روزها و رؤیاها رمانی است در ستایش سرخوشی، زیبایی، جاودانگی، سفر، و بخشایش: احساسها و اندیشههایی که عناوین پنج فصل این کتاب شدهاند. پیام یزدانجو، در پنجمین کتاب داستانی خود، اثری خلق میکند که از همان آغاز آشکارا عاشقانه و سراسر حسرتبار به نظر میرسد. آرش، خوانندهی جوانی که سودای سفر کردن و آرزوی نویسنده شدن دارد، دلبستهی بیتا میشود که او هم هنرمند و پر از سودا و آرزو است. رابطهی پرشور آرش و بیتا با کشف رازهای آزارنده و با ورود شخصیتهای دیگر دگرگون میشود، و راهها و انتخابهای متفاوتی پیش روی آنها میگذارد. این همه بستری میشود تا نه فقط شرایط اجتماعی که شگفتی و پیچیدگی روابط انسانی و دنیای درون انسانها با روایتی پرچاذبه و با تأملاتی بهیادماندنی به تصویر کشیده شوند. روزها و رؤیاها رهآورد نویسندهای است که تجربهها و توان خود در آفرینش دنیای داستانی را با آمیزهای از زبان تغزلی و نوآوری روایی به نمایش میگذارد.
دوزها و دروغها کامران خانی - کارگروه نقد ادبیات حداقل
روزها و رویاها کتابی است که از همان روزهای نخست انتشارش بواسطه تعریف و تمجید در فضای مجازی نظرهای زیادی را به خود جلب کرد. بخصوص آنکه نویسنده، پیشتر به واسطه ترجمه آثار گوناگونی نظیر سخن عاشق رولان بارت به عنوان مترجمی پرکار شناخته شده است. همهٔ اینها دال بر آن میشود که مخاطب توقع بالایی از اثر پنجم نویسنده در مقام مولف داشته باشد
روزها و رویاها، روایت غیرخطی رابطه عاشقانه میان دو هنرمند است: آرش آسایش، حدودا سی ساله، خواننده یک گروه موسیقی و دانشآموختهٔ ادبیات فرانسه و بیتا آسمانی، بیست و هشت ساله، عکاس، شاعر آماتور و دانشآموختهٔ معماری. بیتا از ازدواج پیشین خود، یک دختر هشت ساله به نام هانا نیز دارد که تا مدتی پس از شروع رابطه، وجود او را به صورت یک راز، مخفی نگاه میدارد. داستان در یک بازه زمانی یازده ساله، به فراز و نشیب این رابطهٔ عاشقانه و جدال میان روزها و رویاهایی که عملا چیزی جز روزمرگیها و حسرتها نیستند، میپردازد
در خلال فصول کتاب، راوی تنها به نقل روایت کفایت نمیکند و گاه و بیگاه وارد داستان شده و متناسب با فضا و اتفاقات، مشغول گزینگویی در باب موضوعات گوناگون میشود؛ نکتهای که در نگاه نخست، ممکن است به مذاق مخاطب خوش آمده و مایهٔ آماده و پرداختهٔ زیادی جهت کپشننویسی و گزینگویی در فضای مجازی برای وی مهیا کند
ناامیدی دیوار نیست، دری است که به روی آینههای سیاه باز میشود. صفحه 21 عشق کامران و کامروا به نوشتن نیاز ندارد: هر نوشتهٔ عاشقانه، روایت یک ناکامی است. صفحه 40 انقلابها فقط اجتماع و سطح دنیا را عوض میکنند و نه دنیای درون تکتک افراد را. پس انقلابیترین اقدام هرکسی، انقلاب در زیباییشناسی شخصی او است. صفحه 92 خاطره اندوهِ شادی است، از زمان و مکانِ از دست رفته عیش غمافزا میسازد. صفحه 132 اما با تمام اینها، روزها و رویاها در کلیت خود، نهایتا چیزی جز یک اثر سطحی عاشقانه به حساب نمیآید...
معضلات پیرنگ
آرش و بیتا در یک مهمانی، بطور کاملا اتفاقی با یکدیگر مواجهه میشوند و اندک زمانی پس از این، رابطهٔ پرشور و عاشقانهای میان این دو شکل میگیرد. البته بنظر میرسد آنها در طول این مدت و پیش از اولین ملاقات در آپارتمان بیتا، بواسطه ارتباط مجازی با هم در تماس بودهاند؛ اما بهرحال واضح و مبرهن است که این دو شناخت زیادی از یکدیگر ندارند. سوالی که پیش میآید، این است که چطور رابطهای با این شدت و سرعت ـ که البته در آینده به ازدواج هم ختم میشود ـ میان دو انسان بالغ که سن و سالی از آنها گذشته و تجربههای ناموفقی هم در این زمینه داشتهاند، شکل بگیرد؟ عشقی که مبتنی بر شناخت هم نیست و به اذعان آرش، با شناخت خصیصههای دیگر معشوق ـ مثلا شاعر بودنِ بیتا ـ ماتتر میشود:
آرش به شعر گفتن بیتا فکر میکرد، به حرف مونا و اثری که ناگهان روی تصویر ذهنی او گذاشته بود. بیتا، به گفتهٔ دوستاش، شاعر بود و بیتای شاعر اصلا ارتباطی با تصورات آرش از او نداشت. شفافسازی مونا به بهای ماتیِ بیشتر در تصویر ذهنی آرش از عشقاش تمام شده بود. صفحه 19
چطور بیتا به سادگی، هانای هشت ساله را به شهری دیگر، نزد مادر خود میفرستد؟ بیتا پیش از این، از کجا میدانست که قرار است آرش که شناخت بسیار کمی هم از او دارد، به مدت چند هفته در خانهاش سکونت کند؟ اینها چند نمونه از سوالات بیجوابی است که نویسنده نتوانسته پاسخ درخوری برای آنها در بطن داستان بگنجاید
از سویی دیگر، تصویری که راوی سوم شخص از آرش ترسیم میکند، تصویر فردی مسئولیتناپذیر و دمدمی مزاج است. چنین شخصیتی که همواره سودای آرزوها و آمال خود ـ که نوعی زندگی فارغدلانهٔ متاثر از جنبش هیپیها است ـ را در سر میپروراند، چطور به ازدواج و قرار گرفتن در چهارچوب خانواده، آن هم با یک فرزند از پیش حاضر تن میدهد؟ چطور پیش از گرفتن چنین تصمیمهای مهمی، در مورد رویاهایی که در سر دارند و گرهٔ اصلی رابطهشان (واگذاری یا اخذ حضانت هانا) صحبت و نتیجهگیری نکردهاند؟
نامزدیشان از دو هفته پیش و بدون فکر آینده آغاز شده بود، بدون اینکه توافق روشنی برای ازدواج آتیشان کرده باشند. صفحه 33
اما با یک گیر کوچک در مسافرتی خارج از شهر توسط پلیس راهنمایی و رانندگی، وضعیت به سرعت تغییر میکند:
آرش: فردا کجایی؟ سر کار بیتا: نه. برنامهای داری؟ آرش: برویم ازدواج کنیم. صفحه 98
مسئله دیگر بحث پنهانکاری و راز بیتا است. بیتا، مدتی پس از رابطه با آرش تصمیم به انجام جراحی زیبایی، جهت رفع آثار زایمان و شیردهی میگیرد. با در نظر گرفتن این تصمیم بیتا و کنار هم قرار دادن پنهانکاری او در مورد مادر بودنش، چطور میتوان بیاطلاعی آرش را توجیه کرد؟ اگر آثار زایمان و شیردهی آنقدر بر بدن بیتا خودنمایی میکرده که او را با وجود مشکل مالی به چنین تصمیمی وادارد، چطور آرش پس از مدتها رابطه زناشویی با بیتا، متوجه این موضوع نشده است؟
اما یک نکتهٔ دیگر که سوال برانگیز بنظر میرسد، مرگ پدر بیتا است. بیتا در ماجرای خودکشی مشکوک پدرش به این موضوع اشاره میکند که ممکن است پدرش به قتل رسیده و ماجرای خودکشی، صحنهسازیای بیش نبوده باشد. ادلهای که او برای این ظن خود میآورد: یکی غیر منتظره بودن این تصمیم و دیگری مفقود شدن اسلحهای که با آن به زندگی خود پایان داده است. اما در خلال نقل مکان و جابجایی وسایل در انباری بیتا، آرش هفتتیری جلاخورده با یک گلوله در خشاب، در جیبِ لباس نظامی پدر پیدا میکند. اگر اسلحه مفقود شده، پس این سلاح کمری از کجا آمده؟ به نظر میرسد قرار دادن اسلحه در جیب کت نظامی پدر بیتا، صرفا با انگیزه خلق موقعیت بعدی، بدون در نظر حفرهای که در داستان ایجاد میشود، صورت گرفته باشد
اساسیترین پرسش برای مخاطب در بخشی از داستان ایجاد میشود که آرش به توبهنامهای که به نام او منتشر شده اشاره میکند. آنطور که در آخرین نامهٔ بیتا بیان شده، بیتا را در سال 88 به اتهام بدحجابی دستگیر میکنند و به واسطه همراه داشتن دوربین عکاسی، اتهامهای امنیتی به سمت او سرازیر میشود و آن هنگام که بازجوها از بابت بیتا مطمئن میشوند، محور تمام سوالهایشان میشود آرش. اما ربط آرش آسایش به این ماجرا چیست؟ او که به قول خود اصلا آدم سیاسیای نبوده و تقریباً یک سال قبل از سال 88 از کشور رفته، پس چرا باید تحت تعقیب قرار بگیرد؟ چرا باید برای خوانندهٔ بیآزار راحتطلبی که در هند مشغول سیاحت و آسایش است، پروندهسازی کنند؟
شاید موارد مذکور، گسست و نقص سادهای بنظر برسند که بتوان از آنها عبور کرد، اما کنار هم قرار گرفتن اشکالاتی از این دست و رها کردن خواننده با سوالات پرشمار بیپاسخ، معضل بزرگی در پیرنگ این داستان محسوب میشود. علت هم این است که هر کدام از اینها به نوعی نقطه عطفِ پیرنگ هستند
ارائه تصویری سطحی از عشق
نویسنده، مدتها پیش از نگارش این داستان، دست به ترجمه کتاب سخن عاشق اثر پرمایهٔ رولان بارت با محوریت عشق زده است و از این رو انتظار میرود به عنوان محقق و یا حداقل مترجمِ آثار بارت، گوهر این اثر را در خلق شخصیتها، موقعیتها و فیگورهای داستان عاشق خود به کار بگیرد. اما در عوض، آنچه در داستان به وفور به چشم میخورد، تنها گزینگویههایی متاثر از این کتاب است که نه تنها زینببخش داستان نیست، بلکه در بعضی قسمتها با کنار هم قرار گرفتن کنش شخصیتها منجر به تضاد شده و بافت داستان را نیز دچار اختلال میکند. این موضوع نه تنها در مورد عشق، بلکه در نظریهپردازیهای دیگر آرش نیز به چشم میخورد؛ اما به عنوان مثالی برای این بخش، راوی در قسمتی از داستان، به این عقیده آرش اشاره میکند که در نظر او عشق حقیقی با بینیازی همراه است و آرش نیز به نوعی یک عاشق واقعی است، گواه آنکه او به اذعان خودش، برای ادامه زندگی نیازی به عشق بیتا ندارد. تضاد هنگامی خود را نشان میدهد که راوی اضافه میکند آرش نه به عشق بیتا، بلکه به خود بیتا نیاز دارد. اما آرش چرا به بیتا نیاز دارد؟ بیتا نه تنها چیزی از موسیقی، فلسفه و سخنان باب روز دوستان آرش سر در نمیآورد، بلکه بطور پیوسته از جانب او بابت انتخابهای نادرست گذشتهاش نیز سرزنش میشود:
علاقهٔ بیتا به این که خانه و خلوتاش را به هر بهانه از او بگیرد، اشتباه بزرگاش در ازدواج با بابک و اصرار بچهگانهاش به ادامه دادن آن اشتباه، و حضور همچنان آن آدم، حتی در اتاقِ خوابشان. آرش از فشار اینهمه خسته بود و این حال او را به هم میزد. اینها را با صراحت و عصبانیت به بیتا گفت. بیتا گفت: راست گفتی. من اشتباه کردم. دوباره اشتباه کردم آرش گفت: دوباره بیتا: نه، از اول اشتباه کردم. اشتباه کردم که عاشق شدم. نه؟ آرش: البته که اشتباه کردی. عشق اشتباهی، ازدواج اشتباهی. صفحه 39
مثالی دیگر:
یک شب بیتا از علاقهاش به تئاتر گفت و به این که شعرها یا همان نوشتههای خودش را به شکل رقصنمایش روی صحنه ببرد. از آرش نظر میخواست، که یعنی کمک میخواست. در دنیای هنر، آرش از دو عده بیزار بود: شاعرها و تئاتریها. هر دوی آنها به شکل مضحک و بچهگانهای عاشق اغراق بودند و اهل ادا درآوردن... دوباره یک علاقهٔ شخصی بیتا، یک علاقهٔ مشترک، او را از عشقش دور میکرد. صفحه 29
این منطق در جای خود جالب است که چطور آرش تئاتر و شعر را اغراق و ادا میبیند ولی ستاره راک بودن را نه؟ در این بین افکار بیتا هم برای آرش جذابیت چندانی ندارد. اشعار بیتا با آن مدل شعر خواندن احساسیاش هم عموماً دلزدگی آرش را در پی دارد، در نتیجه هنر بیتا هم از میان گزینههای موجود کنار میرود:
چیزهای بدتر از عذرخواهی هم وجود داشت: اشتیاق بیتا به خواندن شعرهای خودش برای آرش. آرش هم نوازنده و خواننده بود و هم ترانهسرا. اما از شنیدن شعرها، آن هم به شکل نمایشی، نفرت داشت. آن شور و غلیان احساسی که وقت بلند خواندن شعرها به خواننده دست میدهد و آن تمنای تصنعی برای این که شنوندهها هم در آن هیجان عاطفی و افراطی شریک شوند... صفحه 29
زیبایی فکر و مهارت و عشق را کنار بگذاریم، جز تن و رابطهٔ جنسی چه چیزی باقی میماند؟ حال میتوان انگیزه بیتا از انجام عمل جراحی زیبایی را بهتر درک کرد: افزایش برانگیختگی جنسی در آرش، گویی بیتا نیز به طرز نگاه آرش پی برده است. در واقع اگر زوائد و شاخ و برگهای اضافی را حذف کنیم، آنچه از رابطه عاشقانه آرش میماند، تنها شور جنسی است و بس. به عنوان شاهد دیگری بر این ادعا میتوان به سیر تیپیک رابطهٔ آرش و بیتا رجوع کرد: عشق شورانگیز همراه با همآغوشیهای داغ که پس از مدتی، به سردی، اختلاف و جدایی همراه با دلخوری میانجامد. این موضوع به خودی خود مسئلهای در داستان تلقی نمیشود، اما چون یکی از شخصیتهای داستان به عشق حقیقی اشاره کرده و آرش نیز پیوسته در این مورد نظریهپردازی میکند، در بافت داستان ناسازگاری و ناهمخوانی ایجاد میشود. نکته دیگر آنکه شخصیتهای این داستان و حداقل آرش، در طول رابطهٔ عاشقانه دچار دگرگونی خاصی نمیشوند. موقعیت آرش را چطور میتوان عشق توصیف کرد، در حالی که نه مبتنی بر شناخت است و نه دگرگونی و تحولی را نتیجه میدهد؟ این چگونه عشقی است که کوچکترین اثری بر شخصیت عاشق داستان ـ که اتفاقاً احساسش را اصیل مینامد ـ ندارد؟
نگاه کلیشهای و جنسیتزده به زنان
یکی دیگر از مسائلی که هم در سیر داستان و هم در شخصیتها به چشم میآید، نگاه کلیشهای جنسیتزده و مردسالارانهٔ حاکم بر کلیت داستان است. در مورد شخصیتپردازی، میتوان به شخصیت تیپیک و منفعل بیتا به عنوان نقش مکمل در مقابل شخصیت بالغ و خودساختهٔ آرش (البته تنها به گمان راوی) به عنوان شخصیت اصلی رمان اشاره کرد. بیتا شخصیتی احساسی، بیثبات و ضعیف با واکنشهای هیجانی در مواجهه با بحران است. به عنوان مثال در بخشی از داستان، بیتا پس از مشاجره با آرش دست به خودکشی میزند و آرش به عنوان ناجی، او را از مرگ نجات میدهد، یا در جایی دیگر بیتا از روی خشم یا شاید ناامیدی با یکی از دوستان مشترکشان معاشقه و همخوابگی میکند و البته تاوانش را هم میدهد! به طور کل شخصیت غالب، عاقل و کنترلگر این داستان، آرش است. در طول داستان نیز آن کسی که هم در گذشته خطاکار بوده و هم در زمان حال پیوسته دچار خبط و خطا میشود، کسی نیست جز بیتا. مقصر ازدواج بیتا در سن پایین، بارداری و سپس جدایی از همسر نه چندان سر به راهش هم خودِ بیتاست. در نهایت هم ابراز ندامت و پشیمانی نصیب او میشود و نصیب آرش، آسایش و رستگاری. به قول خودمانیتر، آدم بدهٔ این داستان بیتا است و تمام، یک بختکِ تمامعیار
پیشتر به این موضوع اشاره شد که چرا حداقل عشق آرش به بیتا، عشقی کاملاً تنانه و صرفا مبتنی بر رابطهٔ جنسی است. اما به این مسئله باید در کنار دیگر وقایع داستان نگریست. مشکل اصلی آرش و بیتا که به بحران و جدایی آن دو میانجامد، حضور هاناست. او در قاموس ذهنی آرش به عنوان دخترخواندهاش هیچ جایگاهی ندارد. هرچند او به طور مکرر برای هانا هدیه میخرد، داستان میخواند و با او بازی میکند، اما حاضر به پذیرش او نیست، آنقدر که حتی مراسم عروسی آرش و بیتا بدون حضور هانا برگزار میشود. هانا برای آرش همواره دختر بیتا باقی میماند، یک "بچه" و نه بیشتر:
آرش در خانه مانده بود تا از بچه مراقبت کند. صفحه 67
صبح شنبه آرش این بچه را سر راه خودش به مدرسه میبرد. صفحه 70
برای آرش تفاوتی نمیکند که هانا را به پدر معتاد و فقیرش بسپارند یا مادر بزرگش در شهری دیگر. او تنها میخواهد از شر این کودک که گهگاهی هم خشم خود را بر سرش خالی میکند خلاص شود. هانا مخل برنامههای آرش است، یک مزاحم:
اشتیاق هانا به حضور آرش اما حضور خودش را برای او سبکتر نمیکرد. به عکس، آرش عصبیتر، کمتحملتر و بیحوصلهتر شده بود. صفحه 70
عشق حقیقی برای آرش یعنی جدا کردن یک مادر و کودک جهت رسیدگی به برنامههای جهانگردی، سفر به هند، به جاده زدن و ادای نوجوانان و جوانان آمریکایی شش دهه پیش را در آوردن. جایگاه هانا در زندگی آرش بیشتر تداعی کنندهٔ جایگاه یک حیوان خانگی در خانهٔ مردیست که گهکاهی از سر تفنن به بازی با سگ خود مشغول میشود، اما اگر سگ بیش از حد پاپی و مخل آسایش شود، در نهایت ضربهای نثارش میکند:
هانا گفت: مامان! آرش با من بازی نمیکند. آرش گفت: «بازی؟ بازی؟» [سپس] هانا را از بازوی لاغرش گرفت و بلند کرد و با خشونت در هوا تکانش داد. «بیا! بازی! بازی! بازی!» صفحه 72
عدم پذیرش بیتا از سوی آرش، به تقابل زنانگی و مادرانگی در افکار او باز میگردد. این، تقابل ـ چنانکه نویسنده هم در داستان به آن اشارهای کرده ـ در تمام طول رابطه آرش و بیتا مشهود است. به همین دلیل است که شخصیت زنِ داستان میخواهد آثار مادرانگی را از بدن زنانهٔ خود بزداید. هرچند آرش مخالفت اندکی با این موضوع میکند، اما از آنجا که کردار بر گفتار ارج است، با رجوع به رفتار آرش میتوان به هسته فکری او رسید. آرش بر خلاف آنچه به خوردِ راویِ دانای کل داستان داده، به زن تنها به چشم یک کالا و ابزار مصرفی تجملاتی نگاه میکند. این موضوع به خصوص در گفتار آرش در باب لذت مشهود است:
زیبا یعنی لذتبخشِ بدون بهره، بدون فایده صفحه 92
خردهروایت یک خردهبورژوا
فردگرایی بیش از اندازهٔ آرش در طول داستان بشدت توجه را به خود جلب میکند. آرش آسایش شخصیتی کاملا فردگرا دارد. او آسایش را تنها برای خود میخواهد و هیچگاه نمیتواند بطور حقیقی با بیتا یکدلی کند. آنچه برای او اهمیت دارد تنها خودش است و رویاهایش. بیتا شاید بواسطه تنش به روزهای آرش راه پیدا کند، اما او جایی در رویاهای آرش ندارد. بیتا در طول رابطه، همواره یک غریبه، یک ابژهٔ جنسی باقی میماند. همانطور که در آغاز رابطه، صرفا به عنوان عکاس به مهمانی خواص دعوت شده بود، همانطور که فرزند او دیگری باقی میماند. در بخشی از داستان، هانا در عالم خیالپردازی نقاشیای از ماه عسل مادرش در پاریس کشیده است. اما در نهایت میبینیم که این آرش است که به تنهایی و بدون حضور بیتا در پاریس رویایی خود، مهد روشنفکران سکنی گزیده است
یکی از پیامدهای این فردگرایی افراطی، خودشیفتگی بیمارگونهٔ آرش است. او شخصیت منزوی و گوشهگیری دارد. آرش از همگروهیهای سابقش کناره گرفته و همواره با احساس خودبرتربینی در مورد رفقایش صحبت میکند. او خود را تافتهٔ جدا بافته و نابغهای میداند که نوشتههایش را هیچگاه منتشر نکرده است. در بخشی از داستان با کنایه اشاره میکند که همه دوستهایم نویسنده و مترجم شدهاند. این طرز تفکر و نگاه نقادانه به روشنفکران مجلسی و کافهای در تضاد با نظریهپردازیهای عجیب و مکرر خود اوست. او از نمایش دادن و ادا درآوردن اعلام انزجار میکند، در حالی که در پایان داستان خود گرفتار آواز خوانیِ نمایشی در کافهای در پاریس شده است. شخصیت خودشیفتهٔ آرش در بعضی قسمتهای داستان خودش را به شکل دیگری هم برون میریزد:
عید نوروز که کشف بهار و درنگ دلگشای زمان بود و زیباترین زمان تهران هم بود. بهترین بهانه برای اینکه آدم به شهر و در شهر خودش سفر کند. صفحه 74
این سخن آرش، یادآور آن جمله معروف است که بعضا در زمان عید نوروز به گوشمان میخورد: «وقتی که غربتیها به شهر خود باز میگردند، بهترین زمانِ تهران ماندن و تهرانگردی است.» در طول داستان، آرش تلاش دارد محبت بیتا را با خرید هدیههای گرانقیمت که از قضا نام برند آنها هم در داستان آمده به دست بیاورد: عطر «کوکو شنل» و دوربین کَنون با لنز تله. او در که برخورد با طبقه بالاتر، آنها را مایهدارانِ نوکیسه و تازه به دوران رسیده خطاب میکند و در مواجهه با طبقه پایینتر، توانایی پنهان ساختن نگاه بالا به پایین خودش را ندارد:
همه چیز گرفتار سیل حوادث و حرص نوآمدهها و نوکیسهها برای تسخیر تهرانِ آن زمان شده بود، برای مسابقهٔ اقتصادی و مصادره فرهنگی و جهش اجتماعی: برجهای بلند، بدون کمترین توجه به زیباییشناسی مدرن و اصول شهرسازی. صفحه 75
بنا به قاعده، باید او [بابک، همسر سابق بیتا] را تحقیر میکرد، چون اصولا استحقاقش را داشت. حقاش بود و دریغ کردن تحقیر از کسی که مستحق تحقیر است: این ظلم بزرگتری به اوست. به سر و وضع بابک دقیق شد: جانوری که ظلم عظیمی به خودش، به یک زن و به یک بچه کرده بود. یک جنایتکار. یکی از میلیونها معتاد مملکت که وفورشان دلیل بیگناهیشان نبود. یک بدبخت؟ نه، یک نادان، ناتوان و بنابراین نادان. و به همین دلیل علنا مستحق تحقیر بود، نه قابل بخشایش. صفحه 112
ممکن است این تصور خطور کند که شاید این نگاه تحقیرآمیز آرش به بابک به سبب ماجرای کتککاری بیتا و بابک باشد، اما این زاویه دید، پیش از این اتفاق نیز مشهود است:
عشق اولش هنوز، و مثل همان سالها "بیکار و بدبخت و آس و پاس" بود. برای خودش، شاعر بود و کتابِ شعر منتشر شده هم داشت. گهگاهی به سراغ همسر سابقش میآمد. و دوستش داشت؟ نه، یکهو پیدایش میشد و خردهکاری برای شرکت، یا برای خود مهران و مونا میکرد و پولکی به جیب میزد و ناپدید میشد. و معتاد بود؟ "آنوقتها که نه، الان شاید." و آرش چطور بود؟ ازدواج کرده بود؟ نه. اعتیاد داشت؟ نه. با عشقهای سابقش ارتباط داشت؟ نه. صفحه 35 و 36
اما چرا نویسنده دست به خلق چنین شخصیتی زده است؟ پاسخ را میتوان در نگاه و جهانبینی حاکم بر داستان یافت. آرش آسایش یک خردهبورژواست و نمایندهٔ طبقهٔ خود. او آنقدر بیدغدغه است که میتواند از پس هزینههای روزمره و ریخت و پاشها بربیاید و در عین حال آنقدر مرفه است که میتواند سه هفته در خانه بماند و کار نکند. در واقع در تمام طول داستان، فعل کار کردن آرش غایب است. معاش او کاملا تامین است. اهل ولگردیست، اما نه در پایین شهر که به گفته خودش در تمام طول سال مسیرش به آنجا نمیافتد، بلکه در تجریش و دربند و مناطقی از این دست. خلق چنین شخصیتی سبب گشته تا روایت آرش، شمول خود را از دست داده و تنها محدود به یک طبقه جزئی شود، طبقهای که در مهمانیها و بزمهای واقع در برجهای مجلل میپلکند و در مستی، نوشیدنی به دست، تزهای پرت و پلا در باب مسائل مد روز میدهند. (صفحه 81). طبقهای که دغدغهٔ آزادی و رفع محدودیت دارند، اما از نوع لیبرالش. در مورد همه چیز نظریهپردازی میکنند جز فقط و اختلاف طبقاتی. صفحه 91
آرش به اعتیاد نمیتازد، بلکه معتاد را مورد هجوم قرار میدهد. دغدغهٔ بیتا محدودیت ناشی از فقر نیست، که دوست دارم عکاسی کنم اما امکاناتش را ندارم، بلکه محدودیتهایی است که صرفا گریبانگیر طبقهٔ خاصی از آدمهای جامعه میشود:
خودسانسوری و اینکه خیلی از کارها (عکسها) را نمیتوان منتشر کرد، یا ارائه داد و به نمایش گذاشت. صفحه 84
آرش و دیگر شخصیتهای مکمل و فرعی این داستان را نمیتوان سرزنش کرد. اینها را میتوان به قول پدر آرش، زوائد ایدئولوژی بورژوایی به حساب آورد. آنها نادان هستند، اما در این بین، نادانترینِ آنها آرش است که با جهل مرکب دست و پنجه نرم میکند. زشتی، سطحینگری و لذتطلبی مفرط شخصیتهای این رمان و در راس آنها آرش آسایشِ راحتطلب را میتوان محصول همین اندیشه دانست و نه بیشتر
خرداد 98
بازنشر این مطلب در رسانههای دیگر اعم از کانالها، خبرگزاریها یا رسانههای کاغذی صرفاً با ذکر منبع (ادبیات حداقل) و نام نویسنده و بدون «سانسور» مجاز است
یه داستان عاشقانه امروزی که با شخصیت پردازی ضعیف پیش می رفت. یکی دیگه از مسائل آزاردهنده کتاب راوی سوم شخص بود که هر فصل رو مقالهطور شروع می کرد و هر حا به دستش می رسید شروع به بیان نظرات شخصی نویسنده می کرد که کمکی به جلو رفتن داستان نمی کرد، در این میان داستان عاشقانه دو شخصیت هم مطرح می شد.
نمونهای خوب برای فهمیدن چگونگی خراب شدن یک قصهی خوب با مرعوب شدن نویسنده در مقابل جذبهی وارد کردن قهوه و سیگار و بحثهای روشنفکریِ بیمورد و صفحهی موزیک قدیمی و پاریس جهت شیک شدن داستان. بومیسازیِ داستان در سطح صیغهکردن شخصیتهای اصلی بیشتر پیش نمی رود و بیشتر در حال خواندن داستان بلند نویسندهای هستیم پر از جملات قصارِ اغلب زیبا (واقعن زیبا) که تمام تلاشش را می کند تا کوندرا شود، ولی نمیشود.
این کتاب انقدر قشنگه که دوست ندارم با کلمات اشتباه خرابش کنم.. قبل از این که کتاب به چاپ برسه شانس این و داشتم که بخش هاییش رو از صفحه پیام یزدانجوی عزیز بخونم و هر لحظه شوقم واسه داشتنش بیشتر میشد... بعد از مدت ها یه کتاب خوندم که واقعا از خط به خطش لذت بردم؛ انقدر توصیفات و شخصیت پردازی های کتاب عالی بود که از همین لحظه که کتاب و بستم دلم واسه ی آرش و هانا و بیتا (بی تا) تنگ میشه... جمله هایی که شروع کننده ی هر فصل اند انقدر هوشمندانه و دلنشین کنار هم چیده شدن که با شروع هر فصل لبخند عمیقم شروع میشد داستان روابط همیشه موضوع پر طرفدار و جذابیِ.. داستان این کتاب در عین سادگی نکته های خیلی خوبی رو منتقل می کنه؛ اکثر انتظارات اشتباه یک فرد وقتی که فکر می کنه عاشق شده با نثر ساده و گیرا به نمایش درومده.. اینکه چحوری انتظارات و قضاوت اشتباه باعث بروز مشکلات در دراز مدت میشه قلمتون مانا باد جناب یزدانجوی همیشه عزیز
كتاب خيلي پرادعا با داستان كم رمق و بي مايه ايه متاسفانه. نويسنده سعي كرده با يه سري اطلاعات و يخرده فلسفه بافي و نظريه پردازي فقدان قصه و شخصيت پردازي رو جبران كنه كه خب اصلا موفق نبوده
از قبل از گرفتن کتاب هم یکجورهایی مطمئن بودم قرار است کار متفاوتی از پیام یزدانجو بخوانم، اول به این خاطر که یزدانجو بعد از فرانکولا رمانِ دیگری منتشر نکرده و دوم اینکه تغییر نثرش در «باران بمبئی» بهنظر ادامهدار میآمد. امیدوار بودم چون میدانیم خیلی از نویسندهها بعد از چند کتابِ چاپشده محافظهکار میشوند و انگار از تکرار خود گریزی ندارند. و دوباره شگفتزده شدم. نه فقط از این تغییر سبک و انتخاب عجیبْ دقیقِ کلمات که راویِ پرحضور فیلسوفِ داستان را پروتاگونیستِ غایب داستان کرده، بلکه از اینکه میشود جسورانه از خود نوشت و به معنای تام کلمه نویسندهای پستمدرن بود. که مثل نویسندهی محبوب این روزهای «آرش»ِ کتاب و احتمالن «پیام یزدانجو»: کوندرا، فیلسوف و داستاننویسی تمامعیار بود. تلاش برای تفسیر و کشف نشانهها و ارجاعاتِ برونمتنی عیش من است موقع خواندن. خواندن نقدهای اسطقسدار و دیدن نمود تکثرگرایی در داستان در پیوند زدن شرق و غرب (بدون اینکه همانطور که نقد میشود: به لالمانیِ اقلیت و استبداد اکثریت یا اقلیتِ محبوب بیانجامد) را دوست دارم. عیش من است که در ذهنم فکر کنم بودریار وقتی مینویسد خاورمیانه هرگز دموکراسی و آزادی نخواهد داشت دست کم به این خاطر که با گفتگو و دیالکتیک بیگانه است، را میشود اینطوری در داستان آورد. یا وقتی تثلیث مسیحیت را میگذاریم روبروی پلورالیسم خدایان هندی چه میشود؛ یا وقتی بارت مینویسد اساطیر نمیمیرند و برخورد ما با آنهاست که در طول زمان تغییر میکند، یا وقتی اقلیت هم مثل اکثریت تمام نشانهها را از معنی تهی میکند و قاطیِ بازی رسانهها میشود، و بعد تسریِ لکان، نام پدر و مرحلهی آینهای به تمام داستان، و این بار (انگار برعکس داستانهای قبلی) نه به امیدِ یونیتی و دستآویختن به ابژهپوتیاَ و حسرت زبانِ خداگونه، بلکه با پذیرش فقدانِ ابدی (اینبار اشتیاق به مرگ) در رمانی که ابتدایش نامهی خودکشیِ وولف و انتهایش نامهی خودکشیِ نمادینِ این امید (نامهی بیعذرخواهی بیتا)ست. و حضور پررنگ مرگ نه در تقابل با جاودانگی بلکه در کنارش، در خدمت تحمل سبکیِ تحملناپذیر هستی. گمان میکنم دلیل تفاوت نثر محسوس شروع و پایان رمان، و پشتوانهی زمانی (خاطرهای) و سنگینیِ کفه در پرداخت به کاراکتر آرش این باشد که لابد پروندهی نوشتن رمان زمانی طولانی باز بوده و کاراکتر آرش، نسبت به باقی کاراکترها آلتراِگوی نزدیکتری به نویسنده بوده است. میدانم که این کتاب را هم چند بار دیگر خواهم خواند. دست مریزاد جناب یزدانجو.
کتاب روزها و رویاها نوشتهی پیام یزدانجو از نشر چشمه
آرش خوانندهای منزوی و گوشه گیر است که در روابط متعددش حکم سایه دارد و بیتا زنی پر شور که عکاس و شاعر است و هردو جهانی مستقل از هم، عاشق میشوند تا در روایتِ روزها و رویاها جهان درون یک رابطه را به تصویر بکشند...
روزها و رویاهای عزیزم، تمامی داستانهای مجزا از تو، نقطهی کوری در ابتدای عاشق شدن بودند و پایانی بر یک خوشبختی ابدی. تو اما راه عکس را رفتهای. یک زوال. به تدریج. به تصویر کشیدن خزیدن آرام روزمرگی در زندگی و نهایت سقوط. مرثیهای بودی برای رابطه. با ظرافت. با دقت. و با تدریج. و عشق ما را به تفاهم نمیرساند... و برای تمامِ زوال داستانیات، من هم همینطور عزیزم؛ من هم همینطور...
رمان خام است و شکل نگرفته. بهانهای است برای سخن گفتن خود نویسنده و خبری از داستان و روایت و ادبیات نیست. و اگر کمی هست بسیار دمدستی است. روایتی کلیشهای از روابط عاشقانه. حالا اینها مهم نیست. اما وقتی نویسنده گمان میکند شاهکاری ادبی خلق کرده و مدام شاکی است که چرا رمانش کاندید جوایز نشده و...واکنش برمیانگیزد.
درواقع امتیازم سه ونیم است . به نظرم ازنیمه به بعد کمی مغشوش میشودوافت میکند. قصه محملی است برای بیان جابجای نظرات نویسندگان..عقاید هندویی و..پاراگرافهای خوبی هم بعضا " دارد.آرش رابیشتردرک کردم تابیتا...
نسبت به تعریف و تمجیدهایی که از کتاب شده بود واقعا حرفی برای گفتن نداشت. نویسنده بیشتر تلاش کرده بود اطلاعات خودشو به رخ خواننده بکشه. اطلاعاتی که نه ربطی به داستان داشت نه باعث میشد شخصیتهای داستان رو درک کنیم. خوندنش بیشتر وقت تلف کردنه.
***ممکن است داستان لو برود/ هرچند خبری از داستان نیست***
شاعرانه یا متشاعرانه؟
سانتیمانتال یا روشنفکری شاید توصیف مناسبی برای این اثر باشد. اگر بخواهیم مثبتتر توصیف کنیم باید بگوییم مثلا فلسفی! نویسنده از همان صفحات اول فریاد میزند که قصه ندارم و قرار است شما را با تفلسف و بازی با کلمات زیر نقاب شاعرانهنویسی خسته کنم. 166 صفحه که مساوی با 4 فصل است شخصیت «آرش» میرود و میآید. تکلیفش روشن نیست. بیتکلیفی وضعیتی است که طیفی از جماعت روشنفکر در ممکلت ما با آن دست و پنجه نرم میکنند. بیتکلیفی نه از این حیث که ندانند باید چه کنند بلکه از این منظر که در یک فضای بیجهانی سیر میکند که حتی تکلیفش با خودش و عشقش و اطرافیانش را نمیداند و خطوط فکری روشنی ندارد.
اصلیترین ایراد این کتاب همین است که داستان ندارد، ناشر هم در پست جلد به سبک نویسنده کتابش اثری که منتشر کرده را اینطور توصیف میکند: «...نویسنده در پنجمین کتاب داستانی خود، اثری خلق میکند که از همان آغاز آشکارا عاشقانه و سراسر حسرتبار به نظر میرسد. آرش خواننده جوانی که سودای سفر کردن و آرزوی نویسنده شدن دارد، دلبسته بیتا میشود که او هم هنرمند و پر از سودا و آرزو است. رابطه پرشور آرش و بیتا با کشف رازهای آزارنده و با ورود شخصیتهای دیگر دگرگون میشود و راهها و انتخابهای متفاوتی پیش روی آنها میگذارد. این همه بستری میشود تا نه فقط شرایط اجتماعی که شگفتی و پیچیدگی روابط انسانی و دنیای درون انسانها با روایت پرجاذبه و با تاملاتی بهیاد ماندنی به تصویر کشیده شوند. روزها و رویاها رهآورد نویسندهای است که تجربهها و توان خود در آفرینش دنیای داستانی را با آمیزهای از زبان تغزلی و نوآوری روایی به نمایش میگذارد.»
حالا باید دید واقعا چقدر این توصیفات که پشت جلد کتاب نوشته شده، با واقعیت منطبق است. عاشقانه بودن رمان شاید درست باشد ولی این حجم از عشق برای یک داستان کوتاه جوابگو است ولی از جایی به بعد این عشق روی تکرار میافتد و ملالآور میشود و 166 صفحه خواننده شاهد قهر و آشتیهای آرش و بیتا است. نویسنده سعی کرده با ژستهای فلسفی و شاعرانه و بازی با کلمات به این عشق عمق ببخشد ولی در کمال ناباوری این اتفاق نمیافتد و باید گفت که نویسنده در این بخش شکست میخورد.
«شگفتی و پیچیدگی روابط انسان و درون دنیای انسانها» یک عبارت پرطمطراق است که شاید رد کردن آن صحیح نباشد ولی این پرسش مطرح است که مگر کارکرد رمان چیزی جز سرک کشیدن به عوالم درونی انسانها و پرده برداشتن از این شگفتی و پیچیدگی نیست؟ بزرگان ادبیات جهان مگر کاری غیر از این کردهاند که حالا در توصیف این رمان به عنوان یک ویژگی بیان شده است؟
«نوآوری روایی» دیگر ادعایی است که در این اثر شاهدیم که شاید باید گفت چون دست نویسنده از قصه و خردهروایتها خالی بوده به این «نوآوری» رو آورده و با آن سعی کرده یک کار متفاوت عرضه کند که البته به مرور نوآوریاش ته میکشد و اثری از آن در فصلهای پایانی نمیماند و نویسنده هم از نوآوری خود خسته میشود و سریع سراغ اصل ماجرا میرود!
طبقه متوسط عشق پاریس
این رمان هم یک رمان آپارتمانی است. میدان ونک و شهرک غرب دو نقطهای است که اتفاقات بیشتر آنجا میافتد. یکی خانه بیتا و دیگری خانه آرش. الهیه و پارک وی و ... هم اسامی است که در رمان به آنها اشاره میشود. «روزها و رویاها» را باید یک رمان طبقه متوسطی تمام عیار دانست. خرید کردن و هدیه دادن و دیگر رفتارهایی که به عنوان نماد شخصیتهای طبقه متوسط مطرح است در رمان بارها دیده میشود. طبقه متوسطی که عشق سفر کردن و پاریس است (از طرح جلد کتاب هم چنین برمیآید). دوست دارد هند و مذاهب هندی را تجربه کند و همه امیالش در غرغره کردن آموزههای مذاهب هندی یا روشنفکران غربی است و از داشتههای خود یا بیاطلاع است(اغلب اینطور است) یا علاقهای به رجوع به آنها ندارد. سنت هم برایش مساوی با عود و شمع روشن کردن است و هندوییسم رفتار سنتی پسندیدهای است.
کتاب خواندن بیشتر از اینکه راهی برای رسیدن به معرفت باشد ابزاری برای فضلفروشی است و این نیز یکی دیگر از مشخصههای طبقه متوسط شهری است که یزدانجو به خوبی در داستانش آن را نمایش میدهد. در فصل آخر هم «آرش» راهی هند و از آنجا پاریس شده و مانند یک فرد منزوی با خواندن در کافههای روزگار میگذارند در حالی که روزگاری در وطنش شهرت داشته و محبوب بوده است. روشنفکری که تلاشی برای نجات جامعه نمیکند و تنها سیگار دود کردن و تماشا کردن! را دوست دارد. دست آخر هم ترک وطن کرده و لقب مهاجر به خود داده و حالا پیکپیک «سفید» داخل خندق میریزد و خوش است که با گذشتهها زندگی میکند.
غرغرهای همیشگی روشنفکری از روی شکمسیری؟
آرش در فصل آخر به ملاقات یک «شاعر، نویسنده، فیلمساز و متفکر» سالخورده میرود که در ادامه به عنوان یک استالینیست، کمونیست و مارکسیست معرفی میشود و در واقع این عبارات برای تحقیر یک چهره است که سالهایی را به درست یا غلط در مسیر مبارزه قدم برداشته بوده است. او در ادامه این ملافات حرف از میلان کوندرا و رمان «سبکی تحمل ناپذیر هستی» او میزند و به روشنفکر سالخورده پیشنهاد میکند که خود را «دار بزند»! ولی این سوال را باید پرسید که «آرش» به عنوان یک روشنفکر چه گلی به سر جامعه زده که حالا نویسنده چنین عباراتی را در دهان او میگذارد تا خطاب به دیگران بزند؟ در واقع فصل پایان آنجایی است که نویسنده حرف میزند و سعی میکند خود را برتر نشان دهد ولی خب راهکاری دیده نمیشود و حتی پرسشی مطرح نمیکند که کسی بخواهد دنبال جواب بگردد بلکه فقط نق میزند و غرغر میکند. نویسنده در این فصل تلاش میکند ژست یک مصلح را بگیرد و از «صادق هدایت» شخصیت همیشه تقدیس شده در میان اهالی ادبیات تمجید کند و باقی را «کثافت» بخواند «روشنفکری مملکت از امثال هدایت به امثال این کثافت رسیده بود، همین برای ناامیدی بس بود.» این پرسش را باید از نویسنده پرسید پذیرفتیم که باقی کثافت، طرحت چیست؟ آیا فصل آخر کتاب را باید کنار باقی غرغرهای روشنفکرانه قرار داد که همیشه و از روی شکمسیری در محافل مطرح میشود؟ در حالی نویسنده به روشنفکر سالخورده حمله میکند و او را دعوت به دار زدن خود میکند که باید گفت باز گلی به گوشه جمال همان روشنفکران وگرنه روشنفکرهای امروزی... بگذریم!
همان گونه که نیلوفر در مرداب میدمد، در آب میروید، بر آب میآید، ولی به گلولای آبدان آلوده نمیشود، من نیز همینگونه در جهان برخاستهام، از آن گذشتهام، و به آن آلوده نگشتهام.» بودا
رمان «روزها و رؤیاها» دومین رمان «پیام یزدانجو» و پنجمین اثر داستانی اوست که در سال ۱۳۹۷ توسط نشر چشمه منتشر شد. رمان سفریست درونی و ذهنی برای فهم علتِ وجودی انسان. این جستوجوی درونی در لایهی داستانی عاشقانه از زندگی آرش و بیتا به تصویر کشیده میشود. آرش و بیتا هر دو پر از تمنا و حسرت، در تهرانِ حوالی دههی هفتاد و هشتاد شمسی، داستانِ عشقی را بازنمایی میکنند که از همان ابتدا در مسیر نابودیست. نابودیِ خویش برای رسیدن به رهایی. رهایی از گذشته و بخشایش حالی که وابسته است به همان گذشته، بدون نگاهی به آینده. تا در این فراز و فرودِ خودسوزی و دیگرسوزی، ناپایداری و عدم ثبات در تداومِ حالِ عاشق، وجودشان در آینده، آزاد شود. یک جدل عاشقانه برای فهم هستی. «هر آدمی به مرور زمان مهربانتر میشود، بخشندهتر، فراموشکارتر. اندوه گذشته، گذشته، را میبخشد، برای اینکه حال خودش را نجات بدهد. بخشیدن گذشتهها، فراموش کردن، روال دفاعی ما برای بقاست، وگرنه زیر بار حافظه میمردیم.» رمان «روزها و رؤیاها» با راوی سوم شخص در پنج فصل روایت میشود؛ سرخوشی، زیبایی، جاودانگی، سفر و بخشایش. «هر عشقی اشتیاق به جاودانگی است. هیچچیز این جهان جاودانه نیست، مگر اشتیاق آدم به جاودانگی. با این همه، جاودانگی یک «تمنای بدون معنا» است.» زاویهی دید که با آرش همراه است، سیر درونی او را از شروع آشنایی با بیتا تا جدایی و مهاجرتاش از ایران روایت میکند. مهاجرت، رفتن، گریختن و دور شدن، در این رمان همچون سایه زندگی آرش و بیتا را دنبال میکند. مفهومی بسیار آشنا در دورانی که خوانندهی فارسیزبان سپری کرده است و یا میکند. مفهومی تنیده به زندگیِ جامعهی ایرانی در دهههای اخیر. چه رفته باشد و چه مانده باشد.
آرش بعد از جداییاش از بیتا سفرش را برای دیدن دور و بر جهان آغاز میکند. ابتدا به هند و در آخر به پاریس میرود. او با سفر میخواهد به کُنه واقعیت نزدیکتر شود و از تصویر تحمیلیِ واقعیت، عبور کند تا به حقیقت برسد. او برای رسیدن به بخشایش در آخر رمان با متلاشی کردن لایههای دروناش، از خودش و از تصویر عشق میگذرد تا به ابدیت دست یابد. به رؤیا. «روز بلند به آخر خط رسیده بود و به زودی شب میشد. آرش، آن لحظه، در آرامش بود. در رؤیا. هر رؤیا یک روزِ ابدی است.» آرش تکفرزند است. از یک پدر و مادر سیاستزده به نقلِ او، که بعد از انقلاب اسلامی، ایران را ترک میکنند و او نزد مادربزرگاش در تهران بزرگ میشود. آرش خواننده و نوازندهی راکِ زیرزمینیست و از شهرت و محبوبیت زیادی برخوردار است. اینها همه قبل از آشنایی او با بیتاست. در همان اوج شهرت تصمیم میگیرد آلبوم جدیدی بیرون ندهد و نمیدهد. آرش در خلوت خود مینویسد. نوشتههایی که هیچوقت به سرانجامی نمیرسند. بعدها در پاریس برای گذرانِ زندگی در کافهای نوازندگی میکند و میخواند. بیتا نیز گذشتهاش به انقلاب ایران مربوط است. پدرش؛ افسر جوانی که بدون هیچ جرمی، پس از انقلاب اخراج شده است. اخراجی که دلیل اصلیِ افسردگی و خودکشی پدرِ بیتاست. مرگی که بزرگترین هراسِ بیتای کودک و بیتای بزرگسالِ آشفتهی امروز است. بیتا زنی زیبا، با یک فرزند از یک ازدواج ناموفق که کمی عکاس است و کمی شاعر. آرش و بیتا نمایندهی نسلِ روشنفکرِ جوانی هستند که در زمان انتشار رمان، دههی سوم و چهارم زندگی خود را پشتِ سر میگذارند. نسلی همچنان حیران و وابسته. وابسته و پر از ترس. «انقلاب -همهی انقلابهای بزرگ و سرنوشتساز در نهایت انقلابهای زیباشناختیاند. انقلاب سکولار فرانسه، انقلاب لیبرالی آمریکا، انقلاب کمونیستی روسیه، انقلاب مائوئیستی چین، انقلاب مارکسیستی کوبا، انقلاب اسلامی ایران. همهی آنها زیباییشناسی دیگری را به جای زیباییشناسی قبل از انقلابشان عرضه میکنند. «خوبی و بدی» و پیشرفت و پسرفتشان را با توجه به این نکته باید سنجید. با اینهمه، انقلابها فقط اجتماع و سطح دنیا را عوض میکنند، و نه دنیای درون تک تک افراد را. پس، انقلابیترین اقدامِ هرکسی در زیباییِشناسیِ شخصیِ او است.»
پیام یزدانجو با مهارت و به دور از شعارزدگی در قالب یک اثر داستانی روایت جدیدی دارد از انقلاب و بازماندگانی که بهطور مستقیم در آن واقعه نقشی نداشتهاند ولی محکوم به تجربهی زیستهی آن شدهاند. جدا از تاملات فلسفی، مباحث اسطورهشناسی، روانشناسی و نشانههایی که در لابهلای متن برای همراهی بیشتر خواننده با آرش در مسیر کشف و شهود او آورده شده است، روزها و رؤیاها اثریست به غایت داستانی با پلاتی دقیق، بدون اضافهگویی و یا فلسفهبافی. زمان روایت داستان، زمان سادهایست بدون شکست زمانهای پیدرپی. بازگشت به گذشته تنها در جهت شخصیتپردازی استفاده میشود و خواننده میتواند در بستر ساختاریِ آرام که نویسنده خلق میکند، به لایههای درونی شخصیتها نفوذ کند. استیصال آرش و بیتا در مقابل عشق، حیات و مرگ، در قالب داستانی که تقابل عشق و بیزاری است، استیصال یک نسل است. نسلی که روزگارش در حسرت سپری شد. حسرت روزگار ندیده. با دیدن بازماندههای آن روزگار و یا شنیدهها. نویسنده با مهارت و به دور از احساسیگرایی در فصل «زیبایی» رمان، به تهران، هویتی نوستالژیگونه میدهد و تصویری ویژه از نوستالژی میسازد. «... با این همه، حالوهوای آن محلههای قدیمی و خانههای کهنه، هنوز و همچنان، سکرآور بود. چیزی از جنس عیش و از جنس اندوه که در عکسهای دنیس هاپر، هنرپیشهی آمریکایی، موج میزد و حالا، با گذشت دههها، میشد اسم آن را دقیقتر گفت: نوستالژی... دهههای پنجاه و شصت و هفتاد، همان «دههی شصت طولانی». آرش آن دهه را زندگی نکرده بود و با این همه حسرتِ آن را داشت. فکر کرد: نوستالژی واقعی آیا همین نیست؟ دلتنگی برای دورانی که هرگز ندیدهای؟»
پیام یزدانجو بدون خلق اثری در قالب واقعنماییِ اجتماعی، در شکلی باورپذیر، پیوندی عمیق با مسائل فلسفی و جامعهشناختی ایجاد میکند. با بهرهگیری از زاویهی دید مناسب، مکان، زمان و کشمکش شخصیتها، هنرمندانه جنبههای ناپیدای فرهنگی و پیچیدگیهای روابط انسانی را تصویر میکند. او سه نسل (نسلِ انقلابی، فرزندان انقلاب و نوادگان انقلاب)، سه تفکر و روش زندگی را در مقابل هم قرار میدهد، تا در یک چرخش معنایی که ساختار رمان نیز از آن چرخش مفهومی تبعیت میکند، به رهایی و یا به نابودی در خود برسند. روزها و رؤیاها به مانند یک سمفونی، آرام و پرشور آغاز میشود، اوج میگیرد و همچون یک قطعهی آداجیو در سکوت و آرامش پایان میگیرد. تصویری که نویسنده در این رمان از عشق و در پی آن جنون دو شخصیت اصلی رمان در بستر جامعه ارائه میدهد، در روند رمان ایرانی و رابطهی تاریخی ��ثر قابل تامل است. www.peyrang.org
پیام یزدانجو به مسائل عمیق و فلسفی نگاه میکند؛ اما چندان از قصهگوییاش لذت نبردم. صادقانه بگویم دو سه بار خواستم کتاب را ناتمام رها کنم، شاید چون مخاطب خاصش نبودم. کتاب پر است از جملات فلسفی در مورد چیستی زندگی و عشق و زیبایی و غیره (که بعضیهایشان انصافا خوب و قابل تأملاند). آرش و بیتا هر دو به یک لحن و زبان حرف میزنند. دیالوگهای بچگیهای هانا هم برای من باورپذیر نبودند.
بعضی کتابها، داستان را با یک جملهی زیبا شروع میکنند که چنان تاثیرگذارند که به کشش قصه میافزایند؛ مثل جملهی آغازین بوف کور یا آنا کارنینا. این کتاب هم جملهی زیبا و قابل تأمل کم ندارد. ولی در به کاربردن این جور جملههای انتزاعی و فلسفی بیش از حد افراط میکند به طوری که آن را بیشتر به یک موعظهی طولانی شبیه میکند تا یک قصهی جذاب.
This is a brilliantly fascinating novel and an unprecedented masterpiece in contemporary Persian literature. Surely, you will hear a lot about it in the coming years.
روزها و رویاها رمانی جدی است که وارد جهان زیستی مخاطب میشود و میتواند در آن امتداد پیدا کند. در ابعاد متفاوتی موجب کاتارسیس شود و عمیقترین مفاهیم را در وجود خواننده به چالش بکشاند، این رمان از معدود رمانهای ایرانی است که به ادا و اطوارهای روشنفکرمابانه نیفتاده تا معناهای مورد نظرش را به تصویر بکشد بلکه فلسفه و لایههای روانکاوانه بخشی از ویژگیهای وجودیش است و نشات گرفته از جهان ذهنی مولفش و ازکتابهای فلسفی سرریز نشده توی رمان.
. با خواندن این کتاب چند کتاب خوانده می شود، رمان خالص نیست، هنگامه ای است از فلسفه، سیاست، تاریخ و عشق. از آن دسته کتاب ها که خواننده ی خاص می خواهد، نه حوصله سر می برد و نه کلافه تان می کند، دستتان را می گیرد و همراه قدمهایتان می شود، بیتابی خواننده که هر لحظه آرزو می کند که ای کاش الان بیست صفحه جلوتر بودم، چه اتفاقی قرار است رخ دهد؟
بی سر و ته، داستان و شخصیتهای غیر واقعی. انگار نویسنده از خودراضی یه سری فانتزی داشته که به زور همه رو تو کتاب جا کرده. هیچ وقت دیگه هیچ کتابی از این نویسنده نمیخونم.
پیام یزدانجو نویسنده ی تقریبا کم شناخته ای که کارهای فوق العاده با ارزشی رو قبلا انجام داده . این کتاب درسته که جزو شاهکار های ادبیات فارسی نیست اما میتونیم یک لول پایین تر از اونا در نظر بگیریم که البته به شدت ارزش بدو بدویی که برا پیدا کردن و خریدنش کردم رو داشت. امیدوارم که بقیه کتاب های یزدانجو رو هم به زودی بخونم.
کتاب متوسطی بود که شامل یک داستان عاشقانه بود که تا فصل آخر نسبتا خوب پیش رفت اما فصل آخر خیلی سریع و گنگ داستان پیش رفت که به نظر نیومده نویسنده داستان رو میخواستم فقط تموم بکنه و از همه بدتر نصف کتاب شامل جملات پند دهنده و مقاله طور بود مثل کتابهای راهنمای عاشقی و ...
یزدانجو داستان نویس نیست. مترجم است. نمی دانم چه اصراری دارد که داستان بنویسد وقتی اصول بدیهی داستان پردازی را نمی داند. خیال می کند وقتی نقل قول از فیلسوفان بیاورد کارش عمیق می شود. یک رمان افتضاح که اعتبار نشر چشمه را به لجن میکشد
حال و هوا و دغدغه ها و تفکرات روزمره قشر روشنفکر اقلیت در این کتاب در چارچوب خاص زمانی-موضوعی مطرح شده. نکته خوب کتاب، روایتی است که دربرگیرنده و منعکس کننده ایدئولوژی های نویسنده است و در برهه های مختلف کتاب، اطلاعات و کلیشه های جالبی به خواننده منتقل می کند. نکته منفی هم به نظر بنده، عدم چفت و بست بودن و کم کشش بودن فرم و محتوای داستان بود. در کل به طرفداران رمانهای فلسفی-عاشقانه توصیه میشه.
كتاب قشنگ شروع ميشه ولي از يه جايي به بعد روايت قصه ناتمام ميمونه و وارد جمله هاي قشنگ و كليشه اي ميشه، قصه ي روان نداره و بيشتر از افكار پنهان توسط راوي پرده برداري ميشه، انسجامي كه من دوست داشتم رو نداشت ولي قلم قوي و پخته اي داشت! شايد من مخاطب خوبي براي قصه نبودم
کتاب از ۵ فصل “ سرخوشی” ، “زیبایی”،. “جاودانگی”، “ سفر” و “ بخشایش” تشکیل شده. داستان آرش و فلسفه ذهنی و افکار اون رو روایت میکنه و داستان دلبستن او به بیتا . کلا کتاب موضوع جدیدی نداره ولی شیرین نوشته شده.