Edward Morgan Forster, generally published as E.M. Forster, was an English novelist, essayist, and short story writer. He is known best for his ironic and well-plotted novels examining class difference and hypocrisy in early 20th-century British society. His humanistic impulse toward understanding and sympathy may be aptly summed up in the epigraph to his 1910 novel Howards End: "Only connect".
He had five novels published in his lifetime, achieving his greatest success with A Passage to India (1924) which takes as its subject the relationship between East and West, seen through the lens of India in the later days of the British Raj.
Forster's views as a secular humanist are at the heart of his work, which often depicts the pursuit of personal connections in spite of the restrictions of contemporary society. He is noted for his use of symbolism as a technique in his novels, and he has been criticised for his attachment to mysticism. His other works include Where Angels Fear to Tread (1905), The Longest Journey (1907), A Room with a View (1908) and Maurice (1971), his posthumously published novel which tells of the coming of age of an explicitly gay male character.
داستان کوتاه آن سوی پرچین را ای ام فورستر در سال ۱۹۰۵ نوشته است؛ این اثر نگاهی نمادگرایانه به مقوله مرگ و زندگی دارد و به نظرم یکی از بهترین آثار فورستر در کنار داستان «room with a view» است اپلیکیشن طاقچه این داستان کوتاه رو به همراه چند داستان دیگر به رایگان برای مطالعه قرار داده است
"شکی در این نیست که جادهی بعضی جاها دوراهی میشود، اما این به نگرش ما بر میگردد. چه کسی میتواند منکر این بشود که جاده عموماً به سمت جلو حرکت میکند؟ برای رسیدن به چه چیزی، ما نمیدانیم. میتواند به سوی کوهی باشد که بشود آنجا آسمان را لمس کرد، یا بر روی پرتگاهی رو به دریا. اما در نهایت رو به جلو حرکت میکند؛ چه کسی میتواند منکر این موضوع بشود؟ و این همان چیزی است که به خاطرش ما تلاش میکنیم تا مدام از هم پیشی بگیریم، البته هر کسی به شیوهی خودش و به ما انگیزهای میدهد که در وجود تو نیست."
تعریفی که از زندگی داشت بسیار دلنشین و جالب بود. کل مطلبی که میخواست بگه این بود که در زندگی نباید خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم و نباید مدام در فکر پیشی گرفتن از بقیه باشیم و باید بیشتر از مقصد به مسیری که میریم و زیبایی هاش توجه کنیم. باید تا زنده هستیم از زندگی لذت ببریم.
داستان مردی است که به جهان بعدی رفته ، گونه ای تجربه بعد از مرگ که به صورت داستان دراورده ، و زندگی که جاده خاکی و غبارالود بعد مرگ میفهمه زندگی واقعی چی بوده https://taaghche.com/book/20915
بد نبود...با اولین دور خوندن نفهمیدم چی به چیه،بار دوم فهمیدم که جاده و اون سمت پرچین اشاره به مرگ و زندگی داره... بنظرم ایده جالبی بود اما اونطور که باید خوب از آب در نیومد.