امید در عین ناامیدی. مثل وقتی که کاملا تسلیم شدی از درون ولی باز هم بخوای از پایداری و ایستادن بنویسی. انتخاب موضوع سرطان جرئت زیادی میخواد چراکه خیلی دم دستی شده و اگه برای خلق اثر خلاقیت به خرج نداد، کار تبدیل به کلیشه میشه. میتونم بگمکه نویسنده از این آزمون تقریبا به سلامت بیرون آمده و هر چند نگاهش به قضیه ی مرگ و بیماری متفاوت نبود، ولی بیانش متفاوت و منحصر به فرد بود. تشبیهات و توصیفاتی که به کار برده زیبا و دقیق اند. و اسم های هر بخش از داستان هم واقعا خلاقانه است. ولی یه ایراد داره کار به نظرم: اینکه چون زمان روایت داستان دیگه خیلی حال بود یعنی همین ۲،۳ سال پیش انگار، آوردن اسم فلان ترانه مثلا یا فیلم birdman و اینا شاید برای من تداعی خاطره نگاری را کرد تا داستان. البته ارجاعات برون متنی به شاملو یا بیژن نجدی خوبند چون کاربرد داشتند( شاملو به اسم داستان و اسب ریزی بیژن نجدی به اسم اپیزود) ولی کاربرد آوردن اسم آن ترانه و فیلم یا ارتباطشون با داستان چی بود؟ نه تشابه موضوعی و نه هیچی. داستان نباید شبیه خاطره بشه.
پاییز منم ای زیبا.. این روزها که دونه دونه به عددهای روزهایی که دیگه توی این دنیا نیستی اضافه میشه و هر شب هم خوابهام حسابی از خجالت دلتنگیت در میان، چیزی که بیشتر از همه دلگیرم میکنه، تمام لحظههایی از روزه که نشونههای زندگی چشمم رو میگیره و یاد نبودنت و این که تو دیگه هیچ کدوم رو هرگز نمیبینی دستش رو محکمتر فشار میده بیخ گلوم. یاد این که ببین چه برف قشنگی، حیف که نیستی ببینی، قسمت جدید سریال آبکیه رو داره نشون میده، دیدی نیستی با هم به دوبلهش بخندیم؟ طعم خوش هرچیزی که مزهی زندگی میداد حسابی زهر شده خلاصه. دلم رو میزنه این روزها زندگی، یه جوهر تلخی پخش شده توی این لیوان آب شفاف انگار تا همیشه. تمام طول این داستان هم به تو فکر کردم، و به تیکهی کاج بیرون پنجره که دیگه نمیبینیش. اینها البته جاش این جا نبود اما نوشتم که بگم چقدر موقع عجیبی برخوردم من به این داستان، و چقدر بیش از حالت عادی یه خواننده برام ملموس بود. داستان قشنگیه ریزهکاریهای دوستداشتنیای داره، پایانش رو هم دوست داشتم من اتفاقا، و با این که موضوع تکراریای انتخاب شده حس کلیشهای نمیده و داستان منحصر به فرد خودشه.اشارات داستان رو دوست داشتم از شاملو و نجدی و.. قلم نویسنده هم گیراست برام و دوست دارم بیشتر بخونم ازش، البته حس میکنم یک حالت بینابینی داره که هم میتونه خیلی خوب باشه هم از اون طرف بیفته توی کلیشه و همین حالت خاطره و وبلاگنوشتهطوری که خیلیا الان درگیرش میشن. در کل به نظرم پتانسیل بهتر شدن و در میانه نموندن و برجسته شدن وجود داره در موردش.
این داستان هم اشکم رو درآورد. چقدر شخصیت اصلی آرام و بیغلوغش بود. حسوحال بیماری از یه نگاه متفاوت دیده میشد که انگار داشت میگفت چه چیزهای کوچک ولی باارزشی توی زندگی وجود دارن که باید قدرشون رو دونست.