بعضی از شعرها یه تصویر کلی ارائه نمی دادن، اما از تک تک ترکیب ها و عبارات می شد خیلی یاد گرفت، خیلی تصاویر بدیع می شد پیدا کرد. مثل: پیچیدن در موی سیاه شب یا: شب به آسمان راکد کوچه تار می تنید یا: پاشیدن سایه روی دیوار یا: لرد بستن اندوه در قلب یا: ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب یا: شب بی مرز یا: کامجویی های دریا از تن ساحل یا: روزنۀ آفتاب - آسمان مثل سقف های قدیم روزنه ای دارد، و از آن نور به داخل می تابد و افسوس می خورم که چرا موقع خوندن این عبارات و ترکیبات قشنگ رو یادداشت نکردم. جا داره یه بار دیگه برگردم و فقط به خاطر همین ترکیبات کتاب رو دوباره بخونم، نه به خاطر پیدا کردن یه تصویر کلی در شعرها.
این رو هم حین خوندن کتاب نوشتم، با الهام از حال و هوای کتاب: بنگر که ابر سیاهپوش خاطرۀ اقیانوس را به روی پنجره می گرید
گیرم بهار نیاید این انتخاب مرا شاد می کند بیهوده مردن تابوت خالی یاران را در پهنه ی نبرد به خاک سپردن گیرم بهار نیاید با من مپیچ که تلخم گیرم که ابر نبارد با من ببار که اشکم آنجا در معبر سیاه کسی نعره می کشید خیانت بر ما دریغ روزن هر گوش بسته بود در انزوای چشم شهیدان شب لرد بسته بود اما بهار نیامد و پهنه ی نبرد در انتظار قطره خونی هلاک شد گیرم بهار نیاید این انتخاب مرا شاد می کند بیهوده ماندن در سوگواری یاران نیمه راه مرثیه خواندن اما اگر بهار نیاید ؟ با من مپیچ که تلخم گیرم که ابر نبارد با من مبار که اشکم ای درد ، اگر بهار نیاید ؟ همدرد ، اگر که ابر نبارد ؟ از گور ما چگونه توان رویید مردانگی و عشق بر سنگ گور ما چگونه توان سود آسمان انگشتهای نازک خود را به افتخار ؟ ب اینکه یاس در رکاب من و کینه یار توست همدرد ، من را خموش کن من را فریب ده با من بگوی که در این فراحناک یک مرد زمزمه خواهد کرد در انزوای خویش که آنها در قحط سالی شوم با عشق زیستند و با شمشیر بر خاک ریختند ای وای ، اگر بهار نیاید ای وار اگر که ابر نبارد من را فریب باش آرام کن با من مبار که خونم ای پاک ، ای شریف همدرد ، هم سرشت
در سایه ی مرطوب چرکین سیاه من در این شب بی مرز مردی ست زندانی نوری ست سرگردان در مرگ من آن سایه در خود رنگ می بازد هر سایه موجودی ست کز نور در خود نطفه می سازد آنگاه می میرد من دیده ام مردی که روزی سایه اش درپیش پایش مرد نور پلیدی سایه اش را خورد در روح من تصویر کم رنگی پیدا و پنهان می شود هر دم چون سایه ای بیمار در آب های تار تصویر می خواند من مردگان را دوست می دارم آنها نمی میرند هرگز ، چون از همدگر بیگانه می باشند سرگشتگان بی سایه می باشند در این شب بی مرز در این شب لبریز از اندوه باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام تک سایه ای حیران و سرگردان پاشیده بر دیوار دیوار می ریزد فرو آوار آوار احساس من ، احساس بیمار
اولین بار در فیلم شب های روشن،میعاد در لجن رحمانی را از زبان "استاد" شنیدم و سراسیمه چند شعر از کتاب را در اینترنت خواندم.قبل از خواندن هر کدام از اشعار باید حتما مقدمه شاعر را به دقت خواند،هرچند که این مقدمه در زمان سرودن اشعار به نگارش در نیامده،اما تا حد زیادی موجب آشنایی و قرار گرفتن خواننده در فضای میعاد در لجن رحمانی خواهد شد.مانند دیگر آثار رحمانی،در این کتاب هم فقط با معدود اشعارش می توانم ارتباط برقرار کنم:شعر میعاد در لجن نوبر اشعار این کتاب
سه ستاره برای شعرها و یک ستارهی اضافه برای مقدمهی کتاب، که خیلی دوستش داشتم.
اسم کتاب را در فیلم «شبهای روشن» شنیدم و کنجکاو شدم بخوانمش. فضای تلخ و ناامیدی داشت. بعضی تصویرسازیها بدیع بود اما اکثرا برایم تکراری بودند. لرد بستن که بارها در تصویرسازی از آن استفاده کرده را مدتها پیش در شعر دیگری (گمانم شعری از سهراب؟!) خوانده بودم. البته این هم محتمل است که شعر رحمانی متقدم بوده باشد! :-) در همین مورد باید بگویم که فضای شعرها به شدت من را یاد شعرهای نادرپور میانداخت و راستش نمیدانم چرا چنین است.
□ سه شعر را خیلی دوست داشتم: «با من مَبار که خونم» «شکوه ستوه» «میعاد در لجن»
در ادامه بخشی از شعر «با من مَبار که خونم» را میآورم. واقعا عاشقش هستم و شک دارم که بخشیاش را جدا کنم یا نه؛ چون تصاویرش بسیار بههم مربوط هستند و انتخاب کلمات در آن دقیق و راستین است. تغییر احساسِ «ناامیدی و بیخیالی» به ترس از داشتنِ خود این احساسها؛ که نکند واقعاً بهار نیاید؟!
▪︎از شعر:
《گیرم بهار نیاید این انتخاب مرا شاد میکند بیهوده ماندن در سوگواری یاران نیمه راه مرثیه خواندن
اما اگر بهار نیاید؟ با من مپیچ که تلخم گیرم که ابر نبارد با من مبار که اشکم ای درد، اگر بهار نیاید؟ همدرد، اگر که ابر نبارد؟ از گور ما چگونه توان رویید مردانگی و عشق بر سنگ گور ما چگونه توان سود آسمان انگشتهای نازک خود را به افتخار؟》
□
▪︎بخشهایی از مقدمه:
《یک شاعر در زمانی که شعرش را میسراید، به تنها چیزی که نمیاندیشد، همان شهرت یا انتقاد است. او باید بسراید تا آرام شود!》 --- 《 با موجسازی و تبلیغات و روابطعمومی که نمیشود! حرفی، شعری اگر نداری، وقت تلف میکنی. حرفی باید در کار باشد، حتی اگر به اندازه یک گیلاس گرم کند و البته چه بهتر که به اندازه یک تازیانه به درد آورد. اگر داشتی و نگفتی که خیانت است(اصلاً در دست تو نیست، نمیتوانی نگویی!) 》 --- 《[...]پس در جمعبندی میتوان گفت، یا پس از انقلاب اشعاری در خور انقلاب بهوجود نیامده، یا بهوجود آمده و منتشر نشده، که من به شق دوم بیشتر مومنم. گرچه شتاب هم نباید کرد. هنوز چیزی از انقلاب سپری نشده که ادبیاتش چهره بنمایاند. انقلاب هنوز خیلی جوان است. تا سواد خواندن بیاموزد، آثار خواندیش هم آماده خواهد شد.》 --- 《هرچه به دستم میرسد با ولع میخوانم: رمان، فلسفه، شعر، گاهی هم خوانده شدهها را دوره میکنم. اخیراً بار دیگر آثار داستایوسکی را خواندم. آنقدر نکتههای تازه در آن یافتم که قبلاً متوجه نشده بودم. من در گذشته از کنار خیلی چیزهای مهم بیاعتنا گذر کردم. آنها را دیده ولی در حقیقت ندیدم. در مورد نوشتن باید اعتراف کنم، نوعی بیماری بیدرمان است که رهایم نمیکند. بیشک اوضاع و حالی که من دارم نامش جنون است. جواب یک نامه را قادر نیستم به موقع بنویسم؛ آنگاه حاشیهی کتابهایی را که میخوانم از نوشته سیاه میکنم.》
□
پ.ن: تنها نسخهای که من یافتم یک جمعآوری اینترنتی بود. از غلطهای نگارشی و املایی پر بود که این موضوع برای کتاب رمان بد، و برای کتاب شعر غیرقابلقبول است. نمیدانم نسخهی چاپی چطور بوده.
پ.پ.ن: چشمهام دارند کور میشوند انقدر با گوشی کتاب میخوانم. کتابهایی که میخواهم بخوانمشان یا دیگر چاپ نمیشوند، یا خیلی گران هستند، و یا هردو! جمعه در کافه هزارتو کتاب روزها در راه از شاهرخ مسکوب را قیمت کردم، ۴۵۰ هزار تومان بود!
هنوز بر روی اینکه چه باید بنویسم شک دارم چند شعر را خیلی دوست داشتم از اینکه نام مجموعه ارجاعی در فیلم شبهای روشن موتمن است حس خوبی ندارم اما دوست دارم از رحمانی اشعار بیشتری بخانم
شما بگو سه و نیم. از کوچ و کویر و ترمه بهتره واقعا. یه چیزی اما کمه. یه چیزی میلنگه تو کلیت اشعار. انگار یه انسجامی باید باشه که پیدا نمیشه. فضای جنگ و قحطی خیلی خوب دیده میشه تاثیرش توی اشعار و مقدمهای که رحمانی نوشته نشون میده چرا انقدر بی حوصلهاس. احساس کردم مدل یاسش تو این کتاب عوض شده و شاید بشه گفت از یه سرکشی شرارت بار تو کتابهای قبلی، اینجا به یاس و نومیدیِ فروخورده و آرومتری میرسیم.
به یاد ١۵ سالگی که شعرهاش رو با نزدیکترین دوستم در اون دوره میخوندیم. غزل سعی میکرد پای پیانو به یه ملودی کلی برسه. سعی میکردم شعر رو براش تقطیع کنم. هیچوقت اتودهاش رو کامل و ضبط نکرد. رفاقت ما کمتر از یک سال بعد سوخت و تموم شد. غزل عید سال پیش، ٢۵ ساله مرد. تا روز مرگش با هم حرفی نزدیم.
چندماه یه بار میرم سر مزارش. نصرت رحمانی میخونم. میعاد در لجن. و به "گلابیها"ی ساتی گوش میدم. حس میکنم اونجاست. شبیه اون سالا. شعر نصرت رحمانی برام تلخ و خام و هیجانزدهست. شبیه سالهایی که رفتن. شبیه تصویر ما که روی سنگ مزارها میشکنه و ترک میخوره.
یکسری کتابا منو وحشتزده میکنن؛ وحشت از اینکه چهقدر چیز هست برای کشف کردن در زمان معاصر. نصرت رحمانی از اون آدما بود. شعرش، برای من خیلی ملموس بود. اما شعرها خیلی طولانی بودن و بعضاً، مفاهیم، به مفاهیمِ بیش از حد قدیمی وصل میشدن یا شعر خیلی حالت تعلیمی میگرفت. امیدوارم اشعار بیشتری از این شاعر به دستم بیاد تا بخونم. از معدود شاعران معاصر که موزون شعر میگفتن و خوب شعر گفتن (به لحاظ محتوایی).