حمیدرضا شاه آبادی (زاده ۱۳۴۶، تهران) پژوهشگر تاریخ، داستاننویس و نمایشنامهنویس معاصر است. وی از نویسندگان در حوزه ادبیات نوجوان و بزرگسال و یکی از مدیران با سابقه در نشر با تجربه مدیریت بر انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و مؤسسه نشر بینالمللی الهدی است.
به آنهایی که این متن را میخوانند باید گفت که در خواندن رمان شاهآبادی باید «شش دانگ» حواستان جمع اثر باشد و مراقب باشید زیرا ممکن است اگر حواستان پرت شود نخ تسبیح اتفاقات از دستتان خارج شود. رمان «کافه خیابان گوته» اثری خواندنی و قابل توجه محسوب میشود که سال جاری روانه بازار کتاب شده است. اثری که مانند کار دیگر حمیدرضا شاهآبادی دارای فرمی متفاوت از آثاری است که این روزها در بازار کتاب دیده میشود و شاید از این حیث باشد که بتوان لقب رمان متفاوت را به این اثر داد. در این اثر نویسنده کوشیده با اشارهای به اثر قبلی خود (دیلماج) ذهن خواننده را به این سو بکشاند که این اثری در ادامه آن است اما فقط جز قرابت شخصیت رمان با «میرزا یوسف مستوفی» فضاها متفاوت از آن اثر است. در این اثر خواننده سرگذشت کیانوش مستوفی را با فرمی جذاب میخواند. تلفیقی از نامهنگاری و روایت اول شخص سبکی است که شاه آبادی برای دادن اطلاعات به خوانندهاش برگزیده و همین سبب میشود که خواننده در کشف اتفاقات رمان و پیشرفت آن نقش فعالی داشته باشد. از این رو باید به آنهایی که این متن را میخوانند گفت که در خواندن رمان شاهآبادی باید «شش دانگ» حواستان جمع اثر باشد و مراقب باشید زیرا ممکن است اگر حواستان پرت شود نخ تسبیح اتفاقات از دستتان خارج شود. این نکته را باید پای خلاقیت شاهآبادی گذاشت که برای بخشیدن رنگ ادبیت به اثرش از آن سود برده تا خواننده را در لذت خواندن یک اثر ادبی یاری کند.
در «کافه خیابان گوته» شما هم تاریخ میخوانید و هم نمیخوانید به تعبیری شاهآبادی تنها حسی از تاریخ را در اثرش وارد کرده و به هیچ وجه رمانش رنگ و بوی تاریخی ندارد. در این کتاب میبینیم که به اشاره و مگر به ضرورت به اتفاقات تاریخی آن هم آنجا که به پیشبرد داستانش کمک میکند اشاره کرده است. شاید بتوان گفت آثاری که در دسته تاریخی قرار میگیرند باید این عبارت را رعایت کرده باشند که: «تاریخدان به شما خواهد گفت که چه اتفاقی افتاد، رماننویس به شما میگوید آن اتفاق چه حسی داشت.» از این منظر رمان حمیدرضا شاهآبادی حس رویدادهای تاریخی را به خواننده منتقل میکند و خواننده را در درک این حس شریک کرده است.
گفته میشود که «اثر هنری باید واقعیت را بکاود و از مواد و مصالح آن واقعیت تازهای بسازد»، رمان «کافه خیابان گوته» در این امر موفق بوده و واقعیتی را به خواننده نمایانده که پیش از این خواننده با آن روبرو نبوده و شاید بتوان اسم آن را واقعیت «کافه خیابان گوته» گذاشت.
شاه آبادی در این اثرش دنیای گذشته را نه با راه انداختن سیل جزئیات و معلومات بلکه با گزینش سریع آنچه مربوط و معنیدار است و با ایجاد احساس، آن دوره را زنده میکند، خواننده در این رمان شاهد حجم وسیعی از اطلاعات تاریخی نیست و نویسنده نیز در نقش گزارشگر تاریخی ظاهر نشده، بلکه تنها او در رفت و برگشتهایی که به گذشته دارد خواننده را به آن بخش مدنظر میبرد و باز میگرداند و حس خود را به خواننده منتقل میکند. شخصیتپردازیهای شاهآبادی سبب میشود خواننده با هرکدام ارتباطی برقرار کند و زمانی که کیانوش دست به خودکُشی روی تخت خود زده از این اتفاق ناراحت میشود. این مسئله در نوع مواجهه کیانوش با شهریار نیز وجود دارد و خواننده نسبت به شهریار حسی از نوع همدردی پیدا میکند. شاهآبادی در این اثر به خوبی از عنصر روایت در خدمت اثرش بهره برده و خواننده را ذره ذره وارد جهان خود میکند. جهانی که مختص به این رمان است و به تعبیر ابتدای رمان «نگون بختی» خود را دارد. رمان «کافه خیابان گوته» اثر حمیدرضا شاهآبادی که نشر افق آن را منتشر کرده اثری است که انتظار خواننده را از ادبیات بالا میبرد و باید آن را در دسته آثار شاخص ادبی سالهای اخیر قلمداد کرد. این اثر خواننده را به یک گردش ادبی فرامیخواند و خواننده در این گردش ادبی حضور فعالی دارد.
Merged review:
انتظارتان را بالا ببرید
رمان «کافه خیابان گوته» اثری خواندنی و قابل توجه محسوب میشود. اثری که مانند کار دیگر حمیدرضا شاهآبادی دارای فرمی متفاوت از آثاری است که این روزها در بازار کتاب دیده میشود و شاید از این حیث باشد که بتوان لقب رمان متفاوت را به این اثر داد.
در این اثر نویسنده کوشیده با اشارهای به اثر قبلی خود (دیلماج) ذهن خواننده را به این سو بکشاند که این اثری در ادامه آن است اما فقط جز قرابت شخصیت رمان با «میرزا یوسف مستوفی» فضاها متفاوت از آن اثر است. در این اثر خواننده سرگذشت کیانوش مستوفی را با فرمی جذاب میخواند.
تلفیقی از نامهنگاری و روایت اول شخص سبکی است که شاه آبادی برای دادن اطلاعات به خوانندهاش برگزیده و همین سبب میشود که خواننده در کشف اتفاقات رمان و پیشرفت آن نقش فعالی داشته باشد. از این رو باید به آنهایی که این متن را میخوانند گفت که در خواندن رمان شاهآبادی باید «شش دانگ» حواستان جمع اثر باشد و مراقب باشید زیرا ممکن است اگر حواستان پرت شود نخ تسبیح اتفاقات از دستتان خارج شود.
این نکته را باید پای خلاقیت شاهآبادی گذاشت که برای بخشیدن رنگ ادبیت به اثرش از آن سود برده تا خواننده را در لذت خواندن یک اثر ادبی یاری کند.
ششدانگ حواستان را در مطالعه این رُمان جمع کنید! در «کافه خیابان گوته» شما هم تاریخ میخوانید و هم نمیخوانید به تعبیری شاهآبادی تنها حسی از تاریخ را در اثرش وارد کرده و به هیچ وجه رمانش رنگ و بوی تاریخی ندارد. در این کتاب میبینیم که به اشاره و مگر به ضرورت به اتفاقات تاریخی آن هم آنجا که به پیشبرد داستانش کمک میکند اشاره کرده است. شاید بتوان گفت آثاری که در دسته تاریخی قرار میگیرند باید این عبارت را رعایت کرده باشند که: «تاریخدان به شما خواهد گفت که چه اتفاقی افتاد، رماننویس به شما میگوید آن اتفاق چه حسی داشت.» از این منظر رمان حمیدرضا شاهآبادی حس رویدادهای تاریخی را به خواننده منتقل میکند و خواننده را در درک این حس شریک کرده است.
گفته میشود که «اثر هنری باید واقعیت را بکاود و از مواد و مصالح آن واقعیت تازهای بسازد»، رمان «کافه خیابان گوته» در این امر موفق بوده و واقعیتی را به خواننده نمایانده که پیش از این خواننده با آن روبرو نبوده و شاید بتوان اسم آن را واقعیت «کافه خیابان گوته» گذاشت.
شاه آبادی در این اثرش دنیای گذشته را نه با راه انداختن سیل جزئیات و معلومات بلکه با گزینش سریع آنچه مربوط و معنیدار است و با ایجاد احساس، آن دوره را زنده میکند، خواننده در این رمان شاهد حجم وسیعی از اطلاعات تاریخی نیست و نویسنده نیز در نقش گزارشگر تاریخی ظاهر نشده، بلکه تنها او در رفت و برگشتهایی که به گذشته دارد خواننده را به آن بخش مدنظر میبرد و باز میگرداند و حس خود را به خواننده منتقل میکند.
شخصیتپردازیهای شاهآبادی سبب میشود خواننده با هرکدام ارتباطی برقرار کند و زمانی که کیانوش دست به خودکُشی روی تخت خود زده از این اتفاق ناراحت میشود. این مسئله در نوع مواجهه کیانوش با شهریار نیز وجود دارد و خواننده نسبت به شهریار حسی از نوع همدردی پیدا میکند.
شاهآبادی در این اثر به خوبی از عنصر روایت در خدمت اثرش بهره برده و خواننده را ذره ذره وارد جهان خود میکند. جهانی که مختص به این رمان است و به تعبیر ابتدای رمان «نگون بختی» خود را دارد.
رمان «کافه خیابان گوته» اثر حمیدرضا شاهآبادی که نشر افق آن را منتشر کرده اثری است که انتظار خواننده را از ادبیات بالا میبرد و باید آن را در دسته آثار شاخص ادبی سالهای اخیر قلمداد کرد. این اثر خواننده را به یک گردش ادبی فرامیخواند و خواننده در این گردش ادبی حضور فعالی دارد.
من دیلماج رو بیشتر از این کتاب دوست داشتم و به دلم نشست. این کتاب هم البته جالب بود. ساده بود اما خوب نوشته شده بود. داستان جوانهایی رو بازگو میکرد که به آسونی، همه زندگیشون رو بابت «هیچ» تباه کردن. قصهی آشنایی بود.
واقعا عالی بود! تا آخر داستان نمیتونستی خیلی چیزها رو حدس بزنی کتابش پر از شخصیت بود، زمان درحال رفت و آمد بود - از گذشته به حال - ولی تو ذرهای گیج نمیشدی و رشتهی داستان از دستت در نمیرفت! شاهآبادی واقعا عالیه .. بینظیره
کتاب خیلی خوبی بود. رمان دلنشینی که روایتش واقعاً جذاب بود. نامهنگاریها، شخصیتها، تاریخ، وقایع، هیجان ماجراها همه و همه این رمان را به یک کتاب کاملاً باارزش تبدیل کرده.
این کتاب، تقریبا میشه گفت اولین کتابِ ایرانیای هست که من خوندم(قبلش سووشون خوندم ولی چون نتونستم به پایان برسونمش و نصفه ولش کردم گفتم تقریبا اولین...). من خیلی ذوقِ این کتاب رو داشتم و بین دو تا کتابِ دیگهای که داشتم میخوندم هم خیلی بیشتر این کتاب اولویتم بود. من رمانِ قبلیِ ایشون با نامِ « دیلماج » رو مطالعه نکردم اما اسمش رو شنیده بودم و وقتی کتابِ دیگری از همین نویسنده تو کتابخونه پیدا کردم خیلی خوشحال شدم. اگر کتاب دیلماج رو نخوندید تو خوندنِ این کتاب مشکلی پیدا نمیکنید چون دیلماج راجعبه پدربزرگِ کیانوشِ ولی اگر دوست داشتید میتونید اول دیلماج رو مطالعه کنید... دربارهی داستان باید بگم که من بسیار روون بودن قلمشون رو دوست داشتم، باعث میشد آدم به راحتی با داستان همراه بشه و پیش بره و دلش بخواد کل کتاب رو همون لحظه تموم کنه. شخصیتهای کتاب دوست داشتنی بودن و گاها دلتون برای تکتکشون میسوخت. راستش من خیلی ناراحت شدم که عشقِ آذر و کیانوش به سرانجام نرسید؛ اما خب واقعیتِ زندگی همینِ! قرار نیست تهِ هر عشقی قشنگی باشه. دلم برای زندگی و سرنوشت کيانوش و خانوادهاش هم سوخت که چقدر سختی کشیدن. نکتهای که به نظرم باید بگم اینه که من قبلا هم شنیده بودم که این کتاب رو باید با دقت خوند اما خب ذوقِ بیش از اندازهام گاها باعث میشد که دقتم رو از دست بدم ولی شما اگه میخواین بخونید آرام و آهسته با روند داستان پیش برید و حواس جمع باشید. پایانِ داستان شوکهکننده بود و شما عملا در صفحات پایانی دچارِ کلی احساساتِ متفاوت میشید... فقط یک چیز از نظرم راجعبه این کتاب دوست داشتنی نبود، اونم این بود که سر هر فصل(نمیدونم باید بگم فصل، پارت یا...) به یه جا میپرید و این کمی برام آزار دهنده بود. در کل تجربهی خوبی بود خوندن قلمِ این نویسنده و دوست دارم که باز هم ازشون بخونم.
نمی تونم بگم نویسنده تاریخ رو چقدر دقیق در داستان به کار برده اما می تونم ادعا کنم که خیلی دلچسب و لطیف این کار را کرده. در همه کتابهای آقای شاه آبادی این حس وجود دارد که شخصیت ها واقعی اند، مکان ها همان هایی هستند که زمانی ازشان عبور کرده ایم، خیلی راحت حضورمان در زمان داستان را میپذیریم. چیزی در گوشه و کنار داستان ها هست که در زندگی روزمره مان باهاش سرو کار داریم اما انگار یکی برایمان قصه می گوید یا شاید خاطره اما به دلیل وجود عنصر جدایی ناپذیر تراژدی در آثار نویسنده بیشتر دوست داریم افسانه باشد تا خاطره، نمایش نامه باشد نه تاریخ. به شخصیت ها و دغدغه هایشان دل میبندیم و فراموش کردنشان کار آسانی نیست. این بار نویسنده کمی در تاریخ پیش تر آمده و با سوسیالیست ها و بلشویک ها و کمونیست ها سروکار داریم. هر دوره ای در این کشور حزبی یا سیاستی مد روز بوده و جوانها سراغش می رفته اند و در این کتاب هم گرایشات سیاسی دو نسل دوره پهلوی محور تعریف شخصیت ها بود. این کتاب نکته جالبی هم داشت آن هم اشاراتی چند به کتاب دیگر نویسنده یعنی «دیلماج» بود و این به خصوص برای من (که نمی خوام کتابای نویسنده تموم بشن و دیگه از شخصیت ها چیزی نشنوم) جذاب بود.
این کتاب هم تموم شد. یکی از نقاط مثبت داستان، نقطهی آغاز و پایانش بود. در ابتدا نویسنده با ارائه تعدادی سرنخ، ما رو به بطن داستان میبره و به صورت کاملا غیر خطی و پراکنده ما رو با داستان همراه میکنه. پایان بسیار تلخی داشت و متاسفانه با چندین سوال، روایت به خط آخر رسید.
بابمیلم بود. آرمانگرایی را ریشخند کرده بود. و من هم با شما موافقم آقای شاهآبادی؛ زندگی فوق همه اینهاست. رفاقت، عشق، لذت و آرامش را نباید به پای کشمکشهای سیاسی ریخت. از جمله کتابهایی که کاش در ۱۶ سالگی خوانده بودم.
كافه خيابان گوته كتابي است كه سال پيش همين موقع ها نامش را شنيدم و پس از يكسال توانستم در يك كتابفروشي پيدايش كنم و آن را بخرم. انتظار داشتم همانند ساير كتاب هايي كه در حوزه ي كتاب هاي زمان انقلاب قرار مي گيرند سراسر شعار باشد و روح حاكم بر فضاي داستان دو جبهه ي سفيد مطلق و سياه مطلق باشد، اما عاري از كليشه هاي سياسي هميشگي بود. به تعبير پشت جلد كتاب"حميدرضا شاه آبادي، تاريخ خوانده و دغدغه ي تاريخ دارد و مي تواند از روايت هاي تاريخي به داستان برسد" اما بايد اضافه كرد كه داستاني شيوا و روان مي نويسد به دور از شعار هاي گل درشت. داستان روايت مي كند بدون تحميل تفكري خاص بر ذهن مخاطبش و قضاوت و نتيجه گيري را مي سپارد به خواننده. كافه خيابان گوته روايت سه دانشجوي يك گروه مبارزه چپ است با افكاري آرمانخواه!
از متن كتاب: گفتم:" اين فقط گوشت و استخونيه كه از اون آدم به جا مونده. اصل وجود آدم ها ذهنشونه، خاطراتشونه، اونكه از بين بره ديگه خود آدم از بين رفته."
به نظر من اقای شاهآبادی جوری با خواننده بازی میکنند که نمیفهمی کی به آخر کتاب رسیدی... از اول کتاب احساس میکردم یک نفر درون کتاب نشسته و غصه ای برایم تعریف میکند بسکه لذت بخش بود ... دوست دارم یک روزی دوباره بخونمش
رمان کافه خیابان گوته روایت و داستان زندگی و عاشقی کیانوش مستوفی است. (و این مستوفی چقدر مناسب یک نام خانوادگی تاریخی و ایرانی است بس که در خودش اصالت و فرهیختگی و ابهت مستتر دارد...) میرزا یوسف شخصیت اصلی رمان دیلماج بی عقبه نمانده و نوه اش صاحب کافه ای در خیابان گوته در فرانکفورت و شخصیت اصلی داستان مورد بحث ما شده است. راوی داستان نویسنده و محقق ادبیات کودک است و سر از کافه کیانوش در می آورد و می نشیند پای داستان عجیب زندگی او . از خلال حرفهای کیانوش است که می شنویم او قصد دارد از مردی که سالها پیش عشقش را از او گرفته و باعث شده که مدت زیادی از عمرش را در زندان بگذراند، انتقام بگیرد. اما زمانی که به مرد دست پیدا میکند درمییابد که او آلزایمر گرفته و خود را یک کودک هفت ساله میپندارد. ( و تا پایان داستان این احتمال در ذهن خواننده جولان می دهد کیانوش در تشخیص و شناسایی ...خطا کرده است.) پیرنگ داستان شبیه نمونه های مشابه است شکل گیری و فعالیت گروههای کوچک چریکی غالبا با گرایش های چپ که سرانجام توسط حکومت مرکزی (پهلوی دوم) از هم پاشیده شدند . با این حال، نویسنده سعی کرده فرم تازه ای به این پیرنگ آشنا بدهد و آن را با بیان تازه ای روایت کند. نویسنده از تمهید فاصله گذاری استفاده کرده است یعنی بین زمان وقوع حوادث داستان و زمان روایت هم فاصله قابل توجهی ایجاد کرده تا شیوه روایت از روایت صرف تاریخی فاصله بگیرد. یکی از مهمترین مسائل در روایتگری داستان، نقطه آغازین و گره گشایی در پایان کتاب است. نویسنده در ابتدای داستان با ارائه سر نخ هایی مناسب مخاطب را جذب داستان می کند. گره گشایی که در فصل آخر کتاب به وقوع پیوسته است حرفه ای و هنرمندانه است به گونه ای که مخاطب در پایان کتاب به پاسخ بسیاری از معماهای ایجاد شده در ذهنش دست پیدا می کند. اگرچه به لحاظ محتوا پایان کتاب تلخ است و به شکل غریبی کیانوش مستوفی از خودش انتقام می گیرد اما از نظر تکنیک روایت و گره گشایی قابل قبول است.همچنین باید به عدم روایت خطی داستان اشاره کنیم. در این کتاب با یک روایت عادی روبرو نیستیم این چنین که داستان و حوادث از نقطه الف شروع می شود و بعد به نقطه ب برسد و سپس مرحله به مرحله بر اساس توالی زمانی داستان بازگو می شود. در این کتاب همواره با شکست زمان روبرو هستیم. به طوری که در تمام فصول کتاب همواره راوی بین گذشته و حال در رفت و آمد است علی رغم این شکست زمان و رج زدن بین گذشته و آینده ، داستان از منطق روائی و انسجام قابل قبولی برخوردار است. در صفحات ابتدایی کتاب با نام تارانتینو مواجهه پیدا می کنیم از جانب دیگر ماجرای پیتر شلخته و خشونت در داستانهای کودکان را می بینم و در پایان بندی داستان شیوه خودکشی زجرآور و مشمئز کننده کیانوش . هر سه اینهایی که برشمردم می توانند کلیدواژه های مشترک متعددی داشته باشند اما من از میان همه آنها خشونت را بر می گزینم. در واقع این عناصر به سان تکه های پازل در کنار هم قرار گرفته اند. شعرهای هاینریش هافمن نوعی گروتسک دارد. نوعی حس و مفهوم کودکانهی همراه با خشونت را بیان میکند نوعی از تضاد در این اشعار است که به نویسنده این امکان را می دهد تا در این بستر و فضا آدمهای داستانش را نمایش بدهد و روایت کند .شخصیت های داستان جوانان تحصیلکرده ای هستند که زیست شان در دوره ای است که آرمان خواهی از خصیصه های بارز این تیپ افراد است به گونه ای که حتی ارتباطات عاطفی آنها هم تحت تاثیر این موضوع است آدمهایی که وارد یک بازی کودکانه میشوند و خودشان از میزان خشونت این بازی بی اطلاع هستند. روایت در این کتاب دو سو دارد یک سو آرمانگرایی سوسیالیستی جوانان و دانشجویان در دوران نفوذ اندیشه ی چپ در ایرانِ قبل از انقلاب است و در سوی دیگر ماجرایی قرار دارد ازسفر یک نویسنده به اروپا و دیدار او با مردی مرموز در روزگار معاصر که داستان زندگی و حتی نحوه انتقامش هم پیچیده و تکان دهنده است. مفهوم زمان و تفسیر آن، درک و دریافتی که از زمان می شود از موضوعات مهم در این رمان است کافهی خیابان گوته روایتی خاص از زمان ارائه میدهد. شهریار که زندانی کیانوش است خود را کودکی هفتساله میداند. اما در زمان حال هفتادساله است و در زمان گذشته روایت، همسن کیانوش است . در جایی از داستان می خوانیم که کیانوش در بین گفتوگوهایش به نویسنده میگوید که بهنظرش زمان نسبی است و برایناساس زمان در شکل تاریخ، دور، نزدیک، و زمان حال با هم آم��خته میشود. زمان مفهومی نسبی است یا مطلق؟ بر اساس مفهوم اتساع زمان که یکی از مفاهیم فیزیکی مربوط به نظریه نسبیت خاص اینشتین است و مبنی بر پایه نسبیت این گونه بیان میشود؛ از دید دو ناظر متفاوت گذر زمان متفاوت ا��ت . به طور کلی هرچه با سرعت بیشتری حرکت کنیم،زمان کندتر می گذرد و بر عکس. به این معنا که این دو رابطه ی معکوس دارند. همچنین زمان در فلسفه مقدار حرکت ماده است و هر حرکتی نسبی است. با توجه به تعریف زمان در فلسفه و فیزیک تفاوت سن کیانوش و شهریار در زمان حال قابل تحلیل است. در نوشته های متعددی تذکر جدی داده ام که ایرانی معاصر گریزی ندارد مگر اینکه برگردد و از گذشته خود بخواند. گریزی ندارد جز اینکه تاریخ برایش مسئله ای مهم و اساسی شود تاریخ تابعی است که باید مختصاتش به دست بیاید و بر اساس آن مختصات حرکت های بعدی طراحی شود در همین راستا ماجرای عجیبی در کتاب وجود دارد که به نوعی فشردهکردن تاریخ جریان چپ است که در من کمتر کتابی این موضوع را دیده ام . همزمان با کارخانۀ امینالضرب در زمان ناصرالدین شاه ، ما فیلم گوزنها را هم میبینیم با یک فاصلۀ چند ده ساله. به گمانم نویسنده در پی نشان دادن نوعی رکود و ایستایی در تاریخ است. این که مسائلی داریم که راکد مانده اند. آنها را نمی شناسیم ، نتوانسته ایم تحلیل شان کنیم و راهی برای برون رفت از آنها نداریم پس از این مسائل گذار نکرده ایم. من نویسنده را در این داستان ناقد تاریخ نمی بینم بلکه او را راوی می دانم. نویسنده در این رمان روایت گری دورانی است از تاریخ معاصر ایران که پشت سر گذاشته است و اتفاقا روایت گری است که سعی در بی طرفی دارد نویسنده طرحی صعب در انداخته است. زیر و رو کردن بخشی از تاریخ سیاسی معاصر ایران و ایجاد بستری مناسب برای روایت داستان، کاری جسورانه و تحسین برانگیز است که جناب شاه آبادی با پشتوانه تحصیلات و پژوهش های تاریخی و تسلط بر زبان و فرم و ساختار داستان نویسی استادانه از پس ماجرا بر آمده اند. ارزش چنین کاری زمان روشن می شود که توجه داشته باشیم این رمان در زمانه ای نوشته و منتشر شده است که داستان های کلیشه ای و به اصطلاح آپارتمانی می توانند مخاطب ایرانی را سرخورده و ناامید کند.
حمیدرضا شاه آبادی، استاد اینه که کلی مبحث و جریان مختلف رو با هم برات تعریف بکنه، بدون این که مطالب رو با هم دیگه قاطی بکنی!
شروع داستان بد نبود، اما قوی هم نبود، شاید اگه همه چیز رو از تو کافه شروع می کرد جذاب تر بود؛ نمی دونم چرا نویسنده های بزرگسال کلن بی خیال جذابیت و اینان. داستان در حالی که هیجان انگیز بود، خیلی خواننده رو نمی کشید. نویسنده از زبان سختی خوانی استفاده کرده بود. اون قدر از این چیچیالیسم و فلانیست استفده کرده بود که یه جاهایی نمی فهمیدی کی به کیه.
و در آخر، خیلی چیزا تو داستان گنگ موند، و وقتی می اومدی خیال پردازی کنی و یه جواب به سوالات بدی، نویسنده یه هم می گفت نه نه نه! این طوری نشده:\
نتونستم زمین بزارمس و داستانش منو توی خودش کشید شاید به نوعی به قول نویسنده بدبختی کیانوش منو هم در خودش بلعید … هنوز ذهنم درگیرشه و جزو کتابایی بود که واقعا ازش لذت بردم
-حاوی اسپویل- «خانوادههای خوشبخت کمابیش شبیه یکدیگرند، اما هر خانوادهی نگونبخت به نوعی نگونبخت است.»
این جمله در اصل به عنوان اولین جملهی رمان آنا کارنینای تولستوی معروف است. ولی این یکی رمان هم با همین جمله شروع میشود. بعد اضافه میکند «مثلا خانوادهی کیانوش مستوفی که من اولین بار او را در فرانکفورت دیدم نگونبختی خاص خودش را داشت یا بهتر بگویم هر کدام از اعضای این خانواده به شکل خاصی نگونبخت بود.» کیانوش مستوفی، نوهی میرزا یوسفخان مستوفی، شخصیت کتاب قبلیِ حمیدرضا شاهآبادی است که در فرانکفورت، کافهای با تم ایرانی دارد (اسم کافهاش پاسارگاد است. درِ کافه شکل ستونهای تخت جمشید است و جا قاشق و چنگالیها شبیه ریتونهای هخامنشی هستند). ماجرا از این جا شروع میشود که یک روز نویسندهی ما به این کافه میرود تا کیک و قهوه بخورد.کیانوش مستوفی تا میفهمد مشتری جدیدش نویسنده است اصرار میکند اتفاقهای زندگیاش را برای نویسنده تعریف کند تا با مهارت نویسندگیاش یک ماجرای درستوحسابی و سروتهدار از آن دربیاورد. کیانوش از نگونبختی مادربزرگش تعریف میکند. میرسد به زندگی نگونبختانهی پدرش. از ایل و تبار مادرش میگوید تا این که چطور با پدرش آشنا شد و نگونبختی خاندان مستوفی دامنش را گرفت و عاقبتش به کجا رسید. بعد، خاطرات خودش را از کودکی تا عاشقی در دوران دانشجویی، افتادن به دست ساواک، روزهای زندان و بعد از آزادی تعریف میکند. خلاصه با داستان زندگی چندنفر از زبان کیانوش مستوفی طرف هستیم. چندنفری که فقط در روایتهای او حضور دارند و زندگی همهشان با بلشویکها و آرمانهای انقلابیِ کمونیستی گره خورده. یکی از دوستان قدیمی کیانوش هم برایش چند نامه فرستادهاست. نویسنده (و البته، ما) نامهها را میخواند (میخوانیم) تا بهتر از سر و ته ماجرا سر دربیاورد (بیاوریم). کیانوش مستوفی، در زمانی که با نویسنده صحبت میکند، باعث و بانی زندان رفتنش را گروگان گرفته. میخواهد او را شکنجه کند و بکشد. قبلا هم عشق زندگیاش را کشتهاست که اتفاقا باعث و بانی آن هم همین بیپدر بوده. منتهی آخرش خودش میمیرد. آن وقت است که میفهمیم تمام کتاب، گزارش نویسنده به پلیس برای تحقیق دربارهی مرگ کیانوش بوده. حالا ما صحبتهای نویسنده را داریم. گزارشهای نویسنده را داریم. نامههای آن دوست قدیمی را هم داریم. چه کسی کیانوش را کشته؟ کجای حرفهای نویسنده یا کیانوش بودار است؟ آیا کیانوش هوش و حواس درست حسابی داشت که روی صحبتهایش حساب کنیم؟ آن گروگان واقعا همان کسی بود که کیانوش فکر میکرد؟ نمیدانیم. باید فکر کنیم.
این دومین کتابی است که از شاه آبادی خوندم. اینبار داستان ؛ داستان نوه ی میرزا یوسف مستوفی (دیلماج) با دوستای دانشجویی است و اتفاقاتی که در بستر مبارزه ی این گروه کوچک چپ رخ می دهد....و تقابل های عشق؛ مبارزه؛ خانواده؛ شک و تقدیر و سرنوشت جالب مبارزین ..... با خوندن این کتاب مطمئن میشید شاه آبادی قصه ساز و داستان پردازی قوی است. کتاب با اتفاق و شوک خوبی شروع میشه و تعلیقش تو مُخ خواننده نمیره ولی به نظرم خُرده روایت های حواشی داستان خیلی زیاد شده و بعضی جاها رگباری شده....کتاب کشش و جذابیتش بالاست بطوریکه معماهایی که در ذهن خواننده شکل میگیره هنرمندانه در طی داستان بهش پاسخ داده میشه. ولی به نظرم عاشقانه هاش و ایده ی روابط عشقی در متن مبارزه یه مقدار کلیشه ای و تکراری شده....البته اتفاقات غیر منتظره ی شاه آبادی در متن باعث شده این ایده ی تکراری خسته کننده جلوه نکنه ....ولی به نظرم خیلی خاص بودن برخی از اتفاقات درسته جذابیت رو بالا میبره ولی به همون اندازه قصه کمی مصنوعی شده .....مطمئنم اگر داستان شاه آبادی یه فیلم و سریال بشه بسیار پربیننده خواهد شد. اینجوری که از دومین کتاب شاه آبادی فهمیدم خیلی حاشیه نمیره و الکی مطلب رو کِش نمیده و سریع میره تو دل داستانها اگر چه این مطلب باعث میشه یه مقدار ذهن خواننده خیس نخورده بپره تو دنیای داستان ولی برای تنبلایی مثل من که حوصله ی خوندنشون بالا نیست خیلی عالیه.....بعد از تپه خرگوش این دومین کتابیه که خوندم و داستان گروه های مبارز پیش از انقلاب روایت میشه.... پیشنهاد میکنم اگر به این قسمت تاریخ علاقه دارید حتما این کتاب رو بخونیدش....راستی یادم نره بگم که فُرم خود داستان هم که بعضی جاهاش نامه است بعضی جاهاش راویاش عوض میشن بعضی جاهاش تعریف کردن داستان زندگی از سمت خود شخصیت هاس و یا تکه هایی از کتاب های دیگه که همه و همه کنار هم چیده شدن حتما به دلتون میشینه...
این کتاب رو میتونید بلافاصله بعد از دیلماج بخونید، چون یه جورایی در ادامه ی اون میتونه باشه.(البته جدای از اون کتاب هم میشه خوند) یه رمان تقریبآ تاریخی ست که روایت زندگی نوه ی دیلماج هست! اما عجب کتاب متفاوتی بود. فکر کن وسط یه کتاب معمایی تاریخی ِ یهو ماجراهایی از هاینریش هافمن بخونی! و مسحور بشی! من که خییییلی لذت بردم. توصیه منو بپذیرید و هر دوی این دو کتاب رو بخونید 👌 و به احتمال بسیار بسیار زیاد از طرفداران جناب شاه آبادی خواهید شد. 💥💥💥💥💥💥 ✍️ این روزا هرکس هر چی دلش میخواد ادعا می کنه، واسه اینه که هیچی سر جای خودش نیست. ص 53 ✍️تو جوونی حرف زدن معنی نداره، فقط باید راه رفت، باید حرکت کرد، پاشید برید گردش!( اینجا ش یاد خودمون افتادم و بسیاااار دلم گرفت
روایت بسیار گیرایی داشت ولی زبانش یک دست نبود حالا نمی دونم شرایط کتاب صوتی بود یا اصل کتاب محاوره و رسمی رو قاطی کرده. احساس می کنم یکمی تداخل های تاریخی داره و تحریف تاریخی یا غلط استنادی داره بازم تاریخ پژوه ها بهتر میتونن نظر بدن. من تعریف آقای شاهآبادی رو در رمان نوجوان خیلی شنیده بودم و این اولین بار بود که ازشون کتاب خوندم. در مجموع لذت بردم و البته فصل بندی جالبی داشت.
رمان خوب، روایت خوب، داستان جذاب. مثل تقریبا اکثر رمانها به توصیه خواندمش و شما هم بخوانید. در آخر اینکه اگر قبل از خواندن رمان ریویوها را نمیخواندم حتما بیشتر به وجد میآدم از خواندنش. بیشتر توصیه میکنم قبل از خواندن رمان برای خواندن همه ریویوها وسواس به خرج ندهید.
اولین کتابی بود که از آقای شاهآبادی خواندم پشیمان نیستم اما اختلاف جدی با یک عاشقانه یا یک کتاب توصیفگر دارد. داستان سرپایی دارد کتاب شما را باخود میکشد اما حس عجیبی به شما نمیدهد شما را شگفتزده نمیکند و در آخر بر خلاف بیشتر ریویوها قابل حدس و پیشبینی هست.
کافه خیابان گوته به خواننده مجال کشف و تفکر میده. اونقدر که گاهی حس میکنی خود نویسنده هم نمیدونه این سرنخها چه ربطی به هم دارن ولی در نهایت از منطق همه ارتباطها راضی میشی. به نظرم فقط پایانبندی کمی عجول بود و جای بسط بیشتری داشت.
دومین کتابی هست که از شاه آبادی خوندم اول دیلماج و بعد کافه خیابان گوته میتونیم بگیم که این کتاب در ادامه دیلماج هست و تنها تفاوت آن دوره ها و مبانی سیاسی مختلف هست و مثل قبل دادن سرنخ در داستان و ربط دادن آنها بهم البته در انتهای داستان نویسنده خود افشا میکند که ممکن است سرنخ ها بهم مربوط نباشد
میدونم نویسنده برای این کتاب خیلی زحمت کشیده اما خب من اونقدر ازش خوشم نیومد. یک جاهایی خیلی خوب بود اما یک جاهایی خیلی بد. مثلاً حساسترین لحظۀ کتاب به هیچ عنوان برای من قابل پذیرش نبود.