اسب من، نام مجموعه اشعار نو، سرودهی معین دهاز است. اشعاری عجیب و متفاوت که یک ویژگی مشترک دارند و آن پرداختن به مرگ است. در حقیقت در کلمه کلمهی کتاب اسب من، مرگ را میتوان دید. گویی که معین دهاز میخواسته با شعرهایش از امیدهای از دست رفته بنویسد. از جهانی که نزدیک به انتها است و از زندگی که برباد رفته میپنداردش. معین دهاز برای اسب من، مقدمهای کوتاه و خواندنی نوشته است. مقدمهای که در نگاه اول شاید عجیب به نظر برسد اما انگار چکیدهی کل کتاب را در خود دارد.
از دفن ما سالهاست که میگذرد فقط کاش کسی میدانست چرا نمیمیریم؟
***
خندیدیم ما به رنگین کمان خندیدیم به لبهای آسمان که به هفت رنگ غمگین بود
***
چگونه بمانم؟ وقتی هرکه مرا در آغوش گرفت کارد به پهلویم زد از مترسکی که نیمهشب را میترساند چگونه نترسم؟ چگونه تحمل کنم،وقتی تحمل نشدم وقتی شمعها تنها بر سنگها روشناند وقتی از خاک داس میروید چگونه برویَم؟ وقتی سبزترین شاخههایمان پاییز را به یادم میآورند...
چهار بار خوندمش، چون همه ی شعراشو دفعات قبل متوجه نمیشدم، درک نمیکردم، هنوزم بعضیاش هست که نتونستم بفهممشون، شاید اونقدر بخونمش تا تک تک جمله هاشو حس کنم و بفهمم
این قسمتش نگاه و دید متفاوت شاعرو به پدیده ها خیلی خوب نشون میده:
مثل برگ مرده ی چای در آب از درون خالی میشوم و جهان را تاریک میکنم
****
خیره ام به قاصدک این گیاه غریب که پس از مرگ به راه می افتد
وقتی تمامش کردم واقعا یک سنگینی بر دوشم حس میکردم، که به من تعلق نداشت و برای شاعر بود. با تک تک اشعار با این که تازه شعرخوانی را شروع کرده ام ارتباطی داشتم. در غم بخوانید که بیشتر درونش غوطهور میشوید.
این یکی از قشنگ ترین کتاب های شعری بود که خوندم تاحالا. حیف که به قدر کافی دیده نشد.
صفحه ی ۱۶ فرو میروم در آب و چون نهنگی خسته که ساحل را نمی یابد مردنم تمام نمیشود آب ها سردند پایین میروم پنجره را نبسته اند سرد شده سرمای خانه،رگذر ها را آزار میدهد محله را آزار میدهد فصل را دارد اذیت میکند باران زیباییست اما جهان در برف زیباتر است.
صفحه ی ۱۰۲ خیره ام به قاصدک این گیاه غریبه که پس از مرگ به راه می افتد.
بعد از خواندن مقدمه، نتونستم کتاب را رها کنم. تصویرسازیهای اشعار ایشون باعث شد که ناامیدی و تنهاییای که داشتم، از نگاه شاعر ببینم. آنچه این کتاب را برایم دلنشین کرده، همراهی انسان و طبیعت در تنهایی و ناامیدی بود. به نظرم شعر خوب، شعریه که منو از عادت بیناییم دور کنه و دید متفاوتی داشته باشه و اسب من به همین جهت برام ارزشمنده.
« گوش کن این صدای آبشار است راستی هنوز آرامت میکند، تماشای افتادنش؟ »
"وداع، ساده نیست کوچک نیست که بشود پشت قاب عکس گذاشت وداعِ برگ و شاخه کوچک نیست تو دوباره سبز خواهی شد و من شاهد رقصیدنت در باد خواهم بود اگر رفتگر پیر مرا نبرده باشد"