نقطه شروع بحث ما ایده بررسی سینمای کیارستمی به مثابه یک پدیده فرهنگی است، پدیدهای که از قضا هیچگاه بر اساس زمینه و مکانیسم واقعی رشد و تحولش بررسی نشده است. از نظر ما بهترین راه شناخت سینمای کیارستمی مقایسه آن با یک حکایت افسانهای آشنا و قدیمی است: حکایتی از 《هزار و یک شب》که در آن قهرمان، مثلاً علاالدین نامی که روزهاست در بیایان سرگشته و حیران است به ناگهان از سر تصادف محض به آبادی یا شهری میرسد که مردمانش بنا به سنتی دیرینه پادشاه خود را به صورتی تصادفی انتخاب میکنند... کیارستمی نیز درست مثل علاالدین در فضای خالی و بیابانی سینمای دهه ۱۹۸۰ سرگردان بود، فضایی که از قضا جایگاه نمادین کارگردانان بزرگ در آن خالی شده بود، هرچند میل به پرکردن این جایگاه و نشاندن افراد جدید بر تختهای شاهی هنوز بر جا بود... اما قصه کتاب حاضر اثبات این قول لاکان است که 《شاه مرده است》. چاپ اول ۱۳۸۷
لحن دانای کل این دو نفر آزاردهنده بود...احساس میکردی در جایگاه همه چیز دان نشسته اند و دارند همه چیزهایی را که دوست ندارند - من جمله سینمای کیارستمی و تارکوفسکی و ازو و کلای سینمای شاعرانه غیر رئال غیر سیاسی غیر هرتزوکی ! - قضاوت میکنند...
کتاب رو میشه به عنوان کاربردهای کار ژیژک رو آثار کیارستمی -و سینما- مطالعه کرد. خیلی یاد گرفتم، ولی این سوال برام باقی موند که آیا میشه سؤالِ هنرِ بومی داشتن رو به فلسفه هم کشوند؟ رابطهی منها و ماهای اینجایی با این فلسفه چیه؟ انگار مسئلههای ما هم زیر نگاه خیرهی اونا ساخته میشن.
از کیارستمی، کارگردانی که با پیشینهی نقاشی وارد دنیای سینما شدهاست، جز خلق فیلمهایی ماندگار، مملو از تصاویری چشمنواز انتظار نمیرود. فیلمهایی که گویا نقاشیهاییاند اغلب در ستایش از طبیعت، زندگی سادهی روستایی و دنیای معصومانهی کودکی که علاوه بر جلب نظر مخاطب داخلی در سطح جهانی نیز بسیار مورد استقبال قرار گرفتهاند. مراد فرهادپور و مازیار اسلامی در این کتاب در قالب گفتوگویی که بیشتر به مونولوگ میماند تا دیالوگ، از موضع چپگرا به تحلیلِ فیلمهای کیارستمی و آنچه که به عنوان «سینمای کیارستمی» شناخته میشود با توجه به بستر اجتماعی و سیاسیاش پرداختهاند. آنان همچنین علل موفقیت جهانی این آثار را در ابعادی دیگر مورد بررسی قرار دادهاند. این که چگونه سلیقهی انسانِ متمدن غربی مبنی بر جستوجوی هرآنچه که خود فاقد آن است یعنی بدویت و معصومیت در کشورهای عقبافتاده و به اصطلاح شرق منجر میشود به ستایش آثاری بپردازد که اغلبشان در سطح همان نقاشیهای دوبعدی واقعیتی یکدست، رامشده و بدون تناقص از دیگری (شرق) را به آنان مینماید؛ بدون ایجاد کمترین حس ناخوشایند عذاب وجدان و کوچکترین خللی در نظام فکری لیبرال او. فارغ از برخی از قضاوتهای تند دو مولف که از دیدگاهِ رادیکالشان و موضعِ آشکارا منفیشان نسبت به کیارستمی نشئت میگیرد، این کتاب کتابی خواندنیست و حاوی نکات جالبیست برای آنکه سینما و کلا اثر هنری را اثری منفرد و متکی به خود در نظر نگیریم و در خوانشِ آن زمینهها و شرایط تاریخی و اجتماعی را فراموش نکنیم.
آخ آخ، چه خنجرها که از دلهای عاشقان کیارستمی گذر کرد! یه عده که کم آوردن، شروع کردن به دادن فحشهای ایدئولوژیک. همین ریویوها بود که ترغیبم کرد کتاب رو تهیه کنم و بخونم وگرنه فکر نمیکردم بشه درباره کار بیمعنی حرف حساب زد. در مملکت ما، کم پیش میاد برای انتقاد از یک نفر به جای استفاده از صفتهای توهینآمیز، دلیل آورده بشه که چرا یه کاری ارزش نداره و یه حرفی درست نیست یا در این مورد چرا یه اثر با ادعای هنری بودن، در واقع در مقوله هنر نمیگنجه. معمولا آدمها به عربدهجویی رو میآرن. اول مقدمه کتاب رو بخونین، دستتون میاد که کتاب درباره چی هست. در فصل آخر یه بحث خیلی جالب داره درباره جشنوارههای بینالمللی فیلم. یه بحث جالبتر هم در پیوست دوم کتاب هست درباره حسرت خوردن بر فقدانِ امرِ نداشته.
من اصلا از وجود چنین کتابی خبر نداشتم؛ گودریدز هم هر چند تمامقد سوشیال مدیاست ولی این خاصیت رو داره که آدم با کتابهای موجود آشنا میشه.
کتاب نه صرفا درباره ی سینمای کیارستمی، بلکه بررسیِ سینمای کیارستمی به مثابه یک پدیدهٔ فرهنگی و زمینه های مطرح شدن این پدیده در قالب 'دیگری اصیل' ساختهٔ غربی هاست و اینکه دلیل مطرح شدن کیارستمی به عنوان فیلمساز جهانی- و بازتولید و تکرار همین دیگری توسط خود شرقی ها- نه به خاطر خصوصیات جوهری خودِ این سینما، بلکه به طور کاملا تصادفی حاصل قرار گرفتن در جایگاه ابژه میلِ غربی و تداوم فانتزی منتقدان غربی در برابر سینمای هالیوود است که بدلیل خصوصیات سینمای کیارستمی از قبیل فقر یا نبود تکنیک هنری،بازگشت به طبیعت و غیبت زنان که محصول قوانین سینمای داخلی اند به عنوان نوعی انتخاب عامدانه در برابر هالیوود خوانده می شود.
اگر عباس کیارستمی را دوست دارید این کتاب بی شک شما را به شدت شکنجه میدهد.کتاب شباهتی بسیار به نظریات ژیژک در مورد کاستاریکا دارد و از همان فرمانی استفاده میکند که ژیژک درباره سینمای کاستاریکا در سینمای اروپا.کتاب خواندنی است از آن جهت که این شکل مخالف خوانی گاه به بیراه نمیرود راهی برای دیگر نکاه کردن پیشنهاد میدهد. مانی حقیق جوابیه تک خطی درباره این کتاب داده است که ناخواندنی است و در پی هیاهو.اگر شیفته سینمای کیارستمی هستید کتاب عباس کیارستمی و فیلم_فلسفه متیو ابوت با ترجمه خوب صالح نجفی را مطالعه کنید.
از میان تمام کتابهایی که تاکنون در بازار ایران دربارهی کیارستمی منتشر شدهاند—چه تألیفی و چه ترجمه—این کتاب با اختلاف، بهترین گزینهی موجود است. گفتوگوی دو منتقد در آن، خواندنی، جذاب و روشنگر است. کتاب در قالب دیالوگ و از خلال بستر اجتماعی-تاریخی، به رمزگشایی از رازگونگی فیلمهای کیارستمی میپردازد؛ رازی که همچون "جادوگر شهر اُز"، چیزی جز یک توهم نیست.
برخلاف آثاری مانند کتاب روبرت صافاریان که با نگاهی سطحی و غیرتحلیلی به موضوع میپردازند، این کتاب با رویکردی جامع و دقیق، و با در نظر گرفتن زمینهی اجتماعی-سیاسی ایران، به تحلیل مینشیند.
اگر بهدنبال نقدی جدی، عمیق و ارزشمند هستید، خواندن این کتاب را قوياً توصیه میکنم.
در مقدمه کتاب در باب انگیزه و دغدغۀ پدیدآورندگانش آمده: در این میان عاملی که بیش از هر چیز موجب تشویق ما در ادامۀ بحث و نگارش کتاب شد این واقعیت بود که دو خُلق و خوی فکری متفاوت ــ که برای یکی سینما موضوعی مرکزی و اساسی بود در حالی که دیگری از قضا عمدتا به سینما به مثابۀ فرم هنری بد گمان بودــ با شروع از تجارب و ایده های متفاوت عملا در بسیاری از موارد به نتایج واحدی می رسیدند. این امر برای ما در حُکم تضمین بیشتر صحتِ این نتایج بود و عملا نشان می داد که ما در بحث و جدل انتقادی خویش به حقیقت موضوع مورد بحث،یعنی سینمای کیارستمی،تا حد زیادی نزدیک شده ایم.