«میدونه که توی تکراری بیپایان گیر افتاده و نمیتونه خودش رو رها کنه، ولی میخواد که رها بشه» داستان کسی که بر اثر یک اتفاق، حافظه کوتاه مدت خودش رو از دست داده. و وقایع رو تا مدت ۵ دقیقه به یاد میاره.
زندگی میتونه فقط چنددقیقه توجه و محبت باشهه ،، گاهی چنددقیقه گوش بدیم به اطرافیانمون ، خیلی جرم ها و بیماری های روانی از بین خواهند رفت ،، فقط پنج دقیقه توجه و حرف زدن یا شنیدن ... https://taaghche.com/book/20912
داستان دختری رو تعریف میکنه که زبانشناس بوده و در اثر یک تصادف دچار فراموشی از نوع حاد میشه به طوری که فقط میتونه پنج دقیقه رو به یاد بیاره، درحالی که تمام اصول زبانشناسی رو یادشه، به علاوه داستان های قدیمی مصری درباره کلوپاترا. اون سعی میکنه از زندگیش تا جای ممکن استفاده کنه و با دیگران ارتباط برقرار کنه، حتی اگه فقط پنج دقیقه از زندگی یادش بمونه.
چیز خاصی از داستان برداشت نکردم (به جز اینکه احتمالا کلمات مارگارت واقعا یه رازی رو توی خودشون داشتن. و واقعا احتمال داشت بشه یه کاری براش کرد و یه جوری کمکش کرد) اما در هر صورت، فضا و حال و هوای کتاب خیلی جالب و دلانگیز بود. من لذت بردم :)
داستان جالب و شیرین بود. نکات خوب و متفاوتی هم داشت. اولین درسی که میشه ازش گرفت این بود که همیشه امیدوار باشیم و فکر نکنیم اتفاقات خوب قرار نیست بیفتن. دومی اینکه مثل اون دکتر، زیادی به خودمون مغروز نباشیم.
پنج دقیقه خواندن پنج دقیقه از زندگی کسی که تو یه لوپ بی بازگشت مانده. زندگی چقدر راحت بود اگر هر چند دقیقه غیر از معرفی خودت به دیگری چیزی یادت نمی آمد. برای طرف مقابل سخت، تکراری و طاقت فرسا و برای تو کاملا جدید و متفاوت...