Jump to ratings and reviews
Rate this book

آتش

Rate this book
هر چند معمولا وقت‌شناسی را مهم‌ترین عامل داشتن یک سفر خوب می‌دانیم، من اغلب آرزو داشته‌ام هواپیمایم تاخیر داشته باشد تا ناچار شوم وقت بیشتری را در فرودگاه بگذرانم. کمتر پیش آمده این آرزو را با دیگران در میان بگذارم... آقایی که با من تماس گرفته بود توضیح داد که شرکتش اخیرا علاقه‌ای به ادبیات پیدا کرده و تصمیم گرفته نویسنده‌ای را دعوت کند تا هفته‌ای را در جدیدترین مرکز مسافری‌اش، ترمینال ۵ که بین دو باند بزرگ‌ترین فرودگاه لندن واقع شده است، بگذراند. از این هنرمند که قرار بود رسما اولین نویسنده‌ی مقیم هیثرو لقب داده شود، خواسته می‌شد برآوردی امپرسیونیستی از محل ارائه کند و سپس در حضور مسافران و کارکنان، پشت میزی در محل معینی از سالن خروج بین مناطق دی و ای مطالب کتاب را گرد آورد.

123 pages, Paperback

First published January 1, 2018

9 people want to read

About the author

حسین سناپور

24 books109 followers
سناپور در سال ۱۳۳۹ در کرج به‌دنیا آمد. درس‌خواندهٔ رشتهٔ منابع طبیعی است اما از همان ابتدا به نوشتن و روزنامه‌نگاری روی آورد. در آغاز فعالیت داستان‌نویسی‌اش برای کودکان و نوجوانان می‌نوشت. پسران دهکده (۱۳۶۹) و افسانه و شب طولانی (۱۳۷۳) حاصل این دوران است. سپس به روزنامه‌نگاری روی آورد و در روزنامه همشهری و زن و حیات‌نو و چند نشریه دیگر شروع به همکاری کرد. مدتی هم بر کار گردآوری و چاپ داستان‌هاب مجلات گردون و کارنامه نظارت داشت. اولین رمان‌اش نیمهٔ غایب را در ۱۳۷۸ منتشر کرد. این رمان برای او جوایز مختلفی را به ارمغان آورد و در مدت یک سال شش بار تجدید چاپ شد.[۱:] در سال ۱۳۸۰ کتابی در شناخت زندگی و آثار هوشنگ گلشیری به نام همخوانی کاتبان تالیف و منتشر کرد. او هم‌اکنون مشغول تدریس داستان‌نویسی است.

Husayn Sanapur

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (12%)
4 stars
5 (16%)
3 stars
13 (41%)
2 stars
6 (19%)
1 star
3 (9%)
Displaying 1 - 11 of 11 reviews
Profile Image for Hamid.
41 reviews
January 26, 2020
چندان جذاب نبود توصیفات غریب موقعیت‌ها سردرگم‌کننده است و گویا به سبک غالب نویسندگان ایرانی تبدیل شده
Profile Image for Meha.
56 reviews2 followers
January 19, 2019
لادن شبح گم شده خیلی از ماهاست، شبحی پررنگ‌تر و گاهی جسورتر و گاهی احمق‌تر از چیزی که انتظارش را داریم.
پیچیدگی، طرد شدگی، تلاش و نرسیدن، در تار و پود این داستان بافته شده.
Profile Image for Feyzabadi.
6 reviews2 followers
Read
June 28, 2020
آتش، آخرین رمان از سه‌گانه (دود-خاکستر-آتش) حسین سناپور است. این سه‌گانه هرکدام با محوریت یک شخصیت (حسام – مظفر – لادن) نوشته‌شده است. شخصیت‌های حسام و مظفر به‌واسطه رابطه‌شان با لادن، روایت می‌شوند. بنابراین می‌توان گفت مرکزی‌ترین و پررنگ‌ترین شخصیت این سه‌گانه لادن است. لادن در دود و خاکستر لابه‌لای روایت‌های دیگران برای خوانندگان تصویر شده است و آتش این بار، آشنایی بی‌واسطه است با لادن.

رمان با مونولوگ لادن با اشیاء بی‌جان شروع می‌شود:

«ای کرم‌پودر کارتیه، چاله‌چوله‌هام را بپوشان لطفاً! ای خط لب ایوسن لورن، نشان‌شان بده تمام لب‌هام را، تمامش را. ای کوکو شانل، ای کوکو شانل، که من را می‌بری به باغ‌های پر از شیرینی و پر از خنکی، از خنکی باغ‌هات پرم کن. خواهش می‌کنم، تمنا می‌کنم، پناه بدهید به من همه‌تان. کاری بکنید از خودتان بشوم، اصلاً شما از من بشوید، ای کشیده‌گی شلوار زارا، ای برازنده‌گی پالتو بنتون. دارم خفه می‌شوم با این پالتو. خفه‌گی‌اش اما می‌ارزد. مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوش / ای خانه‌های روشن شکاک/ که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر / بر بام‌های آفتابی‌تان تاب می‌خورند.»

خط‌های آغازین آتش و در انتها سطرهایی از شعر«وَهمِ سبز» فروغ فرخ‌زاد، درون‌مایۀ این رمان را به‌خوبی بازنمایی می‌کند. لادن در جستجوی پناه است، اما از چراغ‌هایی پناه می‌خواهد که خودشان مشوش‌اند. چراغ‌هایی که روشنایی‌شان باید پناهی باشد برای لادن، پُرِ تشویش‌اند. چراغ‌های مشوش، پناهی موقت‌اند، بی‌ثبات‌اند، پناهی‌ که پناهی نیستند. پناه می‌خواهد از خانه‌های روشن شکاک، خانه‌ای که باید فضای امن باشد خود پر از تردید است. جامه‌هایی که معطرند اما در آغوش دود، بر بام‌های آفتابی این خانه معلق‌اند. لادنِ امروز روبه‌روی آینه نشسته است و چون فروغِ دیروز که از چراغ‌های مشوش پناه می‌خواهد، از کرم‌پودر و خطِ لب و ادکلن می‌خواهد پناهش بدهند. داستان آتش همین است. در آتش، لادن شعله‌ور می‌شود. می‌سوزد و تمام می‌شود. داستانِ آتش، خوشبختی را در چیزی جستجو کردن است که پر از شوربختی است. از این برج‌ها سعادت‌طلب‌کردن است، از لابه‌لای این دیوارهای سنگی، میزهای سیاهِ بزرگ، آدم‌های خالی از عاطفه، آدم‌های تشنۀ قدرت، تشنۀ ثروت، که از هم نردبانی ساخته‌اند برای بالا رفتن، پناه‌خواستن است.
ادامه در:
http://deepreading.blogfa.com/post/19
Profile Image for SerA Mo.
55 reviews18 followers
January 19, 2019
شايد بشود گفت ادامه اى بر رمان خاكستر نويسنده. در خاكستر كاراكترى خلق شده بود كه خب حيف بود تنها چندبار از نام آن استفاده شود و همينجور بدون قصه برود زير خاك. پس كتابى ديگر خلق شد! داستانى با دو روايت مختلف، از دو شخصيت مختلف كتاب
Profile Image for Ali Zamani K.
9 reviews9 followers
September 6, 2025
خیلی داره درحق این سه‌گانه‌ی “دود، خاکستر، آتش” کم لطفی میشه!

بنظرم این سه‌گانه، داستان و روایتی بی‌نقصه.
آتش پایان بندی این روایت و از دید کاراکتر اصلیِ داستان، لادنه… و بنظرم از همه‌شون تلخ‌تر.
حتما نیازه که دو رمان قبلی خونده بشه و بعد به سراغ این رمان بیاید… به ویژه دود!
“دود” استخوان‌بندی اصلی این داستانه و شخصیت‌ها اونجا شکل گرفته‌ن.

“آتش” با روایت از دید لادن دقیقا جایی تموم میشه که “دود” با روایت از دید حسام شروع میشه.

سناپور سعی کرده سه رمان‌رو طوری بنویسه که از هرکدوم شروع کنید، بتونید با داستان همراه بشید… و تا حد زیادی هم موفق شده در این موضوع… ولی فکر می‌کنم، “آتش” نقطه‌ی خوبی برای شروع نیست.
شاید بهترین ترتیب برای مواجهه یا این داستان و دنیا، خوندنشون به ترتیبی که منتشر شدن باشه؛ اول دود، بعد خاکستر و بعد آتش.

به این معنا نیست که اگر از “آتش” شروع کنید، نمی‌تونید همراه بشید با داستان… ولی بعد از “اتش” حتما باید برید سراغ “دود” و بعد “خاکستر”

همین اتصال هوشمندانه‌ی این عناوین بنظرم کافیه که بگیم این سه‌گانه در ادبیات داستانی معاصرمون کم‌نظیره و خاصه.

وارد خود داستان نمیشم که بنظرم روایت درستی از شخصیت‌هایی در دهه‌ی ۸۰ شمسی تهرانه.
“آتش” همچنان مثل دو عنوان قبلی بی‌رحم و برنده‌ست… و پر از غم و گمشدگی… اتمسری که شالوده‌ی اصلیِ شهریه که داستان داره توش روایت میشه.

دود رو ۱۰ سال قبل خوندم و دوباره گرفتمش که دوباره بخونم.
خوندن “دود” پشت به پشت “آتش” و بعد از این همه مدت، جور دیگه‌ای میچسبه.

سناپور نویسنده‌ی بسیار باهوش و چیره‌دستیه و این موضوع در این سه‌گانه، چه در نامگذاری (که بعد از خاموش‌شدن “آتش” “دود” میبینیم و بعد “خاکستر” -رمان‌هارو بخونید متوجه میشید چقدر این نام‌گذاری درست و دقیقه-)، چه در نوع روایت و ریتم، و چه در ارتباط سه کتاب باهم، نشون داده شده.

فقط تنها انتقادی که میشه کرد اینه که ای کاش، نویسنده در ابتدا یا انتهای هر کتاب اشاره به سه‌گانه بودن این مجموعه و دو کتاب دیگه میکرد که خواننده راغب بشه و بره دو عنوان دیگه‌رو هم بخونه. چون ظاهرا خیلی‌ها خبر ندارند که این سه کتاب، به هم وصلند و مکمل هم.

و بازم میگم، ای کاش این داستان و شخصیت‌هاش و اتمسفرش درکلمات و صفحات کتاب باقی نمونن و یکی تبدیلش کنه به فیلمنامه و حداقل به صورت انیمیشن rotoscope به تصویر کشیده بشن! این داستان بشدت با اون مدیوم سازگاری داره و نتیجه بسیار دیدنی میشه.
Profile Image for Kaveh.
43 reviews
December 11, 2025
متن مغشوش و فضاسازی‌ها غریب و کلیشه
روایتهای متعدد بیربط

از تو ریویوها‌ی بقیه اینجا متوجه شدکم این سومین عنصر از یک سه گانه هست، ولی رغبتی ندارم اون دو‌تای دیگه رو هم بخونم (دود و‌خاکستر)
Profile Image for Afshin Hakimiyan.
127 reviews1 follower
November 22, 2023
لادن پر از شور و شوق زندگی بود. آدم بلندپروازی بود. به وضعیت خود قانع نبود. شوری در سر داشت و شرری در دل. جاه‌طلب بود. اهل کوتاه آمدن و پا پس کشیدن نبود.

از سر بلندپروازی‌اش بود که با اغواگری خود را به مظفر نزدیک کرده بود. مظفری که بر صدر یک شرکت مافیایی نشسته بود. و لادن، مظفر را راهی می‌دید برای پرِ پرواز گرفتن و به یک شبی ره صد ساله‌ی تغییر طبقه‌ی اجتماعی دادن.

و از سر جاه‌طلبی‌اش بود که در این راه، سعی داشت که به هر آن‌چه از زبری و زرنگی و کاربلدی در چنته داشت را، قاطی فوت و فن عشوه‌گری و زنانه‌گی خودش بکند تا در در رقابت با زنان و مردان دیگر همان شرکت، نظر مدیران خودش را جلب کند.

ولی کتاب آتش، شروع شکست این لادن بود. روایت زنی که در چارچوب ظالمانه‌ی جنگ قدرت اسیر شده بود. اسیر در حال و هوای شرکتِ پر از تبانی، ظلم و بی‌عدالتی؛ که کس کس را نمی‌شناسد جز به بوی شهوت قدرت و ثروت.

لادن در انتهای مسیری که سهم خود از زندگی می‌خواهد؛ به زنی تنها و شکست‌خورده مبدل می‌شود. زنی که در مرداب متعفن شرایط غیرانسانی شرکت گیر می‌افتد و نمی‌تواند از قانون جنگل آن به سلامت روح و روان بیرون بیاید.

لادن اگرچه خود زنی دل‌سوز است. دست شراره همان دختر دست‌فروش مترو را می‌گیرد و توی گوشه‌ای از شرکت به کار مشغول‌اش می‌کند. از غمِ دوستش نسیم نیز بی‌خیال نیست و او را هم از لبه‌ی پرتگاه خودکشی نجات می‌دهد و به دعوتش در میهمانی، راه و چاه بند شدن در شرکت را یادش می‌دهد. از گیروگرفتاری‌های پدر معتادش نیز غافل نیست. حتی تریاک او را جور می‌کند تا یار غارش باشد. و از سر این دل‌سوزی است که حتی از گرفتاری‌های بهادر راننده مظفر هم خبر دارد و به حال دل مادر بهادر هم می‌رسد.

ولی با این همه دل‌سوزی، به وقت افتادن ته چاهِ لادن؛ آن‌ها همه به او پشت می‌کنند. و او مغموم و سرخورده، انگاری که به ته خط رسیده باشد.

دست و پا می‌زند. سراغ از هرکسی می‌گیرد. به پدرش زنگ می‌زند. سراغ از نسیم می‌گیرد. زنگ در حسام دوست‌پسر سابق‌اش را می‌زند. به میهمانی شاعر مشتاق‌اش می‌رود. آخرین ترفندش را به کار می‌گیرد تا دل مظفر را دوباره به دست بیاورد؛ هیچ‌کدام افاقه نمی‌کند.

به خانه‌ی اجاره‌ای‌اش توی جردن پناه می‌برد. به آپارتمان نُقلی‌ایی که زیرزمینی بیش نیست.

.
لادن دختری که گویی نفرت از بی‌پولی و پایین بودن را از پدر به ارث برده است و از این‌رو با پناه برده به مظفر (مدیر یک شرکت مافیایی) می‌خواهد که از این وضعیت بیرون بیاید.

شده حتی زیرزمینی را ته کوچه‌ای از کوچه‌های جُردن اجاره می‌کند تا بالاشهری باشد. به توسل از زیبایی بر و روی خود و حتی به عشوه و ادا و ناز هم که شده؛ خودش را به مظفر نزدیک‌تر می‌کند.

توی شرکت مظفر، به هر جور مراوده و میهمانی‌ایی با مدیران تن می‌دهد. مدیرانی که جز پول و ثروت و قدرت چیزی نمی‌شناسند و در این راه، همه‌ی روابط و احساسات انسانی را حتی زیر پا می‌گذارند.

به جنگِ رقابت با دیگر همکاران خانم خود می‌رود که آن‌ها هم چون او زنانه‌گی‌شان را پله‌ پله کرده‌اند برای این‌که بشوند آدمِ مدیرشان. تا بروند فلان مسافرت کاری خارج، تا بهمان میهمانی شرکت‌شان، آویزان این و آن مدیر، کِیف از ما بهتران را نصیب برند.

لادن به‌هرنحوممکن می‌خواهد که خود را بالا بکشد. می‌خواهد تسکینی برای ناآرامی‌های خود پیدا کند. از این شرکت و این روابط هم که خسته شود؛ اُستاد شاعری هم دارد که به اُمید پناه بردن به شعرهای او، گویی که تاب و توان‌اش را می‌تواند که امیدوار باشد که بهبود ببخشد.
ولی شاعر هم نشان می‌دهد که سروگردنی بالاتر از مردمان عصر خود ندارد و او هم آن‌چنان کوتوله و نابالغ است که نتواند لادن را مایوس نکند.

لادن در لالوی این همه آدم خالی از تسکین و آرامش؛ که هر کدام تشویش و اضطراب بسیاری را بار می‌کشند؛ نمی‌تواند که خود را نجات دهد.
لادن بدل به آدم روان‌پریشی می‌شود که آخرش دل به صحبت و گفتگو با اشیاء پیرامون خود می‌بندد. با آینه و ماشین و لوازم آرایشی خود گفت‌وگو می‌کند؛ تا این تنهایی انسان‌کُش‌اش را مداوا کند.

حسین سناپور در ادامه‌ی دو کتاب دود و خاکستر، که به درگیری‌های حسام و مظفر پرداخته بود، که حسام انگاری که دود و مظفر هم در انتهای مسیری که بسیاری را رنج داده بود، به خاکستر بدل شده بود. اینک گویی با پرداختن به روایت لادن، سناپور قصه‌ی آدم‌های اسیر و عبیر گرودنه‌ی تهرانِ بلاتکلیف، را کامل می‌کند؛ که هیچ‌کدام نمی‌توانند به آسودگی خیال و آرامش، زندگی را سر کنند. انگاری که هرکدام‌شان چه بالا و چه پایین، سرگردان روزوروزگار خودشان‌اند؛ اسیر شرایط زمانی و مکانی و هویت خویش‌اند.

#نشرچشمه
#حسین_سناپور
1 review
April 9, 2022
این کتاب به من یادآوری کرد که هر کتابی ارزش وقت صرف کردن ندارد.تاکید شدید نویسنده به درست نگاری آن قدر زیاد بود که خط داستانی ای میانمایه و یا حتا بی مایه را رقم زده بود.دو امتیاز به حرمت تاریخ نویسنده ست،نه کیفیت داستانی.متاسف شدم
Profile Image for Tahmineh Baradaran.
568 reviews139 followers
February 16, 2019
کتابی ازسه گانه دود.آتش.خاکستر.اززبان لادن قهرمان زن داستان .شرح روابط کثیف اقتصادی و...فرورفتن درتباهی شاید
Profile Image for Sep.
16 reviews
May 29, 2025
عام عاشقانه با چاشنی مافیایی‌طور شاید؟ - طردشدگی و سرخوردگی- نافرجام - تنهایی- از زاویه دهه هفتاد(؟)
صفحات آخر کتاب منو یاد خودم انداخت وقتایی که نیاز دارم به آدما و عملا هیچکس نیست :)
Profile Image for Mojtaba Rafiei-korogan.
Author 3 books3 followers
June 19, 2023
داستان زنی / دختری، لادن، که توی یک شرکت خصوصی کار می‌کرده و دوست‌دختر رئیس بوده اما وقتی به خیال خودش داشته کار شرکت و رئیس را راه می‌اندخته، گه بالا آورده و رئیس هم رگ غیرتش ورم کرده و با یک تیپا از شرکت و از زندگی‌ی خصوصی‌اش لادن را انداخته بیرون. حالا لادن دارد تمام زورش را می‌زند که دوباره موقعیت سابقش را به چنگ آورد. تا صفحه‌ی ۱۰۷ داشتم خیال می‌کردم که این رمان مطلقن نکته‌ای ندارد که جذبم کند اما در این صفحه، وقتی راوی / نویسنده دارد از شخصیتی به نام شراره حرف می‌زند که گویا عامل بدبختی‌ی لادن است، چنان تهوعی بهم دست داد که دوست داشتم کتاب را نخوانده رها کنم. شراره اسم واقعی‌اش مرضیه است و راوی / نویسنده چنان دیدگاه نفرت‌انگیزی نسبت به او، نسب به فقر و نسبت به طبقه‌های اجتماعی دارد که در کم‌تر کتاب و مقاله‌ای می‌شود نمونه‌اش را پیدا کرد. نمره‌ی واقعی‌ی کتاب و داستان یک و حتا کم‌تر از آن است، اما نثر نسبتن پخته و تمیز نویسنده باعث شد دو ستاره بهش بدهم که اگر کسی خواست "آتش" را بخواند، به دلیل نمره‌ی من بی‌خیال نشود.
Displaying 1 - 11 of 11 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.