هر هنر «سبُک» و خوشایندی بدل به وهم و دروغ شده است: دیگر نمیتوان از آنچه از حیث زیباشناختی در مقولات لذت ظاهر میشود لذت برد و وعدهی سعادت را، که زمانی تعریف هنر بود، دیگر در هیچکجا نمیتوان یافت، مگر آنجا که نقاب از چهرهی سعادت دروغین برافکنده شود.
Theodor Wiesengrund Adorno was one of the most important philosophers and social critics in Germany after World War II. Although less well known among anglophone philosophers than his contemporary Hans-Georg Gadamer, Adorno had even greater influence on scholars and intellectuals in postwar Germany. In the 1960s he was the most prominent challenger to both Sir Karl Popper's philosophy of science and Martin Heidegger's philosophy of existence. Jürgen Habermas, Germany's foremost social philosopher after 1970, was Adorno's student and assistant. The scope of Adorno's influence stems from the interdisciplinary character of his research and of the Frankfurt School to which he belonged. It also stems from the thoroughness with which he examined Western philosophical traditions, especially from Kant onward, and the radicalness to his critique of contemporary Western society. He was a seminal social philosopher and a leading member of the first generation of Critical Theory.
Unreliable translations hampered the initial reception of Adorno's published work in English speaking countries. Since the 1990s, however, better translations have appeared, along with newly translated lectures and other posthumous works that are still being published. These materials not only facilitate an emerging assessment of his work in epistemology and ethics but also strengthen an already advanced reception of his work in aesthetics and cultural theory.
این مقاله/کتاب در واقع دیدگاههای اصلی پروژهٔ نقد صنعت فرهنگ، که توسط اعضای مکتب فرانکفورت پیگرفتهشده را در مورد موسیقی بیان میکند. فهم کتاب بدون داشتن حداقلی از پیشزمینه راجع به گفتمان این جریان دشوار است. تیغ برّان نقد آدورنور طبق معمول کالاییشدن فرهنگ و مکانیزم بازار را هدف گرفته. من با کلیت گفتمان همدلام، اما به عنوان مخاطب موسیقی مایل بودم بدانم که مفروضات اصلی این جریان فکری در نقد فرهنگ چیست. متأسفانه در هرمتنی که از آدورنو خواندم، تدقیق فلسفی درمیان نیشوکنایهها و تمسخرها و حاشیهرویهای بعضاً بیمورد، گم شده؛ این نوشتار هم مستثنا نبود. این چه اندیشه است که در آن واگنر نفرین میشود؟ یا آدورنو در دشمنیاش با موسیقی جاز -خصوصاً الآن که مرز مشخصی بین موسیقی جاز و کلاسیک مدرن وجود ندارد- چه میزان برحق است؟ حقیقتاً سؤالبرانگیز است...
هرچند ظاهراً ادبیات متن اصلی ثقیل است، ترجمهٔ کتاب هم کمک چندانی به فهم بهتر متن نکرده. معادلهای من درآوردی و جملات نامفهوم، زیاد به چشم میخورد.
این مقالهی بلند بیشتر از آن که شما را با وضعیت مشخصی در موسیقیِ اکنونیتان مواجه کند، سوژگی یا در واقع سوژگیای که در این مناسباتِ تولید و به تبع آن توزیع و مصرف نیست یا نمیتواند باشد را خطاب میکند و نشان میدهد که در غیاب این سوژگی، مصرفکننده، تولیدکننده و بازار در نوعی هماهنگیِ کامل با یکدیگر به سر میبرند ( که البته برساخته و برسازندهی کلیّتی کاذب و پوشاننده است) و اساسن در چنین ساز و کاری مخاطب خواست یا نیازی از خود ندارد که با توجه به آن با اثری که به او عرضه میشود روبرو بشود و احیانن ارادهای - غیرفردی و ناروانشناسانه- در به چالش کشیدنِ راستینِ آن داشته باشد؛ بازیگرِ داخل این مناسبات، چه تولیدکننده و چه مصرفکننده، با دست زدن به هر نوع «شبه فعالیت» در این ساز و کار، تنها ساختار را بازتولید میکند. اما مثالِ شوئنبرگِ دههی بیست چطور؟ آیا خارج از این ساز و کار مستقر شده بود و کالا تولید نمیکرد؟ اگر پاسخ نهای قاطع است، پس هنر پیشرو چه جور کالایی است؟ برای پاسخ گفتن به چنین تعارضی باید پیش فرضهای خامی که از کارکردِ هنرِ والا، جدی، فرهیخته یا هر چیزی شبیه به آن در ذهن داریم را لااقل موقتن در پرانتز بگذاریم. هنر پیشرو را باید کاملن دیالکتیکی فهم کرد؛ اینجا هم با تضاد سر و کار داریم. با ظهور و پیشرفت سرمایهداری، جامعه مطلق شده است و لاجرم همه چیز در جامعه، از جمله هنر و موسیقی، اجتماعن وساطت مییابد. بنابراین بسته به اینجا و اکنونِ شما چه بسا ممکن باشد موسیقیای با فاصله گرفتن از فرم تثبیتشده و نوعی دهنکجی به آن یا حتی با نزدیک شدن به المانهای موسیقی عامیانه و از آن خود کردنش در برابرِ موسیقیِِ عصاقورتدادهی جاافتاده، در این بافتار اجتماعیِ بخصوص جایگاهِ هنر پیشرو را کسب کند. کمااینکه در زمینهای متفاوت ممکن است بازگشت سفت و سخت به فرمالیسم و فاصلهگیریِ قاطعانه از عناصر هنر عامیانه جایگاه یک هنر آوانگارد باشد. بنابراین، استتیک دیگر غایتی فینفسه نیست و کارکرد دیالکتیکی اهمیت مییابد. با چنین نظرورزی، هنرِ پیشرو در عصر جهانی شدنِ سرمایه اگرچه گزیری از کالا بودن ندارد اما با دامن زدن به تضاد در برابر هنرِ غالب، حقیقت را در آن تضاد بازمینماید.
فهم این کتاب(البته مقاله) در گرو آشنایی نسبی با آرا و نظریات مکتب فرانکفورت و هم چنین مبانی روان کاوی است. یک جمله مهم و کلیدی از مقاله که شماس کلی از آنچه کتاب در پی بیانش است ارائه میکند: سیر عواطف به سوی ارزش مبادله باعث می شود دیگر در موسیقی به واقع هیچ ادعایی مطرح نشود.
Probably this is a most deepest or even most critiquestical article about music. A music which propagate in our time in every elemental point. We all listen to music every day, every time and every where. But absolutely we don't know what we feed. This feeding, greeding us to listen more and more. Pop jazz classic anything. Adorno arise against this mutation of ears and revolution of sound administration. I think this is is second time that foundations of modernity destroyed. One time by Nietzsche and now by Adorno. They are bombing all we've accepted in our time as virtue. Both have on goal. Freedom. Here on music. Adorno knows the music as profoundest form. In really right manner he relate the exterior existence of music in population and intake it to the interior characteristics of a person. Music as fetishism in society and music as masochism in individuality. This is a mechanism of the music that he believes