علی اشرف درویشیان یه کتاب نوشته سال ۴۸ به اسم ابر سیاه هزار چشم. کتاب برای کودکان نوشته شده و همیشه دوست داشتم براش تصویر سازی کنم. امروز دوباره خوندمش و احساس کردم که شت دقیقا وضعیت الانمون رو داره نشون میده . و تک تک کاراکتراش به صورت نمادین همین مردم خودمونن . داستان در مورد یه بچه آهوییه که میره تو یه قسمت از باغ که تاریکه . و یه ابر سیاه هزار چشم جلوی خورشید رو گرفته و کل باغ تو افسردگی و سیاهی فرو رفته. یه عده از اهالی اون باغ دارن فقط غصه میخورن و غر میزنن و هیچکار نمیکنن. یه عده به تاریکی عادت کردند و خیال میکنن که زندگی اصلا همینه. بلبل فقط میاد و شعرای یاس آمیز میخونه و نگران جلد کتاب جدیدشه قراره چاپ شه . خروس هر روز صبح با کل وجودش آواز میخونه که مردم خورشید رو یادشون نره .اون آهوئه تصمیم میگیره مردم رو جمع کنه تا ابر سیاه رو از بین ببرن .کفتار ترجیح میداد تو تاریکی لاشه حیوونارو بخوره چون ایمان داره هیچی بهتر نمیشه و خیلیا خواستن و نشده. روباه باغ هم یهو با تسبیح میاد میگه از خدا بترسید. و اگه جنگ کنید با ابر سیاه، تو جهنم میسوزید. موش کور هم براش فرقی نمیکنه که تاریک باشه یا روشن چون به تاریکی عادت کرده و فقط فکر سفره غذاشه که توی این شلوغی ها خاکی نشه. آخرش همه متحد میشن و پیچک ها دور گردن ابر میپیچن و پرنده ها بهش نوک میزنن و شبنم ها باعث میشن شمشیر ابر زنگ بزنه و ... این وسط جغد دانا توی خرابه خوابیده بود و موش کور دنبال عصاش میگشت و روباه منتظر بود ببینه کدوم طرف پیروز میشه تا خودش رو به برنده بچسبونه . و آخرش پیروز میشن و ابر سیاه هزار چشم رو از بین میبرن و خورشید دوباره میاد. وقتی اینو خوندم خیلی امیدوار و خوشبین شده بودم .. ولی یکم که واقع بینانه نگاه کردم دیدم که نه این خبرام نیست . قسمت تلخش اینه که پیچک نمیتونه در گردن ابر بپیچه و خفه ش کنه . شبنم نمیتونه رو شمشیرش بشینه و باعث شه زنگ بزنه. یه جایی داشتم میخوندم که در واقع ما هیچ نقشی توی این تاریکی و روشنی ها نداریم و اونا میان و میرن و اسمش میشه زندگی . همیشه دنبال روشن کردن این تاریکیا هستیم در حالی که باید بدونیم توی تاریکی باید چجوری زندگی کنیم . واقعا باهاش موافق نیستم و خیلی برام غم انگیزه. ولی شایدم واقعیت همینه و ما بلد نیستیم زندگی کنیم . همین باعث میشه کل جمعیت باغ تبدیل بشن به اون موش های کور که تنها چیز مهم سفره ی رنگینشونه . و حاضر نیستن از سوراخشون بیان بیرون و ببینن واقعا تاریکه . چون اصلا به نظرشون همینه که باید باشه ..
صفحه اول کتاب نوشته بود ادبیات کودکان. علی اشرف درویشیان را خیلی دوست دارم . اما کتاب را که خواندم دلم برای کودکی هایم سوخت. کاش بیشتر از آن که امید به تغییر و نجات را یاد می گرفتم راه حلی واقع بینانه برای زنده ماندن را یادم داده بودند. قصه قصه جنگلی است که ابر سیاه آسمانش را تیره کرده و خورشید را به اسارت برده و جنگل مدتهاست روشنایی به خود ندیده. آهویی که در گشت و گذار خود به این جنگل رسیده قصه خورشید را از خروس می شنود و زمزمه و حرفها پر می شود تا بخشی از جنگل بسیج شوند که به جنگ ابر بروند و خورشید را نجات دهند. طنز تلخ ماجرا اینجاست که در واقعیت پیجک نمی تواند به گردن ابر حلقه بزند و خفه اش کند یا شبنم بر روی شمشیر ابر بنشیند تا زنگ بزند یا هیچ کدام از این تخیلهای عجیب. واقعیت آن است که خورشید است که گرمای کافی دارد تا بالاخره ابر سنگین شده ببارد و آسمان صاف شود . عمری است که به جای آن که بدانیم در روزهای تاریک باید چه کرد به دنبال روشن کردن تاریکی ها هستیم. در حالی که درواقعیت ما هیچ نقشی در این تاریکی و روشنی ها نداریم. تاریکی و روشنایی ها نوبت به نوبت می آیند و می روند و اسمش می شود زندگی. ما اما نمی دانیم چه طور باید زندگی کنیم.
در زندگی پای قصههای خیلی از قصه گویان نشستهام، اما مادربزرگم از همه آنها بهتر بود و به آنچه میگفت آگاهی کافی داشت. افسانه را با آب و تاب و با سود جستن از مثلها و اصطلاحات محلی بیان میکرد. آنها را با مسائل روز و نکتههای مورد علاقه ما میآمیخت، آرام و بیشتاب قصه میگفت و عقیده داشت که گفتن متل در روز سبب کسالت و خستگی میشود، بنابراین همیشه شبها و به ویژه پیش از خواب برای ما قصه میگفت. پدرم هم قصه گوی خوبی بود، اما نه به اندازه مادربزرگم. او کم سواد بود و برای ما اشعار حافظ و باباطاهر را میخواند. نخستین کتاب داستانی که به خانه ما آمد، امیرارسلان نامدار بود که من در ۹ سالگی در شبهای زمستان برای خانواده میخواندم