کاظم تینا تهرانی متولد 1308 در تهران ، مجرد زیست و سالهای 1326 تا 1352 را به کارمندی بانک گذراند . از نویسندگان مجلۀ پیشرو خروس جنگی در دهۀ 1330 بود. داستانهایش ، شعرهای منثور عارفانه ای است که منتقدان بر تأثیر آنها بر شعر سپهری اشاره کردند . آفتاب بی غروب (1332) و گذرگاه بی پایانی (1340) را در تیراژهایی آنچنان اندک منتشر کرد که اینک دست نیافتی اند . داستان های کوتاهی را که در دهۀ چهل نوشت درمجموعۀ شرف و هبوط و وبال (1355) گرد آورد ، آنگاه بخش هایی از زروانه را در مجلات ادبی به چاپ رساند. تمامی داستان هایش توصیف وهم آلود مراحل گذر عرفانی انسان از ناآگاهی تا رسیدن به بیداری است . این داستانها فضایی خوابناک و افسون کننده دارند و راوی اغلب آنها کارمند حساسی است که در زمان ها و مکانهای گوناگون و نامشخصی به سر می برد . آخرین نوشته اش ، سایه بین و مینو آگاهی (1372) ، مجموعه ای از دو داستان است . در سال 1369 به زندگی خود خاتمه داد.
جای اقامت نیست. تنها میشود تماشا کرد؛ «در حقیقت یک نوع بریدگی بیش نیست، شبیه حالا.» زیور در خوابگاهش، در میان گلها دراز میکشد و چشم میگذارد و خون زیر گلویش دلمه میبندد. و منوچهر، منوچهر را که ندیدیم. «اتاقْ منوچهر را خورده بود _از بس تنها آنجا روی تخت مینشست.» و برای سهراب چنین میخواستی که «اگر دلت بخواهد شبها تو را پیش خودم میخوابانم، آن وقت سعی کن در خواب من غرق شوی.» یا چشمها، چشمهای عباسه.
مدتیه به خودم قول دادم که کتابها رو بدون علاقهای برای ادامه دادن نخونم تا تموم بشه و بذارم هر کدوم راه خودمونو بریم. چند داستانی هم که از این کتاب خوندم متاسفانه دستوپای منو یهجایی بین کلماتشون نگرفتن بنشونن و اونجوری که باید نشد که بشه.
راستش سال انتشار کتاب رو که مجموعه داستان اول نویسنده هم هست دیدم تعجب کردم. سال ۱۳۳۲. به نظرم نویسندگی کتاب در حد داستانهای دهه پنجاه و جلوتره. از لحاظ محتوا هم کتاب متفاوتی بود که شبیهش رو در ادبیات داستانی ندیده بودم. داستانها منحصرا بر اساس یک نوع جهانبینی مبتنی بر عرفان بودیسم و میل به تارک دنیایی و نیستی نوشته شدن. درواقع تعجب کردم چطور نویسنده با این افکار زاهدانه انقدر تکنیک و پرداخت به خرج داده. یعنی میتونست کتاب شعر باشه یا داستانهایی با مونولوگهای طولانی عارفانه ولی نویسنده برای هر داستان طرح و فضای جداگانهی داستانی خلق کرده هرچند نه با شروع و پایان مرسوم. البته به بخشی از این سوالم جواب داده شد وقتی فهمیدم نویسنده در واقعیت با مرگ خودخواسته از دنیا رفته.
از داستان اول هم متوجه فضا و مشرب فکری مشترک داستانها با اشعار اولیه سهراب سپهری شدم. یعنی سهراب سپهری قبل از صدای پای آب وقتی اشعار تاریک بودن و از مرگ رنگ و ظلمت میگفتند. خب جلوتر دیدم یکی از داستانها به سهراب سپهری تقدیم شده بود و در واقعیت هم فهمیدم هردو با مجلهی پیشروی خروس جنگی همکاری میکردند و یک سال هم اختلاف سن دارند. به نظر بین هنرمندهای آوانگارد اون دوره فضای فکری خاصی حاکم بوده که سهراب و ک تینا هم خب از همون فضا میان. از نظر من ک. تینا از لحاظ استعداد ادبی اگر بالاتر نباشه پایینتر نیست. مهجور موندش برام عجیب بود.
کاظم تینا را میتوان اولین نویسنده پستمدرن ایرانی نامید. رفیق نزدیک سهراب سپهری که در ۶۱ سالگی به زندگی خود پایان داد. آفتاب بیغروب اولین کتاب اوست که مجموعهای از داستانهای سوررئالیستی است که بعد از سالها توسط نشر آوانوشت تجدید چاپ شده است.
فضای داستانهای مجموعه غالبا با ابهام آمیخته و گنگ است. در اکثر داستانها نمیتوان پیرنگ و خط سیر داستان را به روشنی یافت و این باعث شده که من اساسا بعضی از عناوین حاضر در کتاب را داستان ندانم. این نوشتهها بیشتر به یادداشتهایی پراکنده شبیهاند که نویسنده در نوشتن آنها تنها سعی کرده افکاری که به ذهنش هجوم آورده را روی کاغذ بریزد. مرگ در آفتاب بیغروب المان اصلی است که در اکثر داستانها حضور دارد.
با خواندن داستانهای این کتاب و مقایسه آنها با نمونههای موفق سوررئالیسم در سینمای جهان (آثار بونوئل و لینچ) و نمونههای نزدیکتر در فضای داستاننویسی ایرانی (غلامحسین ساعدی) به این نتیجه رسیدم که تینا تهرانی در نوشتن این داستانها یا تلاش کرده نگاه تازهای به سبک سوررئالیستی داستان داشته باشد و یا اساسا این سبک را به درستی نشناخته است (که نظرم به فرضیه دوم نزدیکتر است). نویسنده گاه جملات عجیب و عمیق فلسفی را از زبان پیرزن خدمتکار و باغبان پیری روایت میکند که در صحنه بعدی از شکل فلسفی خود خارج شده، به کاراکتر اصلی باز میگردند! لحن و زبان بسیاری از داستانها سلیس و رواناند اما ناگاه با فضایی به شدت فلسفی در آنها روبرو میشویم که حتی اگر سبک نویسنده باشد، برای مخاطب بسیار ناملموس و آزاردهنده است.
داستان زندگی جاویدان که به سهراب سپهری تقدیم شده از حیث برخورداری از اسلوب داستان از داستانهای دیگر این مجموعه جلوتر است. هرچند که همان نیز به ویرایش جدی در لحن و نگارش مجدد نیازمند است.
کاظم تینا از کشف های اقای منایی بود که در ایران شنیدم. از مهجورهای عجیب با ذهن های درخشان که خودشان کار خودشان را ساخته اند و دست به خودکشی زده اند. نثر و فضای کارها و نزدیک بودن مرگ در تمام داستان ها ایده ی خودکشی و کتاب زنده به گور صادق هدایت را بادم اورد. . دو دو روز با شوق تمام کتاب را خواندم. راه می رفتم و در وضعیتی آشفته می خواندم. از ان دست کتاب های ناب که یک دیوانه ی باهوش می تواند بنویسد. داستان اول بی نظیر و فوق العاده بود. یک داستان جان دار از فردی که در قبر زندگی می کند. از زندگی دل زده است. فضای این داستان و اکثر داستان ها به شدت مالیخولیایی و سورئال است. حضور مرگ و آفتاب در همه ی داستان ها تکرار می شود. آفتابی که یا در حال طلوع است یا در حال غروب است و نور کم و زیادش در همه جای داستان دیده می شود. به همین دلیل اسم مجموعه آفتاب بی غروب است. یک مجموعه داستان عجیب با قدرت تخیل بالا. البته از ضعف های کتاب می توان به پرگویی هایی که تبدیل به واگویه ی راوی می شود نیز اشاره کرد. . داستان اول سایه های یک بدبختی- فضای قبرستان و زندگی آرام و عطاری داشتن و زن و بچه ای که در انتهای داستان متوجه می شویم مرد چشم های زنش را کور کرده است و بچه ی کوچک شان مرده است و... . شروع داستان" مثل هر روز از مقبره ای که شب ها در آن می خوابید بیرون امده بود. با گام های شمرده آهسته آهسته از کنار جوی آب می گذشت. سپیده ی صبح تازه به قبرستان ابن بابویه رسیده بود. اثری از ابرهای بارانی شب های پیش نبود اما قبرها نمناک و شسته در نور صبح دیده می شد و در بعضی چاله ها هنوز مقدار آبی ایستاده بود." . داستان اول شروع و پایان خوبی دارد. پایان حتی شوک اور است و در کل داستان باشکوهی بود. . داستان دوم به شدت عنصر تخیل دارد. پرنده ای که پروانه می شود اما علاقه ی چندانی به استفاده از بال هایش ندارد. تعالی اش را نمی خواهد. فقط این بزرگ شدن را در وجه بدنی اش می یابد. اسم داستان رستاخیز است.
" حیوان یاد بال هایش افتاد. میلی تاریک جسمش را تکان داد. شاید آنجا خوشبخت شوم. من که معنای خوشبختی را نمی دانم. اما شاید چیزی باشد که ارزوی ان را گم کرده ام. بالاخره من صاحب بال هایی هستم. پرواز خواهم کرد. اما این بال ها مرا به کجا خواهند برد؟" . دوره گرد و خواب گرد- دو داستان با فرم یکسان هوم لس هایی که از جهان سیر شده اند و در شهر پرسه می زنند. . داستان گویندگان یک قصه فضای مالیخولیایی داستان با روایت های مختلف. خانه ی بزرگ و حضور جسد و... تصویرسازی های خاص و وحشی " خانوم طاقباز خواب بود. خون زیر گلویش دلمه بسته بود. چند مگس درشت ر.ی خون ها نشسته بود." . افسانه ی فراموش شدنی. داستان پر رمز ورازی که در واگویه ها و کلمات در فضای بسته ی یک اتاق روایت می شود. . آفتاب بی غروب سفری ست که یک نفر به همراه سربازی دیگر پا در جاده ای می گذرد. سفر او با غروب آفتاب مرتبط است. " پایان سفرم به غروب رسیده است و پهنای آفتاب پیشاپیشم حرکت می کند. بی اختیار از راهی که گذشته ام باز تماشا می کنم." . زندگی جاویدان از زبان مجسمه ای روایت می شود که زنده است و راه می رود و پرده را می کشد و از آفتاب گرم می شود. . در کل داستان ها را می توان در عنصر تخیل، فضای سوریال و جان بخشی به اشیا و وتگویه های فسلفسی و حضور همیشگی مرگ و آفتاب خلاصه کرد.
ابهام، عدم قطعیت، فضاسازی سوررئالیستی، حضور قوی فلسفه در متن، سخت بودن دریافت پیرنگ اصلی، بینامتن عرفانی و اساطیری، شخصیتهای پارانویایی و البته تلخی، سردی و تیرگی همه در خدمت وجودشناختی پستمدرنیستی و دریافت مجهولات بزرگ و بزرگتر از نوع انسانی. اسم چند تا از داستانها رو بگم: «گردش بیپایان»، «زندگی جاویدان» و «آفتاب بیغروب». میل به جاودانگی از اسم داستانها هم میباره چه برسه به مضمون اونها. و حضور پرشور مرگ در سطور کتاب. مرگ در لابهلای داستانها و در رگ و پی هر کدوم پیچوتاب خورده و لونه داره. پس مرگ یا جاودانگی؟ جواب تینا به این سوال هر دوی اونهاست. مرگی خودخواسته در 61 سالگی. این نویسندهی پیشرو و آدم حسابی و آثارش رو به طرفداران پستمدرنیسم از نوع تلخ و فیلسوفانهش پیشنهاد کنین.