جلال برای شرکت در جشن عروسی خواهرزادهاش به ایران سفر کرده است. در شب عروسی، شهروز، عموی مجنون داماد، جشن را به هم میزند و دیوانهوار تقاص خون برادرش را طلب میکند. در پی این اتفاق، داماد که خسرو نام دارد، همه چیز را رها میکند و به دنبال کشف علت مرگ پدرش میرود. سیاوش، پدر بیولوژیکی خسرو که در یک سالگی او درگذشت، مردی بود وارسته و بسیار متفاوت از دیگران، که سرنوشت مرموزی برایش رقم خورده بود.
1. رمان خواندنی و خوبی بود و از نظر من «رمان تر» از بسیاری از رمان های ادبیات آوانگارد ایران بود، ازجمله بسیاری از کارهای گلشیری. به چه معنا؟ به این معنا که فلسفۀ وجودی رمان و ظهور رمان گره خورده با این خواست که عموم مردم کتاب بخونن. یعنی نوعی تلاش برای دموکراتیزه کردن ادبیات و کلام مکتوب. تلاش برای رفع شکاف میان «ادبیات والا» و «ادبیات دون». تلاش برای رفع شکاف میان «فرهنگ والا» که مختص به آریستوکراسی هست، و «فرهنگ دون» که مختص به مردم عادی کوچه و بازار هست. یعنی همون کاری که اعجوبه ای مثل شکسپیر، یا ویکتور هوگو، یا شاعران دورۀ رمانتیک انگلستان، یا حافظ، یا تا حدی شاید همین اسماعیل فصیح، میتونن بکنن: مخدوش و محو کردن شکاف و خط تیرۀ میان طبقات مختلف فرهنگی- و کسانی مثل الیوت، جویس، بن جانسون، و از این طرف باز مثلاً گلشیری، نتونستن بکنن. اصولاً یکی از علل ظهور مدرنیسم چیه؟ تلاش برای حفظ سنگر ادبیات در دستان اقلیت آریستوکرات، و نسپردنش به عموم مردم. دشوارگویی مدرنیسم، تا حدودی از این خواست ناشی میشه. 2. کارکرد رمان چیه؟ فلسفۀ ادبیات این سؤال رو از ما میپرسه. کارکرد رمان احتمالاً این نیست که زبان یکی دو هزار سال پیش رو برای ما تکرار کنه، که اگر بکنه در بهترین حالت کپی از روی دست همون قدیمی هاست (بازم معلومه که به کی و کی ها دارم طعنه میزنم؟) بلکه فلسفۀ وجودی رمان اینه که خونده بشه. در مقیاس وسیع و توسط آحاد ملت. کارکردش اینه که من و تو و قصاب و بقال و رفته گر و معلم و حقوق دان و استاد دانشگاه و غیره، همه و همه کتاب بخونیم. رمان بخونیم. داستان بخونیم. که این روایت، بتونه یه جور دِموس خلق کنه. نوعی وجه مشترک بشه. از این جهته که باز من زویا پیرزاد رو بالاتر میبینم از کسانی که یگانه تلاششون خطکشی میان فرهنگ عام و فرهنگ خاصه؛ طبقاتی کردن فرهنگ و ادبیات! 3. رمان «درد سیاوش» رمان بسیار خواندنی، پرکشش و خوش ساختیه. فُرم رمان توی چشم من خواننده فرو نمیره، اما حضور داره و کار شده و برنامه دار هست. زبان رمان توی چشم من فرو نمیره، اما حضور داره و ناخودآگاه داره تجربۀ زبانی من رو غنی میکنه. میشه رمان رو توی ژانر معمایی گذاشت، که یعنی بسیار قصه گو هست و در این قصه گویی موفق عمل میکنه. اما «فقط» قصه گو نیست. بلکه شخصیت پرداز هم هست. زبان وَرز هم هست. 4. اصولاً «بازاری» بودن چرا باید بد باشه، اگه اثر از کیفیات دیگه بری نباشه؟ مگه شکسپیر بازاری و پربیننده نبود؟
"درد سیاوش"، که مثل دیگر آثار فصیح، سوال های مشابه می آفریند؛ خسرو که سال ها کلثوم ننه را می شناخته، باید بداند که زبان ندارد، پس چرا برای "تحقیق" بسراغ او می رود؟ خسرو که خود استاد ممدآقا را هم می شناخته، چرا مستقیم سراغ "استاد" نرفته؟ چرا خسرو که بیست و دو ساله است، و قرار است با ثریا ازدواج کند، تا اینجا (شب عروسی) صبر کرده و بفکر نیافتاده در مورد پدرش، و این که چه بر سر سیاوش آمده، تحقیق کند؟ و... با این همه روایت، مثل اغلب کارهای فصیح، در برخی جاها شیرین است و گاه رگه هایی از داستان گویی روان در آنها دیده می شود. شخصیت ها گاه مثل استاد مدآقا و خانم نمی دانم چی چی السلطنه روشن اند، و مطابق با حال و احوال و شناسنامه شان، زبانی متفاوت دارند. برخی معتقدند که اسماعیل فصیح نوع ادبی "رمان پر فروش" (بست سلر) را از دهه ی چهل شمسی در ادبیات ما آغاز کرده است. اگرچه پیش از آن هم این "گونه" ادبیات در ایران، به شکل پاورقی رایج بوده؛ ("تهران مخوف" اثر مشفق کاظمی... آثار محمد مسعود، "از شمع پرس قصه" از حسینقلی مستعان، "یک ایرانی در قطب شمال" و "شش سال در میان قبیله ی زن های وحشی آمازون" از منوچهر مطیعی، برخی از آثار علی دشتی، یکی دو رمان از محمد حجازی، رجبعلی اعتمادی و...) شاید اما بشود گفت که "رمان پر فروش" به سبک غربی در ایران، پیش از آثار فصیح، انگشت شمار بوده است. با این همه خمیر مایه ی آثار اسماعیل فصیح، بجز اولین آنها "شراب خام"، که به گمان من بهترین آنها هم هست، از رمان های پر فروش (بست سللر) غربی، و یا آثاری دیگر از نویسندگان غربی اقتباس و گاه تقلید شده است. دانستن یک زبان خارجی در فرهنگ ما، همیشه هم "ابوالحسن نجفی" و "نجف دریابندری" خلق نمی کند! باری، رمان های پر فروش، ضمن آن که قصه ای محکم، پر کشش و پر ماجرا دارند اما "ماندگار" نیستند و تاریخ مصرفشان به سرعت تمام می شود. این "نوع" رمان سالیان درازی ست که در اروپا و آمریکا طرفدار دارد؛ رمان هایی که به ندرت پایشان به قفسه ی کتابخانه های شخصی می رسند، بلکه خوانده می شوند و در انتها در قطار، اتوبوس، هواپیما یا در توالت یا رستورانی جا گذاشته می شوند. با وجود آثار متعدد، اسماعیل فصلح، بجز اولین اثرش "شراب خام"، از میانه ی دهه ی چهل شمسی تا اینجا، هنوز یک "بست سللر" به جذابیت "بامداد خمار" ننوشته است. برخلاف بسیاری که "ثریا در اغماء" را بهترین کار اسماعیل فصیح می دانند، من بعد از "شراب خام"، "زمستان 62" را ترجیح می دهم!
با اسماعیل فصیح در نوجوانی آشنا شدم و کتابهای درد سیاووش، ثریا در اغما و داستان جاوید ایشون رو سی سال قبل خوندم و البته زمستان ۶۲ رو شاید بیست سال پیش. به تازگی مجدد به کتاب درد سیاووش و داستان جاوید با صدای زیبای آقای زراعتی و خانم سودابه کامران در یوتوب گوش دادم و باز هم لذت بردم. اسماعیل فصیح نویسنده بسیار توانا و قصه گویی با توانایی خدادای است که با زبانی روان و قابل فهم سعی در بازگو کردن داستان وار وقایعی دارد که قسمتي از تاریخ ایران و مردمانش را بیان میکند و هدفی والاتر از صرفاروایتی داستانی دارد. درد سیاووش نگاهی متفاوت به وقایع ۲۸ مرداد دارد که اغلب با توجه به قهرمان پروری ایرانیان در تمام کتابها حول و محور مصدق میچرخد. روح نویسنده شاد
اثری پلیسی و البته خواندنی.در کارهای فصیح باید به لذت از متنی سرراست و بدونِ پیچیدگیهایِ ادبی اکتفا کرد.البته درد سیاوش داستانی است که در آن وامگیری نویسنده از بیگانۀ کامو،هملتِ شکسپیر و سیاوشِ فردوسی آشکار است
فایل صوتی کتاب با صدا و لحن زیبای ناصر زراعتی را شنیدم. داستانی که به راحتی میشوی نفر سوم که همه چیز را مقابل چشمانت می بینی و حتی همراه میشوی با محاوره های ساده و شیرین، انگار سر یک میز با دوستانت نشسته ای و دو نفر آنها باهم صحبت می کنند و تو می شنوی. نوشته های اسماعیل فصیح آنقدر خودمانی و راحت است که محو میشوی در داستان. لازم نیست چندین صفحه یا بخش بخوانی تا مجذوب کتاب شوی، همان پاراگراف اول دستت را می گیرد و پرتت می کند وسط یک ماجرا و بعد ایده را پر و بال می دهد. آنقدر شخصیت پردازی های قشنگی دارد که تک تک آنها برایت مجسم و حاضر می شوند و انگار جزئی از روزمره و دیدارهای روزانه ات هستند.
جملاتی یادگار از کتاب:
از پنجره، باد و باران و فلک را می دیدم که در کار بودند و دنیا برای خودش می گشت...
باید زندگی رو آسون گرفت. فقط آواز بخون و رقص کنان از روی صخره ها بپر.
و من یاد نداشتم که مرگ هرگز موقع درستی را برای فرا رسیدن انتخاب کند.
برنامه مرگ و برنامه زندگی باید اجرا میشد، همیشه باید اجرا شود.
آیا لازمه زخمهای کهنه را باز کرد و تمام حرفها را بیرون ریخت؟ باز کردن زخمهای کهنه باعث شده زخمهای تازه ی دیگران هم التیام پیدا کنه. یه چیزی میمیره یه چیزی شکوفا میشه. این طبیعیه.
در نادانی رنج بردن چیز وحشتناکیه، اما کسانی که با هوشیاری رنج می برند تا زخم و رنج دیگران را ریشه کن کنند چیز دیگه ایه.
فکر کنم این آخرین کتابی باشه که از فصیح می خوانم. شکل کلی هر سه تا رمانی که خواندم و مسیر داستان ها با تفاوت های کوچکی مثل هم بود و با توجه به خلاصه ی بقیه ی کتاب ها فکر میکنم قرار نیست در آنها هم با داستان جدیدی رو به رو بشوم از نظر ساختار. در واقع فقط شخصیت اصلی نیست که مشترک هست خود ساختار هم شبیه به هم هست. بیشترین جذابیتی که برایم داشتند توصیف مردم و تعدادی از شهرهای ایران در زمان پهلوی و دوران جنگ بود که به نظرم با جزییات و خیلی روان نوشته شده بودند. تصویرها و توصیف هایی بودند که من خیلی کم در کتاب های نویسنده های ایرانی که تا این لحظه خواندم بهشون برخوردم.
ملت واقعاً باورکردنی نیستن. طرف اومده ریویو بنویسه، تو خط اول سرنوشت نهایی دوتا شخصیت کلیدی رو اسپویل میکنه. جدی باورم نمیشه. واقعاً چرا این کار رو میکنین؟ اگر میخواین اسپویل کنین خب گزینهش که هست، تیکش رو بزنین دیگه. نه که کسی حین خوندن که سهله، حین اسکرولکردن ریویوها هم اسپویل شه. دوصد لعنت به مردمآزار.
شاید اگر پیشتر «ثریا در اغما» یا «زمستان ۶۲» را نخوانده بودم، «درد سیاوش» را دوستتر میداشتم و امتیاز بالاتری به آن میدادم.
قصهی «درد سیاوش» از آنجا شروع میشود که «جلال آریان» بهخاطر پای شکستهاش برای عروسی «ثریا» (خواهرزادهاش) و «خسرو» به تهران نرفته و منتظر آنهاست تا برای ماه عسل چند روزی به آبادان بیایند. اما اتفاقی غیرمنتظره در شب عروسی، او را با پای گچگرفته به تهران میفرستد!
مانند دیگر آثاری که از «اسماعیل فصیح» خواندهام در این اثر هم با قلم گیرا و روان نویسنده روبرو هستیم که خواننده را به راحتی، همراه میکند. ارجاعات فرهنگی بسیاری در طول قصه مشاهده میشود. نظیر همراه داشتن کتاب «بیگانه» آلبر کامو توسط «جلال آریان» در طول سفر، یا حضور پررنگ فردوسی و سیاوشِ فردوسی در اثر. کتاب از ارجاعات تاریخی هم بیبهره نیست! اینکه حادثهی کانونی قصه در روز قبل از کودتای ۲۸ مرداد اتفاق میافتد، گواه این مدعاست.
اما آنچه باعث میشود این اثر در جایگاهی پایینتر از «ثریا در اغما» یا مخصوصا «زمستان ۶۲» قرار بگیرد به زعم نگارندهی این سطور، ساختار روایی قصه است. روایت میتوانست بسیار منسجمتر و کوتاهتر از این باشد. شخصیتهای زیاد و نسبتهای خانوادگی پیچیده، گاهی از انسجام داستان کاستهاند و به نظر میرسد که در پیشبرد داستان نقش مهمی ایفا نمیکنند.
با اینحال، خواندن «درد سیاوش» همچنان لذتبخش است و مرا با لایههای تازهای از شخصیت «جلال آریان» آشنا کرد.
بعد از دل کور دومین رمانی بود که از اسماعیل فصیح خوندم، روان نویسی و داستان پردازی فصیح روخیلی دوست دارم،فصیح خیلی خوب می تونه خواننده رو با دل و رده ی به هم پیچیده یه خانواده به هم پیچیده رو، پیوند بزنه…
درد سیاوش پنجمین رمان اسماعیل فصیح یک ساختمان شیک و محکمه که پایه های به شدت خوب و قوی داره. داستان در چند روز از اردیبهشت ۵۵ در تهران میگذره.جلال اریان با پای گچ گرفته به تهران میاد تا خسرو داماد جدید خواهرش فرنگیس و همسر خواهر زاده اش ثریا رو پیدا کنه.شب عروسی یکی از عموهای خل وضع خسرو یک بره رو سر میبره و با گفتن اینکه این خون برادرم سیاوش هستش،مجلس رو بهم میزنه.بعد از اون خسرو تمام شهر رو بهم میریزه تا جواب سوالاتش در مورد مرگ سیاوش(کسی که فکر میکنه پدرش هست)رو پیدا کنه. داستان جمع و جوره و فصیح حاشیه نمیره.کت شرلوک هلمز رو تن جلال آریان میکنه و اون رو مدام به سراغ کارکترهای متنوعی میفرسته که خودش خلق کرده. کار اعجاب آور فصیح تو این کتاب خلق مدام شخصیت هایی متنوع با عادت ها و خلق و خوهای مختلفه.جوری که هیچ دو نفری شبیه هم نیستن و هر کدوم ویژگی های منحصر به فرد خودشون رو دارن.هر کدوم در عین فامیل بودن غریبه ان و به شدت در خاطر آدم باقی میمونن. شهر تهران دهه ۵۰ این بار بیشتر در قامت نه یک شخصیت کاملا دخیل، بلکه یک مامن و محل وقوع بهش پرداخته میشه بخصوص حاشیه اش و باغی در کرج.نقبی هم به تاریخ میزنه و یادی از کودتای ۲۸ مرداد میکنه و به خوبی از اون ماجرا به نفع اتفاقات داستانش بهره برداری میکنه. فصیح داستان میگه و ادعایی هم نمیکنه که حتما در حال خلق شاهکاره.اشاره کوچیکی به گذشته میکنه و میفهمیم یوسف در آمریکا مرده ولی حرف بیشتری از برادر دیگه جلال نمیزنه. این نداشتن توالی تاریخی به ضرر کتاب تموم میشه بخصوص اگه کتابها رو به ترتیب بخونین.کسی که تو کتاب قبلیش داستان چند سال بعد ثریا رو گفته حالا به عقب و چند سال قبل برمیگرده و داستان دیگه ای میگه.به نظرم میتونست جای این دو کتاب رو در مورد زمان چاپ شدن عوض کنه. همچنان بعد از دل کور هیچ سراغی از خواهران و برادران ناتنی جلال اریان نیست و این منو تاامید میکرد چون احساس میکردم پتانسیل این خلق کردن میتونه به راحتی با دو سمت شجره نامه ارباب حسن آریان کلی داستان بگه و اونها رو ناخوداگاه به هم مربوط کنه. درد سیاوش به نسبت ثریا در اغما کتاب محکم تر و سرو شکل دار تری هستش که بی ادعا داستانش رو تعریف میکنه و کم کم حقایق رو آشکار و کمتر هم به دور خودش میچرخه. زبان دیالوگ نویسی قابل قبوله ولی همچنان به پای شاهکارش شراب خام نمیرسه.
درد سیاوش داستانی تلخ، انسانی و واقعگرایانه است به قلم جذاب اسماعیل فصیح. اثری با نثری پخته که روایتگر زندگی شخصیتهاییست گرفتار در تناقض، تردید، درد و سرکوب—در دل زیست فردی و اجتماعیشان.
سیاوش، با آنکه در ابتدا شخصیتی معمولی به نظر میرسد، در جریان روایت به نمادی از نسلی حساس و در جستوجوی معنا تبدیل میشود. روایتها گاه سرد، گاه صریح و گاه شاعرانهاند؛ و همهی آنها مخاطب را وادار میکنند به آنچه گذشته—و هنوز هم در حال تکرار است—دقیقتر بنگرد.
درد سیاوش کتابیست برای کسانی که ادبیات را صرفاً برای سرگرمی نمیخوانند، بلکه در پی لمس عمیقتری از انسان و جامعهاند.
اگر به دنبال داستانی ساده، سبک و بیدردسر هستید، این کتاب برای شما نیست. اما اگر در پی روایتی هستید که بعد از تمام شدنش، ذهن و قلبتان را تا مدتها درگیر کند، این یکی از بهترین انتخابهاست.
من نسخهی صوتی کتاب را شنیدم و حتی در این قالب هم، کیفیت نثر و عمق محتوا کاملاً قابل لمس بود.
داستانِ سیاووشِ شاهنامه رها نمی کند. شاهِ ترکان خونِ سیاووشان می ریزد تو بگو بر جدولِ خیابان ها، بر آسفالت ها. گرسیوز چنان رقاصگی می کند و رجاله ها چنان دست افشانی که هیچ گمان نمی بری که هزاران سال از داستان خونْ ریختن سیاووش گذشته است. دریغ از اینهمه اندوه و نابخردی. گرچه سرانجام کیخسروِ روشن بین بساط عربده بر می چیند و افراسیابِ زشختو را می درد. اگرچه رستم، کاووس کیِ نابکار را رسوا می کند و سودابه را که ناچار کرده بود به اعترافِ ناروا در حق سیاووش سینه می درد، اما هیچ نمی شود که خونِ سیاووش چکه نکند و مرغ حق، هر شب کوکو نزند و این حکایتِ سرزمینی ست که گورکنان بر بالای مجلس ضرب و ساز می زنند
بیست و دوم مهرگان یکهزاروچهارصدوسه خورشیدی روی باندِ فرودگاه مهرآباد تمام شد، یکشنبه نیمروز
همانطور که بقیه اشاره کردهاند در کتاب از سیاوش شاهنامه و هملت شکسپیر وام گرفته شده است و به بیگانهی آلبرکامو چندین بار ارجاع و اشاره میشود که بسیار خوب است. کتاب نثر روان و دلنشینی دارد. مشکل من با معرفی شخصیتها بود. برخی شخصیتها به تنهایی خوب ساخته و پرداخته شدهاند بخصوص شخصیت ممد ولی ارتباط گیری شخصیتها با هم متنوع که نیست، بماند، برخوردها و دیالوگها کلیشه است. شوخیها بیمزه و نتایج دیدارها قابل حدس است. در مقایسه با احمدمحمود که کتابهایش شخصیتهای متعددی دارند، قطعا محمود روابط و تنوع شخصیتها را بهتر مینویسد. کاراکترها و تعاملات آدمهای فصیح مثل کف روی آب است. بعید میدانم غیر از راوی و سیاوش و ممد بقیه ماندگار ذهن شوند.
مردم زندگی عادی خود را می گذرانند. يعنی به سر و كله هم می پرند، قهرمانان خود را می كشند و بچه ی خود را به خاك می سپارند. ايراني بودن ساده است: پسر با پدر بد، پدر با پسر بد، دختر با مادر بد، مادر با دختر بد، زن با شوهر بد، شوهر با زن بد، مادر با بچه بد، بچه با مادر بد، خواهر با خواهر بد، برادر با برادر بد، معشوق با عاشق بد، عاشق با معشوق بد، و ... جامعه ايران ساده است...! برگرفته از متن کتاب
“…جامعهی ایران ساده است.” همین جمله از داستان پلیسی پر از فراز و نشیب میتواند روند را به آسانی توضیح دهد. فصیح اینبار خواننده را با تلفیقی از داستان سیاوش شاهنامه همراه و به قعر داستان میبرد. همراه شدن با جلال آریان شخصیت نامآشنای داستانهای فصیح لحظات جالب دور از زمان حال را به ارمغان میآورد.
اسماعیل فصیح قلم روان و خوبی داره و بعضی جاها توصیفهای منحصربهفردی به کار میبره. اما اگر کتاب بازگشت به درخونگاهش رو خونه باشید، این کتاب چیز اضافهتری بهتون نمیده. همون اتفاقها و همون اسامی و همون روند، اما با کیفیتی بهتر. در کل بد نیست.
قلمی به شدت قوی از استاد اسماعیل فصیح. داستانی برگرفته از سرنوشت سیاوش شاهنامه در دهه ۵۰ایران. همراه با جلال آریان برای کشف حقیقتی که در بیست سال پیش . پنهان شده کینه ای که تبدیل به چرک شد و زندگی یک خانواده رو بهم زد
کتاب را بستم و به بیرون نگاه میکنم، به مردم به آسمان نگاه میکنم؛ به آسمانی که چون حصاری، این شهر را در بند خود گرفته. به مردمی که چقدر سیاوشوار زندگی میکنند، و جز تحمل دردها و رنجهایشان، چیزی بهره نمی ببرند.