به شب نکشید که ملاممد فرار کرد. کسی هم نفهمید کی از خانۀ محقرش در جنب مدرسه، بیرون رفته بود؟ زن و بچههایش را رها کرده بود و رفته بود. به زنش گفتند او دیگر شوهرت نیست چون مرتد شده و اگر خبری از او یافتی باید اعلام کنی چون قتل مرتد واجب است وگرنه معاونت بر إثم کردهای و مجازات میشوی.
زن مفلوک چادرنمازی روی سرش کشیده و بچهها را گوشۀ اتاق، پشت خود قایم کرده بود. انگار مردها آمده بودند بچههایش و مخصوصاً دخترهایش را بدزدند. این حرفها را که شنید، بدنش سست شد، قبل از آن سنگینی خاصی روی شانههایش حس میکرد ولی در آن لحظه حس کرد سنگینی شانهها به زیر شکمش به کلیههایش منتقل شده است و هر چه سعی کرد خودش را نگه دارد نشد که نشد؛ خودش را خیس کرد.
من این کتاب رو نخوندم، اما چند روز پیش نقدی نوشته مسعود دیانی از این کتاب رو در کانال تلگرامی "ادبیات حداقل" متعلق به آراز بارسقیان دیدم که هم بهشدت متاثرم کرد و هم کنجکاو، جهت خوانش این کتاب. علیالحساب تا زمانی که خودم کتاب رو بخونم، نقد آقای دیانی رو برای استفاده دوستان اینجا میذارم؛ به نکات ظریف و حساسی اشاره کردند که تا اینجا - اینطور که از ریویوها بنظر میرسه - خوانندهها آنچنان توجهی بهش نکردند
خیلی خلاصه و ساده میشه گفت که روایت خیلی بی طرف است. نه که حتما باید غرض و مرض دار می بود ولی این بی طرفی و سادگی در معرفی شخصیت ها و پیشرفت ماجراها بسیار جالب بود. می توانم بگویم کتاب خیلی سبک و روان در عین حال روایت ها و شخصیت ها عمیق و قابل تصور. آخر کلام که از این کتاب هاست که از چندصد جهت می شود نقدش کرد.
کتاب (آلوت) آقای خداوردی با آنچه یک رمان شسته رفته و قابل پیشنهاد دادن میشناسیم و تعریفی از آن داریم فرسنگها فاصله دارد. این که نویسنده و اصحاب رسانه مدعی بشوند این رمان بر روی یک جریان فکری متمرکز شده است و سعی کرده است آن را از درون روایت کند به جای خود، آنچه مهمتر است قالبِ روایت است. وقتی میآییم قالبِ داستان و زیر مجموعهی رمان را انتخاب میکنیم منطقاً باید با عناصر و ابزارهای داستاننویسی آشنا شویم و سپس از آنها در کارمان استفاده کنیم. این جزو بدیهیات است. من بارها و بارها بر میگشتم و جمله را از ابتدا میخواندم، فعل فاعل مضاف مضافالیه صفت موصوف و... را میدیدم در جای خودشان نیستند. زاویه نگاه مشخص نیست. روایت است؛ داستان نیست. کتاب گزارشی نوشته شده است، حتی روایت در قالب داستان نیز نیست. صفحات آخر کتاب که دیگر با سرگشتگی مطلق مواجهیم که نویسنده چگونه این کتاب را میخواهد جمع بکند نکته دیگر، بیادبی و ابتذال موجود در برخی از صفحات این کتاب است. وقتی از هنر صحبت میکنیم و میخواهیم حرفمان را در این قالب بیان کنیم میباید از ابزارهای هنری برای بیان استفاده کنیم. برای روایت داستان و اجابت مزاج نیاز نیست با کلمات و صحنهای کریه ترسیم کردن، خواننده را به خود مشغول کرد به گمان اینکه این کراهت اثرگذار بوده است. در یک اثر یک همخوابگی را میتوان صرفاً یک همخوابگی ترسیم کرد همچون جفتگیری حیوانات، و یا میتوان با ظرافت و زیبایی یک معاشقهی زیبا و اثر گذار به نمایش گذاشت. تفاوت این دو به طرز نگاه مؤلف و بضاعت فکری او وابسته است. حاصل، با یک کتاب تکه پاره و آشفته مواجهیم که میشود در عرض دو روز خواند و یا مثل بنده این چند صفحه را با این حجم دستاندازها و مشکلات نگارشی و داستانی، فراوان چند ماه طول داد. این کتاب (از نظر من رمان نیست) عمیقاً نیازمند ویراستاری است و امیدوارم اگر چاپ بعدی خواست به خود ببیند پیش از آن، یک ویراستار کار کشته، این کتاب را بتراشد تا اثری قابل هضم از آب در بیاید
داستان آلوت روند شکل گیری و به قدرت رسیدن شخصیتی تکفیری به نام فخر الدین است که در آستانه فتح ایران توسط راوی داستان که آلوت بن هام بن هیم بن لاقیس بن ابلیس است از کرده خویش پشیمان شده و در بیابان ناپدید می شود
فخرالدین کودکی دشواری داشته و در جریان جنگهای داخلی خانواده اش از افغانستان به پاکستان مهاجرت می کند او در پاکستان به مدرسه دارالدرس رفته و پس از مدتی به محبوبیت و شهرت می رسد. شهرت وی به خاطر غیب شدن سکه ای در کف دستانش در حضور شاگردان کلاس درس است. همچنین کرامات دیگری از وی دیده می شود وی پس از آنکه حکم به ارتداد رئیس سختگیر مدرسه دارالدرس می دهد تمامی امور مدرسه را قبضه کرده و به فعالیتهای تروریستی علیه صلیبیون مبادرت می ورزد پس از مدتی و تحت تاثیر حوادثی فخرالدین به این سمت سوق پیدا می کند که بیش از صلیبیون این شیعیان تحت حمایت ایران هستند که باید مجازات شوند. از این رو اقدام تروریستی علیه شیعیان پاکستان انجام داده و قریب به دو هزار نفر در یکی از مراسم های مذهبی شیعیان کشته می شوند این اقدام فخرالدین اعتراضات گسترده ای را پدید می آورد که در پی آن یکی از نزدیکان فخرالدین دستگیر و روانه زندان می شود فخرالدین واکنش تندی نشان داده و فتوای جهاد می دهد شهر به آشوب کشیده و بالاخره دارالدرس توسط ماموران دولتی اشغال می شود و فخرالدین نیز به زندان می افتد ماموران استخبارات مقدمات فرار فخرالدین را فراهم می کنند فخرالدین به افغانستان رفته و برای حمله به ایران مهیا می شود در این بین آلوت که راوی داستان است تلاش می کند بر فخرالدین ظاهر شود و او را از این اقدام برحذر دارد. آلوت با تمام شیطنتهایش یک موجود ماورایی صلح جوست. پدر آلوت, هام شیطان زاده ای است که به دست نوح ایمان آورده و نوح را به خاطر نفرین و طوفانی که راه انداخته مذمت کرده است. فخرالدین هنگامی که فرمان حمله به ایران را می دهد و در پس هزاران مردمی که به ایران حمله کرده اند می رود در یکی از روستاهای غارت شده توقف کرده و اینجاست که با دیدن جسد دختر بچه ای به تردید افتاده و همه چیز را رها می کند و در بیابان گم می شود.
This entire review has been hidden because of spoilers.
یکی از جاذبه های این رمان ،راوی داستان است که تا اواسط به نظر سوم شخص می آید ولی با برخورد با تک کلمه هایی در متن نظیر من، پدربزرگم،اول شخص بودنش را نشان می دهد و با معرفی راوی حضورش در تمام صحنه ها توجیه می شود. تحصیل نویسنده در حوزه علمیه،نثر داستان را متفاوت و جالب توجه می کند.
_ خوانش آلوت کمی برایم طولانی شد و همین باعث شد بیشتر در روایاتش تفکر کنم. کلیت کتاب و موضوع خوب و بکر است، این نوعِ روایت و پرداخت آن است که کتاب را برای من آن گونه که شایسته تحسین خواندندش نباشد. فکر میکنم داوران این گونه مجامع ما هم به مانند مجامع مشابه موضوع را بر هر چیز دیگری برتر بدانند و به بیان دیگر باب میل قشر خاصی نوشتن و به بیانی دیگر شاید روایتی سفارشی. وگرنه این کتاب کم و کاستی فراوان دارد. ابتدا روایتی گزارش گونه به مانند گزینه گویی های خبری و رسانه ای، بدون جزئیاتی منطقی و قابل قبول به دور از داستان سرایی و پیشبرد روایت. تقابل همیشگی جبر و اختیار که به گمان نویسنده همه چیز از جبر زمان و جغرافیاست و همه چیز از عهده فخرالدینِ بدعت گذار سنتِ تکفیر خارج است. شرایط از طفولیت تا جوانی و نوجوانیش به گونه ای رقم خورده که خود در هیچ کدامشان دخیل نبوده، حتی تلاشی برای دخیل نبودن هم نکرده. اینگونه می شود گفت که نویسنده خواسته گربه را همان دم حجله بکشد و با این دیدگاه که فخرالدین رهبری خشن از یک دیدگاه تکفیری است انتظار هیچ رأفت و تغییر و خوی نیک را از او سلب می کند و ما باید شخصیتش را بپذیریم و در برهههای زمانی و اتفاقات و رویدادهای مختلف به دنبال یک تغییر دیدگاه در او نباشیم. نویسنده حتی در توصیف ظاهر فخرالدین هم همین کار را تکرار می کند به گونه ای که ناخوداگاه با خواندن توصیفات او به یاد تصویر اجنه و پلیدی و زشتی می افتید. مردی با چانه ای کج، زخمی بر پیشانی، پایی لنگ و ریش و لباسی کثیف. او حتی در محبت به فرزندش هم عاجز است و همینطور در خلوت با زنانش هم شور و اشتیاقی ندارد و حتی قلبا راغب به همخوابگی با آنها نیست. داستان از این دست ایرادات کم ندارد. از اینها که بگذریم ایده کتاب ایده بسیار خوبی بود که نویسنده آنچنان که باید نتوانست بدون قصد و غرض آن را پرداخت نماید. دیدگاهی تک بعدی به گونه ای که فاصله نویسنده تا فخرالدین به میزان فاصله اصفهان تا کهستان ذکر شده در کتاب است. انسان با هر دین و مذهب و ایده و تفکری ویژگی تعقل دارد و اختیار، این که همه چیز را گردن زمانه و اجتماع و دیگران بیندازد منصفانه نیس، پس خود شخص چه می شود؟؟ چرا در رقم زدن راه زندگی و نقش پذیریش در اجتماع نقشی نداشته باشد؟؟ چنین چیزی غیرقابل باور و به دور از منطق است، کاش آقای خداوردی که خود طلبه است و نقش راهنمایی را در آینده خواهد پذیرفت به این نکته مهم نیز توجه می کرد، مبادا خود در آینده بدون تفکر هرچیزی را به خورد منبر نشینانشان بدهد. . یک نقد هم به نشر نگاه:اول اینکه کتاب به سختی در کتابفروشی ها یافت می شود. دوم اینکه کتاب سرشار از غلط های املایی است، کار چندان دشواری نیست اصلاح آنان، کتاب ترجمه نیست که کاسه کوزه ها را بر سر مترجم خورد کرد، کتاب تالیف است، زبان و ادبیات خود ماست، وجهه خوبی ندارد در نگاشتن آن بر روی کاغذ این همه ایراد و اشکال وجود داشته باشد.
اگر بگویم کتاب خوبی است خیلی کلی در حق نویسنده و داستان صحبت کرده ام. اما آلوت از پس جالب بودن و فراتر از آن بر می آید از طنز هایش که بگذریم خشونت پدر فخرالدین و بلاهایی که سرش می آید و زنان متعددش و نحوه عاشق شدنش و الی اخر. متوجه می شویم نویسنده در چالش داستان خوب از عهده ی کارش با مخاطب برآمده اگر خواننده ی رمان و کتاب باشیم به شرطها و شروطها...
به خاطر اینکه نویسنده به موضوع تکفیریها و افراط که زمینه ایجاد جریان تکفیری است پرداخته جای تحسین دارد و در روزگار کنونی باید قدر این آثار را دانست کار اثری سبمولیک است که نمادها در آن حرف میزنند و جغرافیا و زمان دقیقی ندارد و این سبب میشود برداشتها از آن متفاوت باشد اما راوی آن اتفاق عجیبی است که بیسابقه بود و همین موجب تعجب بود
کتابی کثیف وزشت که نویسنده به واسطه ی آزاد بودن دراظهارنظر کردن در مورد یک خلیفه ی حکومت های سلفی و جهادی بارها با نوع روایت به زن به مادر به انسان توهین می کند و رگه های زیادی از نژاد پرستی دیده می شود کتابی عمیقا زرد.کتابی که بهم حالت تهوع داد از عمق حقارت نویسنده ونگاهش به انسان.
آلوت در فضایی ساختگی نوشته شده است که تا حد زیادی به سادگی میتواند تقارن به واقعیت زد. کهستان جایی شبیه به افغانستان است و ایران که ایران. نویسنده سابقهٔ تحصیلات حوزوی دارد و به همین خاطر تسلطش بر علوم دینی در جایجای داستان مشهود است. اما نقطهٔ ضعف این داستان در شخصیتپردازی است. گاهی احساس میشود گویی نویسنده خواسته غیظش را نسبت به سلفیگری خالی کند و هر ویژگی ظاهری، رفتاری و منطقی بدی را به آنها نسبت بدهد. ویژگیهای شبهطنزی که به شخصیتها میدهد و شتابگیری در روایت باعث میشود این اثر را به یک کار بالقوه خوب اما بالفعل ضعیف تبدیل کند. اتفاقات اخیر افغانستان خود نشان میدهد که چقدر تصویر ذهنی ما از سلفیگری ناقص (اگر نگوییم اشتباه) بوده است.
ظاهراً این کتاب رقیب «رهش» برای جایزهٔ جلال آل احمد بوده است. از این که چرا این جور کتابها تا این سطح تشویق میشوند اگر بگذریم، قاعدتاً این کتاب هزار سر و گردن از رهشِ شعارزدهٔ سیاستزده بالاتر است. حداقلش آن است که این کتاب روایت و زبان قابل دفاع و داستانی جذاب دارد.
نقدی نسبتاً تند به آلوت در اینترنت دیدم که گرچه تا حدی مضمونزده است اما قابل تأمل است:
داستان گیراست،مخصوصا از اول،به وسط که میرسه حلزونی و گیج کننده میشه،اواخر دوباره راه میفته.ولی باز من سر در نیاوردم دقیقا چی به چی بود🙂 فضای طالبانی داستان طوریه که اول فکر میکردم داستان در افغانستان باشه،بعد دیدم نه اسم خراسان و کرمان و شیراز هم هست،به دلیل فضای مدرن و تکنولوژیک فکر میکنی زمان حال باشه،بعد میبینی داستان در زمان صفوی رخ میده،سلطان حسینی که موبایل داره،یه کم گیج بودم،اسامی شهرها غریب،تا اینکه فکر کردم احتمالا نویسنده تو یه نقشه و جغرافیای مد نظر خودش داره داستان میگه.داستان طوری بود که حس کردم برای درکش نیاز به اطلاعات تاریخی منطقه دارم،مثل روزگار دوزخی آقای ایاز،از اونجایی که این اطلاعات رو به حد کافی ندارم،احتمالا درک کمتری از داستان و شخصیت ها نصیبم شد. یه جمله کتاب خیلی رفت تو سرم، (ماهی،ماهی را می خورد ماهیخوار ،هر دو را)
آلوت. داستانی متفاوت و عجیب از ادبیات ایران. راوی داستان شیطانه. روایت داستان از زبان شیطان تو ادبیات جهان بوده و همین راوی داستان رو جالب میکنه. شخصیت اصلی، فخرالدین مردی به ظاهر عالمه که تندروی های دینی و اعتقادیش، بیشتر مورد پسند شیطانه. فخرالدین موافق با جهاد، عملیات انتحاری و از بین بردن تمام مخالفانه. از طرفی دیگه شاه سلطان حسین صفوی در دنیایی مدرن عقایدی مخالف با عقاید فخر الدین داره. مقابله این دو گروه که هرکدوم فرقه دینی خودشون رو درست میدونن، دستمایه داستان شده. داستان تو ایران و قرن حاضر اتفاق میفته. اما تمام اتفاقات زاییده تخیل نویسنده و مشابه اتفاقاتی هست که تندروهای دینی این سالها به وجود آوردن. سبک داستان رئالیسم جادوییه و برای کسانی که به حفره های مسائل دینی و تندروی های فرقه ها علاقه دارن این کتاب داستان جالبی خواهد داشت. من از این کتاب خوشم اومد و از همون سطرهای اول جذب داستان شدم. تنها مشکل کتاب که متوجه انتشارات میشه، غلط های ویرایشی کتابه که ای کاش اگر این کتاب باز هم تجدید چاپ شد، این مشکلاتش برطرف شه.
این دوستانی که چهار یا پنج ستاره دادن یا درکی از «داستان» ندارن یا هم از سر آشنایی بهش چنین امتیازی دادن. روایت بسیار شلختهست، شخصیتها شکل نمیگیرن و کاشت و برداشت داستانی خیلی قابل حدس و بدیهیه. تمام این عقدههای کودکی که منجر به شکلگیری چنین شخصیتی شده. سرتاسر داستان در ساخت یک صحنهی درست و بهجا نویسنده الکنه. از نظر زبانی آشفته و حتا یکبار نمونهخوانی و ویراستاری نشده کتاب. توصیه نمیکنم.
سبک کتاب متفاوت بود با رمانهایی که بهطور معمول میخونم و شاید بخاطر این زیاد ارتباط برقرار نکردم.بهنظرم به غیر از بهتصویر کشیدن تندروها و عقایدشون که جالب بو ،محتوی کلی کتاب زیاد جالب نبود.