سالها پس از تصرف زمین به دست ریفها، وقتی که آدمها در بین سیارههای سَرِزُهَر، دِنَب، و مجمعالسیارات اطلس پخش شدهاند، سیارهای با ماشینهایی باستانی کشف میشود که تصویری فیزیکی از تمام بهشتهای افسانهایست. ماورا داستان اول مجموعه داستان سلسله جنایتهای بین کهکشانی است که داستان سیارهی «را» و داستان پیدایش «فرقهی زمانیه» را بازگو میکند. در ماورا مرد مفلوکی به نام کمال سرادقی به طور اتفاقی در لاتاری برنده شده است و این مقدمهی ماجراهایی پر رمز و راز میشود. «حوالی مدار از سفینهی قبلی جدا شدم و با شاتلهای بخاری خطهای «قفقاز-مرکوری» باقی مسیر را رفتم. بالاخره به «را» رسیدم. موقع فرود رودخانههای سیاه سیاره چشمم را گرفت. عین خطهای نسخ عربی موج برمیداشتند و چپ و راست میرفتند. موقع دیدنشان یک لحظه احساس سبکی کردم. انگار این کهکشان هیچ تکلفی نداشته باشد. خیلی اسمهای خوبی دارد: عتیقهی سیارات عالم؛ پایتخت ثلاخا؛ ارض موعود؛ بهشت زمانیه.»
بخواهم صادقانه نظر بدهم جزو عجیبترین و تا حدودی پیچیدهترین کتابهایی بود که تابحال خواندهام...آدم در برخی فصول و برخی سطرها گم میشود درست همانطور که کمال گیج میزد و مسیرش را گم میکرد ولی این گم شدن به این معنی نیست که داستان یا نویسنده دقیقا نمیدانسته دارد چکار میکند و بقولی افسار نقل ماجرا از دستش دررفته که برعکس، نویسنده دقیقا میداند چه میکند و این ما هستیم که باید با این روایت تازه هماهنگ شویم...داستان درست عین رودخانهای طویل و پر پپچ و خم بود، گاهی آرام میرفت و گاهی باید لبههای قایق را میگرفتم تا امواج خروشان رودخانه مرا به بیرون پرت نکنند و البته که از این سواری لذت بردم و البته که دو جلد بعدی را در اسرع وقت خواهم خرید و خواند...اگر دنبال یک کتاب متفاوت با نثر یکمی سخت میگردید ما و را بهترین گزینه است...شاید سئوال کنید اگر اینقدر خوب بود چرا ۳ ستاره دادم؟۳ ستاره در نظر من یعنی خیلی خوب و ۴ستاره یعنی بینظیر و ۵ستاره یعنی بنیاد آسیموف! XD
یه جایی تو وجودم یه دختربچهی 13-14 ساله که هنوز عِرق ملی داره و حسرت خوندن یه کار فانتزی یا از اون بهتر، سای فای ایرانی به دلشه الان از خوشی داره میمیره! :)))) داستانش رو خیلی دوست داشتم و مکالمههاش عالی بودن و فضاش....لعنتی فضاش! خیلی فضاهای اینطوری رو دوست دارم. و ملتی که از وجود کلمات قلمبه سلمبهی عربی و انگلیسی ایراد میگیرید... شوخیتون گرفته دیگه؟! اولاً من اصلاً هیچ جای داستان فکر نکردم که ای وای چه کلمهی غیر فارسی سخت و ثقیلی، این حتماً یکی از ایرادات کتابه! دوماً ما همین الانشم کم کلمات انگلیسی و عربی تو زبانمون استفاده نمیکنیم! و قضیه به هیچ وجه مال این سالای اخیر نیست. از مدتها پیش بوده و باور بفرمائید چه خوشتون بیاد چه نیاد در آینده بیشتر هم میشه! اصلاً ترکیب فرهنگ و زبان شرق و غرب غیر قابل اجتنابه و هر چی جلوتر بریم بیشتر اتفاق میافته و تازه لزوماً چیز بدی هم نیست! یعنی اصلاً هیچ اشکالی نداره بری بازار ببینی کنار یه کبابی یه یارویی هم هست که داره پیتزا میفروشه. تازه این داستان نه تنها در آینده داره اتفاق میافته که توی یه سیارهی دیگه هم هست! خلاصه که دیل وید ایت.
یک ریویوی بیش از حد ممتنع برای یک کتاب سه ستارهای
زیاد نمیدونم راجع به این کتاب چه حسی دارم… کتاب خوب شروع شد داستان جالبی هم داشت ولی یه چیزی اینجا سرجاش نبود. بزارید از چیزایی که ازشون مطمئنم شروع کنم.
هرچند که بگیم این قراره یه مجموعه کتاب چند جلدی باشه و این جلد اولش بود و مقدمهای بود برای ادامه و این حرفا باز هم از پایان کتاب راضی نبودم و حس میکنم نیاز داشتم که به یه سرانجام هر جند کوچیک برسه و داستانها دیگهای برای کتابهای بعدی شروع بشن ولی ایجوری انگار یه کتاب رو از وسط بریدن و بقیش رو گذاشتن توی جلد بعدی...
چیز بعدی که میخوام راجع به این کتاب بگم چیزیه که برام امتیاز مثبت بود و اون هم "توصیفهای دقیق" بود. روی لفظ توصیف دقیق تاکید دارم چون توصیفها به هیچوجه ادبی نبود. همه چیز کاملا رسمی و مستندگونه پشت سر هم سوار شده بود که با توجه به فضای کتاب و داستانش و همهی فاکتورهای دیگه به نظرم خوب دراومده بود و ما رو به دنیای ماشینی کتاب نزدیکتر کرده بود
یکی از چیزایی که توی کتاب دوست نداشتم استعارههای تموم ناشدنیش بود… شاید هم من فکر میکردم این چیزها قراره آینهای باشه از دنیای امروزمون و خودمون رو از چشم یه بیگانه به دنیامون ببینیم! (شاید هم من زیادی حساس شدم که توی هرچیزی به معنی پیدا کنم) ولی بهنظرم این چیزی که نمیتونم روش دست بزارم و شاید حتی اسمش هم ندونم زیاد از حد توی کتاب بود و ی جورایی برای من حس دافعه ایجاد میکرد.
زیاد نمیخوام راجع به این کتاب نظر بدم داستان حالب بود ولی چیزهایی هم بود که دوستشون نداشتم ولی باز نمیتونم نظر قطعی بدم که این کتاب رو دوست داشتم یا نه و راجع به چیزی که نمیدونم هم نظر اضافه دادن کار درستی نیست :)) به هر حال صد در صد از کتاب قبلیای که از همین نویسنده خوندم خیــــلی بهتر بود و امیدوارم با همین شیب نمایی بهتر و بهتر بشن!
خب داستان متاسفانه تمام شد یعنی از داستان هایی بود که تمام شدنشان حسرت به جا گذاشت و حسرت. فلذا از نویسندهی اثر تقاضا داریم زودتر جلدهای بعدی را رونمایی کند دی: روایت اثر، موجود چندلایه و زنده ای بودُ هنرمند. هر چند یک جاهایی خواننده را از دل داستان جدا میکرد و از آنجایی که قصدی برای فاصلهگذاری نبود و حتی فرم این سرعتگیرهای داستانی که البته از حق نگذریم و همینجا بگوییم که خودشان هم خواندنی و پرپیمان بودند، شبیه به چیزی برای جدا کردن خواننده از داستان نبود، یک مقدار ریتم کار را به هم میریخت. ولی خب حتی توی آن خرده روایتها هم میشود ایستاد و لذت برد و درک بهتری از جهانی که در ان هستیم یافت. جهانی که جز در ابتدای کتاب و آن هم به ضرورت، نویسنده برای معرفی اش سعی نمیکند بندهای بلندبالایی از دنیا را توی صورتمان بکوبد. و همان بندهای مربوط به فدورا و پردیسها هنرمندانه بیان میشوند و انسان لذت میبرد از دقت و ایدههای توی کار. نثر اثر نیز چیز چشمگیری است. هرچند شاید خیلیها خوششان نیاید اما اصیل است و به سفرنامههای کهن خودمان شباهت دارد. و کم اشتباه است. چیز دیگری که در این اثر از آن بذت میبردم همهی اسامی بود. از رودخانهها تا انسانها و مذاهب و نژادها. جدا که استادانه از هرچیزی که در دسترس بود بهره برده بود. بگذارید بیشتر سخن نگویم تنها مشکل موجود از نظر بنده همان ریتم داستان بود که در نیمهی اول زیادی اذیت میکرد اما در نیمهی دوم حتی با وجود جدا شدن چندباره از داستان، ریتم آسیب جدی ای نمیدید. خلاصه اینکه اگر به دنبال اثر متفاوتی هستید که هم نثرش کیفورتان کند و هم داستانش، حتما این کتاب را توی لیست خریدتان جا کنید. یا علی.
ویرایش 31/05/98 نظر بنده بعد از مطالعه ی اول بعضی از قمست های کتاب رو نفهمیدم ، مشکل از روایت بود یا پیچش داستان نمیدونم ولی از قسمت هایی که فهمیدم واقعا لذت بردم برام هنوز اتفاق هایی در داستان گنگ هست شاید نیاز باشه ۷۰ صفحه ی اول و ۳۰ صفحه ی اخر را دوباره بخوانم و یا از نویسنده و دیگر دوستان کمک بگیرم ولی به هر حال منتظر ادامه ی کتاب هستم باشد که با خواندن دوباره و ادامه ی داستان نکات مبهم برام برطرف بشه و اینکه برام سواله که بعضی از نماد گرایی ها فقط یک رفرنس سادس یا خیر مثل اعداد و یا ایا مثلا را همان بهش عدن هست را که توسط ارشیتکت عظم ساخته شده ؟ قرص یحیی حاصل دستیابی انسان به درخت حیات هست ؟ ... _____ __ _ نظر بنده بعد از مطالعه برای دومین بار (نظر و ریووی اصلی )
ما و را
الان که دارم فکر میکنم میبینم که اولین بار که ما و را را خواندم انگار سگ دنبالم کرده بود . کلمات و جمله هارو مزه مزه نمیکردم و سریع قورت میدادم و خوب سر دلم موند و با اینکه وعده ایی لذیذ بود نتونستم ازش لذت ببرم و ابهامات و گنگی هایی که برایم پیش امده بود را محصول ادامه دار بودن روایت میدونستم و تصمیم داشتم که در زمان عرضه ی جلد دوم باره ایی دیگر به مطالعه ی ماورا بنشینم و به کمک ادامه ی داستان در جلد بعدی ابهامات و گنگی داستان را برای خود برطرف کنم که چنین نشد و برای نوشتن این ریویو مجبور به مطالعه ی ماورا قبل از قرار مقرر که برای خود تنظیم کرده بودم بنشینم . با کمال ارامش در کنار کمال سرادقی خط به خط را مزه مزه کردم و با مسیر داستان و سر گذشت این درویش زاده و تاریخ فرقه ی زمانیه و شگفتی های “را” را نخوانده بلکه مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که ما و را کتاب کاملی است و برای لذت بردن از ان نیاز نیست که منتظر بدبختی های کمال در استوا باشم و فقط لازم بود که سرگذشت جهان را در میان روایت کمال از نمازخانه ی ترمینال تا استوا بدون هیچ عجله ایی در کمال ارامش مطالعه کنم . داستان در کمال گنگی از نمازخانه ی ترمینالی در سیاره ی را شروع میشود جایی که کاراکتر اصلی “کمال سرادقی” در گیجی و گنگی کامل خود را بسته به عقربه ایی ساعت در حال دارزدن میابد . حال و اطلاعاتی که کاراکتر اصلی در شروع داستان از موقعیت و دنیایی که در ان حضور دارد با اطلاعات خواننده ی داستان که در همان شروع داستان بدون هیچ پیش زمینه ایی در کنار مردی اویزان از عقربه های ساعت قرار گرفته است یکی است و از همان ابتدای کتاب نویسنده توانسته احساس همزاد پنداری را میان خواننده و کاراکتری که قرار است با ان همراه شود را به مقداری به وجود اورد . در ادامه با فرار کمال معماهای اصلی در کنار چرایی اتفاقات داخل نمازخانه برای خواننده به وجود می اید که شامل ماهیت سیاره ی را ، ماشیغا ، فرقه ی زمانیه و … میشود که تا ۳۰ صفحه ی اخر به انها چه در روند فرار و حرکت کمال به سوی استوا چه به صورت دست نوشته ها یا تاریخ نگار هایی از گذشته جواب داده میشود . یکی از ابتکار هایی که در روایت داستان شاهد ان هستیم فلش بک هایی میباشد که کار انها روایت اتفاقات گذشته و اتفاق هایی هست که از زبان کاراکتر اصلی در روند داستان و حرکت کمال از نمازخانه تا استوا امکانپذیر نبوده است مانند دست نوشته هایی از دفترخاطرات کمال در مسیر سفر به را یا دستنوشته های مربوط به بچگی اش که از همان صفحات نخست با انها طرف هستیم و نقش مهمی در درک دنیایی که داستان در ان روایت میشود دارند و در کنار دست نوشته ها میتوان به فلش بک هایی که به وصیله ی اعلامیه ها و مقاله ها و … نام برد . یکی از جالب ترین این موارد زمانی است که کمال در کپسول که وصیله ی حمل و نقل عمومی است توسط مهماندارش به وصیله ی “رسانهی روان القاگر” بعد از خواندن اخبار به بخش “پندار هایی مکتوب از چگونگی ارماگدون ریف ها” میرسد و به این وصیله چگونگی اخرزمان در زمین به همراه توضیحات مربوط به ریف ها بازگو میشود . نثر کتاب بسیار جالب است برای خوندن سرسری سنگین میزند ولی کمی از سرعت مطالعه کم کنیم غنی و پرمایه است و میتوان ان را دوست داشت . نکته ایی که در مورد نثر و نوع انتخواب کلمات وجود دارد این است که نویسنده برخلاف بعضی از نویسندگان دیگر که فارسی نویسی و نثر خوب را در عدم استفاده از کلمات بیگانه میبینند خود را موظف به استفاده ی فقط فارسی و معادل سازی ها نکرده به شکلی که شاهد استفاده از کلمات انگلیسی و عربی به صورت گسترده در این عنوان هستیم و به نظر بنده بسیار خوب و در نتیجه مورد قبول و اقدامی موفقی بوده است به شکلی که هم حس کهن و اصیل بودن را میدهد هم حس اتفاق افتادن در اینده را به خصوص این که باعث شده هیچ کجای کتاب احساس رفرنس و کپی بودن از عنوان های سایفای خارجی به خواننده دست ندهد که البته در میان روایت و نثر ، المان های شرقی و بومی سازنده ی دنیای داستان هم بی تائثیر نبوده است . محتوا و دنیاسازی انقدر غنی و غیرقابل انکار هست که میتوانم به جرئت بگم نویسنده وقت و فکر بسیاری برای خلق ان گذاشته است . بعد از “را” که سیاره ایی است با قابلیت تعامل با ساکنینش که موجب خلق مکعب های جادویی و مهماندار هایی شده که میتوان برای منشا و ماهیتشان نظریه های متفاوت مطرح کرد(همانطور که در کتاب هم مطرح شده) و ساعت ها برای دفاع از هرکدامشان به بحث نشست نیز میتوان به فرقه ی زمانیه که به منشا و بعضی از اداب و رسوم و … ان که کاملا در کتاب پرداخته شده هم اشاره کرد که نشان دهنده ی وقت و تسلط نویسنده بر دنیایی هست که خلق کرده .
یکی از مواردی که باعث شد من این عنوان رو دوست داشته باشم فضاسازی و انتقال حس و حال کمال بود که اگه نویسنده قصد این کار رو نداشته باید بگم که به صورت ناخواسته باعثش شده و اگر قصد انتقال رو داشته باید بگم موفق بوده . در دست نوشته های صفحات پایانی کتاب کمال از نا امیدی خود در مورد باز دیدن مستیما مینویسد که غم رو کاملا میتوان در ان دست نوشته ها احساس کرد و در ۳۰ صفحه ی پایانی کتاب در کنار ایجاد معما های جدید که پایان بندیی برای کتاب اول و پیش مقدمه ایی برای کتاب دوم میباشد خواننده در غیاب کمال با حقایقی روبرو میشود که اگر کمال با انها روبرو میشد میتوانست برایش دردناک باشد و این حس کاملا به خواننده ایی که با حس از همه جا بیخبری با کمال مدهوش در نمازخانه همراه شده است و خود را در تمام داستان به جای او گزاشته انتقال پیدا میکنند که به نظر بنده این هنر نویسنده است که خواننده را چنین احساساتی کند و گاها از صندلی و در حال خواندن کتاب بلند کند و به سقف بزند و دگر گونش کند .
قبلا چند تا فانتزی ایرانی خونده بودم و خیلی به دلم ننشسته بود ولی موقعی که این علمی تخیلی رو خوندم به معنای واقعی حال کردم و لذت بردم ایده ی خیلی خوب و جالبی داشت ولی آخرسر یه سری از مسائل در هاله ای از ابهام موند که امیدوارم در جلد های بعدی برطرف بشه یه سری ایرادات هم داشت مثلا نویسنده خیلی اصرار به استفاده از کلمه های قلمبه سلمبه یا عربی و انگلیسی داشت ولی در کل کتاب خیلی خیلی عالی ای بود و من بی صبرانه منتظر جلد بعدی هستم
نوشتن نقدی برای این کتاب واقعا سخته و با یک بار خوندن نمیشه این کارو نقد کرد و باید 2،3بار حداقل بخونیدش.اینم که مینویسم نقد نیس نظر شخصیمه صرفن:اوایل کتاب گنگ بودم لغات و کلمات سخت تو این کتاب خیلی به کار رفته. شاید یه بخشیشم به خاطر فارسی ضعیف من باشه که به جز کتابای ترجمه کتاب دیگه ای نخوندم. داستان کتاب در سیاره ای به نام را اتفاق می افته و با معرفی شخصی به نام کمال سرادقی (امیدوارم اسمشو درست نوشته باشم میترسم دوباره برم سراغ کتاب نگاه کنم:)) که تو مسجد فرقه ی زمان پرستان نشسته و داره توهم میزنه. یه نفر میره پیشش میگه داداش حالت خوبه؟ کمال هم بعد از بیرون اومدن از اغما به قتل یه نفر به نام ماشیغا اعتراف میکنه و ادامه ماجرا... با خوندن این خلاصه اولیه شاید فک کنین چه قدر عجیبه. منم اولش که خوندم برام خیلی عجیب بود و گنگ بود داستان. ولی هنر نویسنده اینجا خودشو نشون میده و با زدن چند تا فلش بک و دفتر خاطرات کمال و... گره های داستان را تا اواسط کتاب به خوبی باز میکنه. تا اینجا اوکیه ولی داستان که جلو میره و کمال داره میره استوا گره های بعدی میخواد باز شه نویسنده به خوبی از پس این کار برنمیاد و مثلا من آخراش دیگه خیلی گنگ و گیج بودم و باید چند بار میخوندم تا متوجه شم چی شده آخرشم کتاب با سوالای بی جواب زیادی تموم میشه و با "ادامه دارد" منو تو کف خودش گذاشت.یه ذره تم داستان منو یاد تلماسه و فضای مرده (dead space) انداخت ولی اونجوری هم نبود که منبع اقتباسش این دوتا باشن. داستان اورجینال بود به نظرم شاید هم من اثری شبیهش نخونده بودم. موقع خوندن کتاب من حس دوگانه ای داشتم بعضی جاها رو میخواستم زودتر رد کنم بره بعضی جاهارو خیلی دوست داشتم و دوباره جملات رو از اول میخواستی بخونی ولی در کل اثر یکدستی بود و اگر از چند تا ایراد جزئی صرفنظر کنیم قطعا ارزش خوندن داره. امیدوارم ادامش زودتر بیاد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
خب کتاب تمام شد. امتیازم از ۳ بیشتره اما از ۴ کمتره. داستان رو دوست داشتم. دنیایی که خلق شده بود به شدت جذاب بود. ایرانیزه بود. پهلوی مآب بود. من کاراکترها رو تو لباسای اواخر قاجاریه و اوایل پهلوی تصور میکردم. لذت داشت. اوایل داستان گیج بودم. نمیفهمیدم دیالوگا برای چی هست. تا یه صفحایی واقعا سخت بود خوندنش. اما از اونجایی که داستان ریف ها شروع شد، انگار داستان جون گرفت. انگار یهو موتور آتیش شد و خیلی جذاب شد. میتونم بگم داستان تا آخرش جذاب موند. به جز ۲ کلمه ی آخر! این کار رو نکن با ما ای برادر. یه جاهایی کلا برام گنگ موند. یه اتفاقایی رو نمیفهمیدم چرا میافته. انگار موقع دیدن فیلم بری و بیای و یهو ببینی یه چیزی رو نفهمیدی. پیچیده بود. پیچیدگیش واسه بعضیا جذابه، اما منِ ساده دل دوست دارم از پس پیچیدگی، اتفاقای رک و راست هم بیافته. کاراکتر تامیناتچی بهم چسبید.
خب اولش باید بگم ک کلا نمیفهمیدم چی میشه ولی ذهن خلاق نویسنده رو دوست داشتم و بنظر میرسه ک نویسنده فکر میکرد ک ما میدونیم چی تو ذهنش داره میگذره ولی دریغ از از اینکه ما خبری از اتفاقات داخل ذهن نویسنده نداریم و برا هیمنه ک کلا داستان گیج کننده ایه. اولش ک شروع کردم ب خوندن هیچی نمیفهمیدم و احساس سبک مغزی میکردم ولی با جلو رفتن یه سری چیزا دست گیرم شد. اینکه یه مذهب جدید برا خودش درست کرده بود ب اسم ساعت پرستا خیلی جالب بود و گله و شکایاتی ک از دین داشت رو روی این مذهب خالی میکرد بطوریکه موقع خوندن داستان, مذهب ساعت پرستی خیلی بنظرت چرت میاد ولی اگه دقت کنی ی سری از همون کارا رو ما هم انجام میدیم و اینکه نویسنده تونسته بود این رو به یه زبون دیگه بفهمونه خیلی برام جذاب بود.
ایدهی اصلی داستان جالبه ولی شخصیت پردازی ضعیف و متن بشدت سنگینش جلپی پیشرفت داستانو میگیره کاشکی روی شخصیت پردازی بیشتر کار میشد و همچنین متن روونتری داشت ( و یه پایان کاملتر )