وقتی از لحاظ روحی،روانی و مالی توانایی داریم که یک انسان دیگه رو وارد این دنیا کنیم و یه زندگی که می دونیم کلی درد و رنج داره رو بهش هدیه کنیم ،پس چرا فرشته کوچولو های توی پرورشگاه رو به زندگی برنگردونیم؟
داستانی کوتاه درباره کودکی است در پرورشگاه که هرشب کابوسی مشابه شبهای قبل میبینه و در کابوس همیشه در حال دویدن به سمت خواهری در نزدیکی خونهشون هست که با هر قدم ازش دورتر میشه و وقتی کاملا محو شدن از خواب میپره.
واقعا غم انگیز بود و با وجود کوتاه بودنش، برام تاثیرگذاری بالایی داشت.
چقد زیبا با وجود کوتاه بودن از دید کودکی که خانوادهاش رو گم کرده بیان کرد واقعا قلبم تپش گرفت حالم دگرگون کرد ترس وحشتناکی هست برای کودک و بعد پرورشگاه و نقاشیهایی که تلخ بود اما واقعی تنها با محبت معلم کل دیدش به دنیا تغییر کرد 😔😔😔😔😔 معلم کودک را رها نمیکند. بلکه بیشتر و بیشتر بخود میفشاردش. هر دویشان هق هق میکنند. گونههای کودک از اشک گرم گرم میشود. آسفالت خیابان دیگرکودک را به عقب نمیکشد و به جلو میراند. کودک در آغوش معلم به خانهشان نزدیک میشود؛ نزدیک نزدیک و در آخر به در خانه میرسد معلم گونههای کودک را میبوسد. و قلب پژمرده و کوچک کودک مثل جوانهای شکفته میشود. https://taaghche.com/book/20916
چطور انقدر ساده و خوب بود؟ من چرا دارم زار میزنم؟ گاهی چقدر راحت میشه دنیای یه نفر رو زیباتر کرد. چقدر همه به یه تلنگر احتیاج داریم.. به قدر کافی مهربون هستیم؟