داستانی کوتاه درمورد مردی که با صدای اسب آهنی به یاد مرگ میفته و فرشته مرگ رو در ذهنش مجسم میکنه و هرجا هم که میره به نظرش میاد که مرگ اون رو دنبال میکنه و ازش گریزی نیست.
نه روان بود(نه بخاطر مترجم) و نه خوب معنی مدنظرشو رسونده بود. شایدم فقط اینجور متنها سلیقه من نیستن.
این کتاب درباره "مرگ" صحبت میکنه. با اینکه هرکسی یه تصویر جداگانه ازش داره اما هیچکس مطلقا نمیتونه ازش بگریزه و فرار کنه، چه یه آدم جوون باشه چه یه پیرمرد نود ساله.
چه کسی را در جوانی با ضربت شمشیری بر فرق سر، چه کسی را با ریش سفید پنبه ای در کهن سالی، مقدر شده است که بمیرانند. راز حکت آن را آن گونه که هست نه می فهمید و نه میتوانید بفهمانید...
موضوع این داستان کوتاه مرگ بود. معمولاً داستانهای کوتاه خیلی نمادین نوشته میشن و فهم سختی دارن. این داستان رو هم بیشتر شبیه گوشهای از دفترچه خاطرات میبینم، یا دلنوشته.