختهاند. با این حال باز هم مهندس خدوم سفر بازگشت را ملغی نمیکند. تلخ. مثل اسم رمان؛ تلخکام.
March 26, 2023
رمان های فصیح همشون عالین
پر از گفتگوهای فلسفی و معنوی که خیلی وقتا آدما به فکر فرو میبره
شخصیت پردازیهای درست و به جا یکی از ویژگیهای رمانهای آقای فصیحه
«تلخکام» را از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/83083
پر از گفتگوهای فلسفی و معنوی که خیلی وقتا آدما به فکر فرو میبره
شخصیت پردازیهای درست و به جا یکی از ویژگیهای رمانهای آقای فصیحه
«تلخکام» را از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/83083
April 1, 2024
دومین اثری که از اسماعیل فصیح خوندم و اینکه باز با برخی شخصیتهای داستان ثریا در اغما روبهرو شدم حس جالبی داشت.
شاید محتوای داستان آنقدرها گیرا نباشد ولی قلم فصیح یک روایت معمولی را گیرا تر میکند، پس ارزش یکبار خواندن و همراه شدن با سفر زندگی جلال آریان را دارد.
شاید محتوای داستان آنقدرها گیرا نباشد ولی قلم فصیح یک روایت معمولی را گیرا تر میکند، پس ارزش یکبار خواندن و همراه شدن با سفر زندگی جلال آریان را دارد.
May 21, 2025
ما آدمها
زاییده میشویم
رنج میکشیم
و میمیریم..
زاییده میشویم
رنج میکشیم
و میمیریم..
Displaying 1 - 14 of 14 reviews














