خاطرات به دنیامان باز میگردند. از آنها گریزی نیست. اما گاهی فراموشی مثل یک موهبت سر بر میآورد و خاطرات را به پس میراند تا دوباره از ناکجا و ناگهان به صحنه بیایند. این جدال ابدی خاطرات و فراموشی، دستمایه داستانهایی است که در کنار هم «جغرافیای اموات» را شکل دادهاند. البته که در این جغرافیا پای چیزهای دیگر هم به میان میآید. مثلاً عشقهایی که بودهاند و دیگر نیستند، مثلاً تنهایی که همزاد آدمی است.
کتاب درباره اموات است. نه لزوماْ اموات به معنای فیزیکیشان، بلکه به معنای کسانی که روحشان مرده، دلشان مرده، زندگیشان مرده داستان «هفت تا سیب گندیده دارم» را اصلاْ نمیپسندم چون که نه به فضای بقیه داستانها میخورد، و نه اصلاْ داستان خوبی است داستان«گنجشک» را از بقیه بیشتر دوست داشتم. یکی به این خاطر که قصهگویی بیشتری دارد. یکی هم به خاطر شخصیتهایش. هر چند آن پایان هندیوار یا آن تظاهرات که به معنی وصله شده بود به داستان از ایرادهایش باشد چیزهای این چنینی در داستان باز هم هست. تجاوزی که نمیفهمم نقشش در داستان کجاست؟ همیشه سوزن و نخ همراه داشتن یک پسر دانشجو! کار کردن در شرکت فروش وسایل پیشگیری از بارداری که هر چه بگوییم منظور خاصی ندارد اما بالاخره شرکت خاصی است و نقش خاصی در داستان هم ندارد یکی از خصوصیات بارز شخصیتهای این کتاب، نداشتن کنش است. انگار آنها اسیر یک نیروی ماورایی شده باشند که توان انجام کارها را ازشان رفته است. اسیر یک جور تقدیر و سرنوشت، شاید درست مثل مرگ که گریزی از آن نیست. در واقع مرگ روحی آنها نیز انگار تقدیری ازلی است در مجموع به نظرم مجموعه متوسط است