Shogo Hirata (平田昭吾) is a picture book author and translator born in Manchuria (now Shenyang, northeastern China). He grew up in Aizuwakamatsu, Fukushima Prefecture, Japan.
A pioneer of Japanese animated picture book culture, he has published 300 volumes (330 in total). He is also highly regarded outside of Japan, with the total number of volumes published overseas exceeding 300 million by 2005.
درست یکساله بودم که جنازه ی تکه پاره شده ی پدرم به خانه هم نیامد- من ماندم و مادرم... مادرم سیبیل گذاشت و پدر شد... و من نیز که پدر را هیچوقت ندیده بودم٫ ندانستم پدر یعنی چه؟.
تمام کودکی ام زیر دیواری سپری شد در حسرت داشتن دوچرخه ای که مادر نخرید. نه اینکه پول نداشت که بخرد،اتفاقا داشت اما نمیخرید چون فکر میکرد یک از خدا بی خبر مرا زیر خواهد گرفت... خورشید که از بالای سرمان دور میشد من میپریدم زیر تیر چراغ برق از ساعت چهار تا... مثل یتیم ها مینشستم،که گویا بودم،و نمیخواستم باشم! خانۀ ما بن بست کوچه بود و نگاه کردن به کوچه خیلی هیجان انگیز بود... صدای قاب نوشابه ی کوکاکولا زیر سپر تایر عقب و با سرعت 40km / یهو ترمز دستی که دود و خاک را روانه خانه آقا خورشید میکرد تا پسرش از پنجره یک فحش هایی بدهد که تا خانه ما بیاد. صدای قاب نوشابه و تلفیقش با تایر ٫هنوز مانند یک ارکستر بزرگ توی سرم ویژ ویژ میکند. نقش من مانند دختران کوچه بود که با حسرت تمام به دوچرخه ها نگاه میکردند و هرجوری بود میخواستند نشان دهند که خانه بازیشان جذاب تر از سریع و خشن پسرهاست...
خورشید خانم که خسته میشد و میخواست به خانه برگردد مادرها میآمدند و تهدید میکردند که باید به خانه برگردیم و نمیدانم چرا مادرها تهدید کننده بنظر نمی آمدند،در نتیجه هیاهو ادامه پیدا میکرد میدانستم که کمی دیگر پدرها از ابتدای کوچه بالاخواهند آمد،«لغنت بر پدرها و آن تایم »اما نمیدانم چرا من هم منتظر بودم پدرم مانند بقیه با نایلونی پُر در یک روز خواهد آمد... اما هرچقدر شتاب کردم که بیاید نیامد... هرچقدر فکر میکنم خاطره ی دعوایی در کودکی را به یاد بیاورم نمیشود٫شاید دلیلش این باشد که هروقت کسی میخواست مرا بزند کسی دیگر در گوشش زمزمه میکرد {بابا نداره گناه داره نزنش} و چقدر این جمله در این موقع کارایی داشت... «لعنت بر آن جمله،کاش مرا میزدند» که البته بودند آنهایی که آن جمله بیشتر تحریکشان میکرد به زدن،تا نزدن.
کمی که گذشت حسرت دوچرخه داشتن فراموشم شد و از پنجره کارمند های اداره آب و فاضلاب را نگاه میکردم و یک روز تصمیم گرفتم چند کیک و کلوچه بخرم و ببرم جلوی اداره بفروشم... یک کولمن را هم پر از آب انگورهای پرتغال کردم با یخ تا سرد نشوند ،سرد بودن سرد٫سرد٫ درست مانند قیافه عموهایم به موقع دیدن من.
میدانستم که میفروشم اما نمیدانستم 6-7 ساعت کار کارمند های اداره را چقد از ماتحت مینماید.و چقد مسخ میشوند به یک سگ. همه آن را موقع تمام شدن از اداره با تمسخر سر من خالی میکردند.
«لعنت به پارک» شبی سرد بود که پسرخاله ام گفت امشب میریم پارک و واژه جدیدی به دایره لغاتم اضافه شد. گریه هایم شروع شد که من هم پارک میخواهم و نمیدانستم بی پدر تا پارک رفتن آن هم در شب چقدر میتواند صدای بوق ماشین مردها را تحریک کند. آنشب بود که فهمیدم پدر چقدر بدرد میخورد... هنوز هم نمیدانم چرا مرد ها برای زن ها بوق میزنند...و شاید برای این است که از ماشین نفرت دارم و ماشین خودم را هم دوست ندارم...
به پارک که رسیدیم اولین صحنه دیدن پسرکی تخمه فروش بود که میخواست از او تخمه بخریم و به تماشای زندگی خودمان تخمه بشکنیم... نمیدانم خریدیم یا نه اما چند روز بعد به مادرم گفتم من هم میتوانم پدر باشم و مادرم هم دوست داشت که من پدر شوم... روزی با یک نایلون تخمه برگشت و یک بسته کیسه فریزر تخمه ها را با عدالت دستانم وزن کردم .و تمام فکرم این بود کاش میخکوب داشتم و فکر میکردم میخکوب در فروش میتواند موثر باشد... تخمه ها را برداشتم و از راهی که با مادر رفته بودم راهی شدم نزدیک بود و زود رسیدم در راه تمام فکرم این بود که موقع برگشت بستنی میخرم و به خانه میبرم ... اما هیچکس از من تخمه نخرید و هیچ وقت نتوانستم نقش پدر را بازی کنم... هیچوقت ... شاید بخاطر همین بود که تصمیم گرفتم بازیگر تِاتر شوم... تا بفهمم بازیگر ها چطور نقش بازی میکنند اما نشد خسته شدم خیلی خسته تر از قبل ... تنها خاطره خوب دوره کودکی ام بر میگردد به صبح جمعه ها و نشستن پای تلوزیونی که شبیه شبکه 6 خش خش میکرد و یکهو قیافه سه کصخول ظاهر میشد با عمو قناد و بچه هایی که در برنامه دست و جیغ و هورا را یادگرفته بودند اما هنوز نمیدانم چرا این برنامه زمانی پخش میشد که جاروبرقی خانه ما هم پخش میشد... «لعنت به کودکی»
هنوز هم بلد نیستم و نتوانستم پدر باشم و الان مغازه نوشت افزار دارم .دوسه روزی هم نیست که 21 ساله شده ام و دیشب مادری برای دخترش از من شنگول و منگول حبه انگور خرید.نمیدانم چه شد که بعد رفتنش تصمیم گرفتم یک نسخه را هم خودم بردارم برای خوانش؟؟؟ و نمیدانم چرا شغلی را انتخاب کردم که پر از حسنی و شنگول و منگول است؟؟ فقط میدانم که #زندگی یک شنگول و منگول بودن به من بدهکار است...
{ عمری دگر بباید بعد از وفات ما را کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری..} عن در امیدواری... عن در امیدواری... عم در امیدواری...
پسرخالم اینا مهاجرت کردن آلمان و من بچه هاش رو که عشق من بودن دیگه اصلا نمی بینم و واقعا دوری سخته دارن بزرگ میشن و من هیچ نقشی تو تربیت یا سیر بزرگ شدنتشون ندارم. تا که یهو به فکرم رسید شروع کنم به قصه خوندن و مامانشون خیلی استقبال کرد الان هم برای کودک درون خودم و هم اون دو تا عشق داستان می خونم و بی نهایت لذت می برم